تبلیغات
رمان سرا - مطالب ابر رمان افسونگر
رمان افسونگر 114
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 09:44 ق.ظ | نویسنده : آلما
بعد از رفتن حورا گفتم:
- چی کارم داری امیر عرشیا؟ می خوام برم توی اتاقم ... 
- ای بابا ... اون اتاق چی داره تو اینقدر می چپی اون تو؟
چپ چپ نگاش کردم و اون که فهمید هر آن احتمال شلیک ترکش وجود داره سریع گفت:
- تو توی لندن دانشجوی حقوق بودی؟
آهی کشیدم و گفتم:
- آره ... چطور؟

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 113
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 09:33 ق.ظ | نویسنده : آلما
آقا بزرگ خیره به من و امیر عرشیا نگاه کرد و گفت:
- باورم نمی شه !
امیر عرشیا با تعجب گفت:
- چیو؟
- چقدر شما دوتا شبیه جوونیای افشین و افسانه هستین! هیچ وقت کنار هم دیگه ندیده بودمتون! 
قبل از اینکه ما فرصت کنیم چیزی بگیم آقا بزرگ داد کشید:
- نادیا ... اون دوربین عکاسی رو بیار ...

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 111
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 09:22 ق.ظ | نویسنده : آلما
دندونام شروع کردن به هم خوردن ... دنیل یهو متوجه شد سردم شده ... سر جاش ایستاد ... پالتومو در آورد و کشید روی شونه هام ... گرمای تنش آرومم کرد ... منو کشید سمت حیاط پشتی ... اون سمت رو ندیده بودم تا به حال ... اما گویا دنیل به همه جا سرک کشیده بود ... پشت خونه یه حوض کوچیک بود که دور تا دورش رو یه محوطه کوچیک چمن کاشته بودن و گلکاری کرده بودن ...
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 110
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : آلما
- دنیل خواهش میکنم ...
دنیل با کلافگی دستشو فرو کرد بین موهاش و گفت:
- بس می کنی یا نه؟
- نه بس نمی کنم! آخه به چه زبونی بهت حالی کنم توی اون اتفاق من گناهی مرتکب نشدم! دنی چطور می تونی از من بگذری؟
دنیل بی جواب رفت سمت کمد لباس هام ..

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 109
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 09:06 ق.ظ | نویسنده : آلما

گریه خاله افشید بلند شد و گفت:
- خودش پشیمون شده بوده از کارایی که کرده ... خواسته تو رو درست تربیت کنه ... بمیرم براش! کاش فهمیده بودیم کجاست! کاش پیداش کرده بودیم و کمکمش می کردیم ... کاش ...
آقا بزرگ با صدای لرزونش گفت:

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 108
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 09:02 ق.ظ | نویسنده : آلما
دایی سرشو زیر انداخت و گفت:
- افسانه خواهر عزیز من بود ... من خیلی دوسش داشتم ... اما رفتاراش عجیب بود ... بعضی وقتا پا به پای من می نشست فوتبال نگاه می کرد و حتی وادارم می کرد باهاش فوتبال بازی کنم ... بعضی وقتا زیادی خانوم می شد ... 

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 107
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 09:00 ق.ظ | نویسنده : آلما
وقتی سکوت من رو دید چرخید سمت نوژن که بلاتکلیف بین اتاق ایستاده بود و گفت:
- برو مامان ، برو به آقا بزرگ بگو الان همه مون می یایم.
نوژن سری تکون داد و رفت از اتاق بیرون ... خاله افشید داد کشید:
- نادیا! 

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 106
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 08:54 ق.ظ | نویسنده : آلما
دستمو به سمت امیر عرشیا گرفتم و در حالی که به سختی از افتادنم و لرزش صدام جلوگیری می کردم گفتم:
- اینم یه نمونه اش! چطور نوه شما باید به خودش اجازه بده به مامان من بگه فاسد؟!!!! چرا هنوز نمی خواین دست از سرش بر دارین؟
صدام داشت تحلیل می رفت و قبل از اینکه بتونم خودمو جمع و جور کنم زیر پام خالی شد و افتادم روی زمین ... 
***

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 105
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 08:51 ق.ظ | نویسنده : آلما
دایی با نگرانی قدمی به آقا بزرگ نزدیک شد و گفت:
- اما آقا بزرگ ...
- برو بیرون گفتم!
قبل از اینکه دایی بره بیرون از جا بلند شدم ... رفتم تا وسط اتاق و گفتم:
- برای چی بره؟ چرا نشنوه حرفای ما رو؟ این آقا هم برادر افسانه است! باید بدونه ... احتمالا از مامان من کوچیکتر باشه ... شاید یادش نباشه شما چه کردین با مامان من!

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 104
تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 08:42 ق.ظ | نویسنده : آلما
دهن امیر عرشیا باز موند و دایی با لبخند گفت:
- راست می گه! برو پهلوی آقای مجستیک ... فقط تو و نوژن می تونین باهاش حرف بزنین ... نذارین بهش بد بگذره ... من افسون رو می برم پیش بابا و بعد همه با هم می یایم پیش شما ...
- بابا خودت هم بمون توی اتاق ...
- برو امیر!
امیر عرشیا رفت و دنیل رو هم با خودش برد ... نگاه دنیل لحظه آخر پر از اطمینان بود ... 

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر هما پوراصفهانی، رمان افسونگر،

رمان افسونگر 103
تاریخ : جمعه 1 دی 1391 | 01:17 ق.ظ | نویسنده : آلما
امیر عرشیا چمدون رو با خودش کشید و گفت:
- با من بیاین ماشینم رو همین جاها پارک کردم ... 
باز به بازوی دنیل چنگ زدم و گفتم:
- من می ترسم ...
دنیل که تحت تاثیر فضای اونجا و غربتی که گریبانگیر هردمون شده بود باهام مهربون تر برخورد می کرد گفت:
- نترس ... من پیشتم!

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 102
تاریخ : جمعه 1 دی 1391 | 01:12 ق.ظ | نویسنده : آلما
طاقت نیاوردم رفت طرفش و به یقه پالتوش چنگ زدم:
- دنی ...
نگام نکرد ... اما چرخید به طرفم ... چشماش چرا مثل دو گوی یخی شده بودن؟ صدام می لرزید وقتی گفتم:
- کجا می خوای منو ببری؟
بالاخره نگام کرد ... اشتباه نمی کردم ... توی چشماش اینبار زجر بود و غصه و عذاب ... صداش برام عین ناقوس مرگ بود :
- کشورت ... ایران!

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 101
تاریخ : جمعه 1 دی 1391 | 01:11 ق.ظ | نویسنده : آلما
دایان دنی رو بغل کرد و گفت:
- دوست ندارم دیگه مثل دیشب ببینمت ... قول می دی؟
دنیل سری تکون داد و گفت:
- بی خیال دایان ... سختی ها گذرا هستن ...
من گیج و گنگ بینشون ایستاده بودم ... یکی از خدمتکارای مرد اومد تو و گفت:
- آقا ماشین اماده است ...
دنیل سری تکون داد و گفت:
- بریم افسون ...

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 100
تاریخ : جمعه 1 دی 1391 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : آلما
شستم روی تخت ... خواستم دستشو بگیرم که اجازه نداد و به شدت دستشو کشید عقب ... خواستم حرف بزنم که با غیظ گفت:
- بدون گریه!
سعی کردم جلوی ریزش اشک هامو بگیرم ... شروع کردم به حرف زدن ... چیزایی رو می گفتم که خودش خیلی خوب می دونست ... از شنیدن حرفاش پشت در اتاق گفتم تا همین لحظه ای که جلوش ایستاده بودم ...

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 99
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : آلما
- چرا نشناختمت! می خواستی منو بشکنی ... می خواستی لهم کنی؟ آره؟ می خواستی بهم بفهمونی عاشق شدن و شکستن یعنی چی؟ می خواستی انتقام بگیری؟!!!
دستمو از جلوی صورتم برداشتم و گفتم:
- دنی به خدا ...
صورتش از خشم سرخ شده و رگهای گردن و پیشونیش زده بودن بیرون ... باز داد کشید:
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 98
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 08:43 ق.ظ | نویسنده : آلما
دستشو گذاشت توی کمرش ... منو هل داد جلو و گفت:
- حتما در این مورد باهاش حرف می زنم ... من تو رو سپردم بهشون و رفتم! این حرفا چیه بهت زده! تو چی گفتی؟ امیدوارم خودتو ناراحت نکرده باشی ...
- نه ... خیلی برام عادی بود ... خودمو اماده کرده بودم ... بعدش هم به تو و عشقت اعتماد دارم ... می دونم این حرفا تو رو از رو نمی بره!
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 97
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 08:37 ق.ظ | نویسنده : آلما
شیرجه رفتم توی بغلش و گفتم:
- عزیــــــرم! کی اومدی؟
سرشو فرو کرد توی گردنم ... چند بار با عطش بو کشید و گفت:
- همین الان!
- چرا خبر ندادی؟
- از فرودگاه اومدن خونه چه کاری داشت عزیزم؟ ببخشید که بیدارت کردم ... دیگه طاقت نداشتم ...
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 96
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 08:35 ق.ظ | نویسنده : آلما
بازم خودمو کنترل کردم و خونسردانه گفتم:
- مطمئنین؟
چشماشو براق کرد توی چشمام و گفت:
- چی می خوای بگی؟
- من؟ هیچی! شما دارین حرف می زنین ... من از اول می دونستم مامانم افسانه بوده و شما هم اونو اواره کردین. اما حرفی نزدم ... شما بحثشو پیش کشیدین.
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 95
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 08:32 ق.ظ | نویسنده : آلما
کلافه بودم ... هر کاری می کردم نمی تونستم آروم بشم ... طول و عرض اتاق رو طی می کردم و به خودم بد و بیراه می گفتم! تصمیم گرفتم یه زنگ بزنم به دنیل و همین امشب همه چیز رو براش تعریف کنم ... عذاب وجدان منو می کشت! گوشی رو برداشتم و خواستم شماره بگیرم که کسی به در زد ... آهی کشیدم و گفتم:
- بله؟
صدای الیزابت بلند شد:
- افسون ... بیداری؟
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

رمان افسونگر 94
تاریخ : سه شنبه 28 آذر 1391 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : آلما
نگاهی به سر تا پای خودم کردم و وقتی از مقبول بودنم مطمئن شدم از ماشین پیاده شدم ... دسته گل و هدیه ام رو توی بغلم فشردم و رفتم سمت در ویلا ... دلم بی جهت شور می زد ... شاید به خاطر این بود که دنیل فردا صبح از سفر بر می گشت ... شاید هم به خاطر این بود که در مورد مهمونی ادوراد هنوز چیزی بهش نگفته بودم .... و شاید ... نمی دونم چی بود ... ا
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان--افسونگر،
برچسب ها: رمان افسونگر، رمان افسونگر هما پوراصفهانی،

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات