تبلیغات
رمان سرا - رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
تاریخ : سه شنبه 12 فروردین 1393 | 03:37 ب.ظ | نویسنده : sudi
رمـــــ ـان مسیــ ـــر عشــ ـــق فصـــ ــل یازدهــــــــم _ 2
جلوی خونه از تاکسی پیاده شدم وکرایه رو حساب کردم.از توی کیفم اینه ی جیبیمو در اوردم و نگاهی به صورتم انداختم..چشمام حسابی قرمز شده بود.
حالا من چطوری برم خونه؟خداخدا می کردم عمه خونه نباشه...چون اونوقت حتما بهم شک میکرد...وتا نمی فهمید چی شده دست بر نمی داشت.
وارد خونه شدم...خونه توی سکوت فرو رفته بود...
-عمه جون؟...خونه اید؟
صدایی نمی اومد...یعنی خونه نیست؟...رفتم توی اشپزخونه تا اب بخورم که یه یادداشت روی در یخچال دیدم.
(پریناز جان من یه سر رفتم خونه ی همسایه بغلی برای تبریک عید...زود میام دخترم...نگران نباش.)
وای خدارو شکر......یه لیوان اب خوردم ورفتم توی اتاقم.با بی حوصلگی لباسامو عوض کردم وروی تختم نشستم.دستامو زدم زیر چونمو به فکر فرو رفتم...
با جریان نامزدیش و پریناز که مشکلی نداشتم.ازهمون اول هم باهاش کناراومده بودم.
واینکه گفت پلیسه و از همه مهمتر محافظ من هم هست.ته دلم هم خوشحال بودم وهم ناراحت..یه حس خاصی داشتم..حسی که منو بین دوراهی میذاشت.خوشحال بودم چون می دیدم که براش مهم هستم واون بهم توجه داره...و ناراحت بودم چون...فکر می کردم بهم اعتماد نداره وهمه جوره می خواد منو زیر نظر بگیره...این دوتا حس متضاد هم بودند ومنو بین دوراهی قرار می دادن...
واینکه گفت ابراز عشق وخواستگاریه علیرضا هم تمومش نقشه ی خودش بوده...اینو دیگه کجای دلم بزارم؟...اشک توی چشمام جمع شد...
پس اون بهم اعتماد نداشته؟تموم این مدت داشته منو امتحان می کرده؟یعنی اون تمام این مدت فکر می کرده منم یکی هستم مثل اون پرینازه عوضی؟یه دختر هوسباز؟اون پرینازی که با من زمین تا اسمون فرق می کرد...فقط چون هم اسمش بودم یا چون منم یه دخترم؟............
این همه علامت سوال توی ذهنم بود وراحتم نمیذاشت...سرم داشت منفجر می شد.اشکام راه خودشونو به راحتی پیدا کردند وصورتمو خیس کردند.........از توی کشوی میزم یه کاغذ وخودکار در اوردم وبراش نوشتم:هرکس زخدا می طلبد راحت جانی ، من طالب آنم که تو بی غصه بمانی...
مانی من با تموم حرفایی که امروز زدی و تموم کارایی که در گذشته کردی کنار میام وباهاشون هیچ مشکلی ندارم...ولی این یه مورد اخرو نمی تونم تحمل بکنم...درکش برام غیرممکنه.تو به من شک داشتی واز کجا معلوم که الان هم نداری؟حتما تا با یه پسر حرف بزنم منم برات میشم یکی مثل پریناز...پس هنوزم نمی تونی به من اعتماد بکنی..من اینو نمی تونم تحمل بکنم مانی...نمی تونم.تا مطمئن نشم که از ته قلبت بهم اطمینان نداری اینو بدون که باهات ازدواج نمی کنم.همیشه عاشقتم وعاشقت هم می مونم ولی نمی تونم این ریسکو با زندگیمون بکنم.تا الان این تو بودی که منو مورد امتحان قرار دادی و نتیجه گرفتی...حالا تو باید امتحان پس بدی.باید بهم ثابت کنی که از صمیم قلبت به من اطمینان داری..باید اینو بهم نشون بدی...هستی به دلم ، به دل كه نه ، در جانی ، در جان منی و در دلم می مانی ..دوستت دارم...(پریناز)
نامه رو گذاشتم توی پاکت وگذاشتمش توی کشوم...روی تختم دراز کشیدم وانقدر به مانی وحرفاش فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
ماشینش را جلوی خانه نگه داشت.با ریموت در فلزی و بزرگ را باز کرد و وارد حیاط شد.ماشین علیرضا 
گوشه ی حیاط پارک شده بود...جای همیشگی پارک کرد وپیاده شد...بعد از بستن در به سمت خانه اش رفت.
وارد راهرو شد...صدای گفت وگوی علیرضا به راحتی شنیده می شد.علیرضا که از صدای ماشین مانی متوجه
امدن او شده بود با یک ببخشید از جایش بلند شد واز پذیرایی خارج شد...
مانی گوشه ای از راهرو ایستاده بود وبه دیوار تکیه داده بود.
علیرضا نزدیکش شد وبا صدای ارومی گفت:سلام...چه عجب تو پیدات شد...حالت خوبه؟
مانی نفس عمیقی کشید وتکیه اش را از روی دیوار برداشت...
-سلام...اره خوبم...چند نفر مزاحمو دست به سر کردم...این شد که تا برسم خونه طول کشید .
علیرضا مشکوک نگاهش کرد وگفت:ولی زیاد روبه راه به نظر نمی رسی؟...مطمئنی خوبی؟
با بی حوصلگی در حالی که به سمت پذیرایی می رفت گفت:اره بابا چقدر سوال می کنی؟..گفتم که خوبم...
بین راه ایستاد وروبه علیرضا گفت:بیا بریم ببینیم با این مهمون ناخونده چه باید بکنیم.
علیرضا به طرفش رفت وگفت:مهمون ناخونده ات تنها نیست...
گنگ نگاهش کرد وگفت:تنها نیست؟..پس با کی اومده؟
لبخند کجی روی لبای علیرضا نشست وگفت:با مادرش.من که گفتم اون تنهایی راه نمیافته بیاد خونه ی تو...حالا
هم مامانشو با خودش اورده.
مانی سرش را تکان داد وهمراه علیرضا وارد پذیرایی شد.الناز ومادرش با دیدن مانی هر دو از جایشان بلند
شدند...مانی بین راه بهت زده ایستاد وبه الناز خیره شد...الناز بی نهایت شبیه پریناز بود....چشمهای قهوه ای
روشن و ابروهایش کمانی وکشیده بود ولب و دهان وبینی متناسبی داشت درست مثل پریناز...
علیرضا که اوضاع را این چنین دید..کنار گوش مانی زمزمه کرد:با اون چشمای هیزت نخوریش؟چته تو؟چرا
انقدر تابلوبازی درمیاری؟
همانطور بهت زده در حالی که مسیر نگاهش رو به الناز بود زیر لب زمزمه کرد:علیرضا تو مطمئنی این خود
پریناز نیست؟...خیلی شبیه اونه.
علیرضا پوزخند ارومی زد وگفت:نترس پرینازت نیست.خوبه خودت هم داری میگی شبیه اونه.ای بابا اونجوری
زل نزن بهش..توروخدا ببین دختر مردم چطوری داره سرخ وسفید میشه؟..لااقل جلوی مامانش مراعات کن
برادر من....کمتر هیز بازی دربیار.
با حرص اروم به بازوی علیرضا زد وگفت:خفه میشی یا خودم خفه ات کنم؟...این چرت وپرتا چیه به هم 
می بافی؟
علیرضا نیم نگاهی به او انداخت وگفت:خب ترجیه میدم خودم خفه بشم تا به دست توی ظالم جوون مرگ
بشم....برو دیگه...زیر پاشون علف سبز شد از بس یه لنگه پا وایستادن...
مانی به طرف ان دو رفت ودر حالی که با دست به مبل ها اشاره می کرد گفت:سلام...ببخشید معطلتون کردم..بفرمایید.
الناز که از نگاه خیره ی مانی معذب شده بود به ارامی روی مبل نشست وسلام کرد... مادرش هم به گرمی
جواب سلام مانی را داد.مادرش زنی بود با ظاهری کاملا معمولی ولی چهره ای مهربان...
علیرضا کنار مانی ودرست روبه روی الناز نشست.سکوت سنگینی در جمع حاکم بود وهر یک منتظر بودند که
دیگری این سکوت را بشکند که مانی این کار را کرد.

-خب خیلی خوش امدید.ببخشید که مجبور شدید اینجا همدیگرو ملاقات کنیم...به خاطر یه سری مشکلات مجبور شدم محل قرار رو تغییر بدم.خب من در خدمتم.
رو به الناز گفت:خانم الناز اسایش درسته؟
الناز به ارامی سرش را تکان داد وگفت:بله درسته..
-خوشبختم..من هم مانی اریافرد هستم.خب بهتره هر چه زودتر بریم سراصل مطلب...
با لحنی جدی وسرد وبا حالتی کاملا خونسرد به پشتی مبل تکیه داد ورو به الناز گفت:خب خانم اسایش...ظاهرا شما ادعا کردید که با خانم پریناز ستایش خواهر هستید درسته؟...پس شما ادعا می کنید که دختر اقای اسایش هستید؟
الناز که از لحن مانی خوشش نیامده بود با اخم گفت:ادعا نکردم اقای اریافرد...این حقیقت داره.
مانی با همان حالت خونسردش که تنها مخصوص به خودش بود گفت:بله خب از شباهتتون به پریناز هم میشه یه جورایی پی به حقیقت ماجرا برد...البته این یکی از دلایلش می تونه باشه نه همه اش....و اینو هم باید بگم که این به تنهایی دلیل خوبی نمی تونه باشه که شما ادعا بکنید خواهر پریناز ودختر اقای ستایش هستید.
شما که می دونستید فرزند واقعیه پدر ومادرتون نیستید و از هویت خانواده ی واقعیتون هم مطلع بودید پس چرا توی این مدت هیچ تلاشی برای پیدا کردنشون نکردید؟... شما با اطمینان کامل دارید میگید که دختراقای ستایش هستید ..بنابراین باید مدارک قابل قبولی هم برای اثبات حرفاتون داشته باشید...درسته؟
الناز که از حرفها ولحن مانی گیج وعصبی شده بود با صدایی که سعی در ارام بودنش داشت گفت:ببینید اقای اریافرد...اولا که شما حق ندارید منو بازجویی بکنید...این یه جور توهین به منه که من هم قبولش ندارم...دوما من تا ندونم شما چه نسبتی با پریناز خواهرم دارید مطمئن باشید هیچ حرفی از حقیقت ماجرا نمی زنم.
مانی پوزخند زد و کمی به جلو نیم خیز شد...با همان پوزخند رو به الناز گفت:خانم محترم دارید دست پیشو 
می گیرید؟..شما دارید ادعا می کنید که خواهر پریناز هستید اونوقت به جای اینکه دلایلتون رو برای اثبات
حرفاتون برای ما رو بکنید تازه یه جورایی طلبکار هم هستید؟...در ضمن من تا به صدق گفته های شما پی
نبرم نه می تونم از خودم ونسبتم با پریناز بهتون چیزی بگم ونه حرفی از خانواده ی ستایش بزنم.
الناز با کلافگی به مادرش نگاه کرد...
علیرضا که تنها شاهد بگومگوی انها بود کمی به سمت مانی خم شد وکنار گوشش به ارامی زمزمه کرد: مانی مگه مجرم گیر اوردی؟یه کم با نرمش برخورد کنی هم بد نیستا...بنده خدا رو سکته دادی ...
مانی با همان حالت خونسردش گفت:تو دخالت نکن علیرضا..من کارمو خوب بلدم.مطمئن باش همین امروز از
همه چیز سر میارم.این موضوع برام خیلی مهمه...چرا نمیفهمی؟
علیرضا با لحنی شوخ گفت:اولا نفهم خودتی داداش....دوما خیلی خب برو سر در بیار مگه من میگم نیار؟ولی تو داری مثل یه مجرم باهاش برخورد می کنی.با این کارت باعث میشی اونم هیچی نگه...مگه نمی خوای هر چه زودتر بفهمیم اون کیه؟
مانی لبخند مرموزی زد وگفت:تو کاریت نباشه...فقط بشین وتماشا کن.اون مجبوره که همه چیزو بگه.
علیرضا با تعجب نگاهش کرد وگفت:چی داری میگی؟چرا مجبوره؟
نگاهش را به علیرضا دوخت وگفت :اون الان حاضره هر کاری بکنه تا به خانواده ی واقعیش برسه.پس مجبوره همه چیزو بگه.
-پس قبول داری که اون خواهر پرینازه؟
مانی سرش را تکان داد وگفت:به خاطر شباهتش 50٪قضیه حله و میشه گفت داره راستشو میگه ولی وقتی مطمئن میشم که همه چیزو بگه و مدارک و دلایلشو رو بکنه.
الناز که توی این مدت با مادرش مشغول صحبت کردن بود رو به ان دو گفت:باشه..من همه چیزو بهتون میگم
ولی شما هم باید به من قول بدید وقتی به صدق گفته هام پی بردید منو ببرید پیش خانواده ام...قبوله؟
لبخند کجی روی لبان مانی نشست وگفت:باشه...قبوله.حالا می تونید شروع کنید.
علیرضا با هیجانی که سعی در کنترلش داشت کنار گوش مانی گفت:بابا ایول داری به خدا...حقا که شاگرد
خوبی واسه شوهر عمه ام بودی...بیخود نیست انقدر هواتو داره....من که می خواستم کلا از خیرش بگذرم
وهمه چیزو بهش بگم تا بدونم اون واقعا خواهر پرینازه یا نه.
-ساکت میشی یا نه؟...هی دم به دقیقه باید پارازیت بفرستی؟بزار ببینیم چی میخواد بگه.
علیرضا کمی از مانی فاصله گرفت وگفت:خیلی خب بابا..چرا جوش میاری؟خدایش تعریف کردن هم بهت
نیومده.بشکنه این دست که نمکش تموم شده فردا باید برم بخرم....
-بسه بی مزه....بزار ببینیم چی میخواد بگه...
هر دو تمام حواسشان را به الناز دادند...مادرش عکسی از داخل کیفش در اورد وبه الناز داد...چشمان الناز پر از اشک شده بود...عکس را به سمت مانی گرفت.
مانی نگاهی به عکسی که در دست داشت انداخت.در عکس یک زن ویک مرد کنار هم نشسته بودند ودر هر 
کدام کودکی را در اغوش داشتند...
علیرضا عکس را از دست مانی گرفت وبه ان نگاهی انداخت...
مات ومبهوت رو به الناز گفت:این..این اقای ستایش نیست؟..این هم فریبا خانمه...پس این دوتا بچه ...
بهت زده سرش را از روی عکس بلند کرد وگفت:نه........یعنی...
الناز که اشک صورتش را خیس کرده بود با دستمالی که در دست داشت اشک هایش را پاک کرد وارام سرش را تکان داد..
-درسته..اونا پدر ومادر واقعیه من هستند...اون دوتا بچه هم ...یکیش منم واون یکی هم پریناز خواهرمه.
نیم نگاهی به صورت مادرش انداخت...
مادرش که به ارامی اشک می ریخت نگاه مهربانی به دخترش انداخت و گفت :من وشوهرم 10 سال بود توی
خونه ی ستایش بزرگ زندگی می کردیم وبهشون خدمت می کردیم.شوهرم ادم درستی نبود..عیاش وخوش
گذران..صبح تا شب پی عیش ونوشش بود واگر لطف وبزرگواریه ستایش بزرگ نبود من ودخترم از گرسنگی
میمردیم...ولی...
اشکهایش را از روی صورتش پاک کرد وسرش را پایین انداخت...زمزمه کرد:سر همین بی مسئولیتیش
دخترمو از دست دادم..ستایش بزرگ به همراه خانواده اش رفته بودند مسافرت و مثلا خونه رو به ما سپرده
بودند...شوهرم طبق معمول پی خوشگذرانیش بود ومن ودخترم هم توی خونه تنها بودیم...درست یادمه که یه
شب سرد زمستونی بود...دخترم توی تب داشت می سوخت...تبش خیلی بالا بود خیلی...نمی دونستم دست تنها
چکارکنم....برف شدیدی اومده بود وراهها بسته بود...شوهرم ماشین داشت ولی اون شب نه خودش خونه اومد و نه ماشینش خونه بود...دخترم تا صبح جلوی چشمام جون داد...خیلی سخته که مادر باشی وجون دادن بچتو ببینی...اصلا انگار اون شب همه چیز دست به دست هم داده بودند تا اون اتفاق برای دختر نازنینم بیافته..برقا قطع شده بود...برف سنگینی هم اومده بود وباعث شده بود کابل های تلفن مشکل پیدا بکنه...راهها بند اومده بود و من ویه بچه ی مریض تک وتنها تویه باغ درندشت گیر افتاده بودیم ومن راه نجاتی نداشتم تا بچمو نجات بدم.مرتب پاشویه اش می کردم..تن وبدنش مثل کوره می سوخت وتبدار بود..ذره ای از تبش پایین نمیومد..دخترم تا صبح دوام نیاورد ومرد...همه اش 5 سالش بود...النازم 5 سالش بود وطفل معصومم توی بدترین شرایط مرد..
هق هق گریه اش بلند شد...الناز مادرش را در اغوش گرفت وسعی در ارام کردنش داشت...مانی وعلیرضا
نگاهی به همدیگر کردند...از نگاه هر دو ناراحتی وغم به راحتی پیدا بود...
مانی با یک نفس عمیق اه کشید وسرش را تکان داد...
شکوه(مادر الناز)خودش را از اغوش دخترش بیرون کشید وبه ارامی ادامه داد:صبح مست وپاتیل اومد 
خونه...ولی دیگه اومدنش فایده ای نداشت...وقتی جنازه ی دخترمو دید انگارنه انگار...مست بود وهیچی حالیش
نبود...منم مثل دیوونه ها افتادم به جونش وتموم دق ودلیمو سرش خالی کردم...اونم نامردی نکرد وتا 
می تونست منو زد...انقدر که خودش خسته شد..از رانندگی یه چیزایی حالیم میشد..با همون حال بدم در حالی که از سر وصورتم خون می چکید بچمو بغل کردم و با ماشین از خونه زدم بیرون...راهها بسته بود وبا چه  مصیبتی خودمو رسوندم به بیمارستان...ولی دیگه دیر شده بود...النازم مرده بود ...وقتی از مرگش مطمئن شدم دنیا روی سرم خراب شد...تا دوروز بیهوش بودم...وقتی هم بهوش اومدم هر روز می رفتم سرقبر دخترم وباهاش درد ودل می کردم..3 سال گذشت...خانواده ی ستایش دوتا بچه داشتند به اسم سینا وسیمین...سیمین  اصفهان شوهر کرده بود واونجا زندگی می کرد..سینا هم ازدواج کرده بود وهمسرش فریبا زن زیبا ومهربونی بود...باردار بود وماههای اخرش بود که تو یه شب گرم تابستونی دردش شروع شد ورسوندنش بیمارستان....من هم همراهش رفتم...اون شب مثل شبای دیگه شاهرخ شوهرم خونه نبود...منم گفتم که به عنوان همراه پیشش می مونم...البته همه تا بعد از زایمان فریبا خانم بودند ولی وقتی گفتند فقط یه نفر همراه می تونه بمونه من قبول کردم که پیشش باشم....دوقلو به دنیا اورد..دوتا دختر خوشگل وهمسان...وقتی یکیشونو تو بغلم گرفتم حس شیرینی بهم دست داد...حس خیلی خوبی داشتم...اخه...اخه وقتی بعد از فوت دخترم ...دکترا گفتن دیگه نمی تونم بچه دار بشم...منم مثل مادرم تک زا بودم...این هم از بخت بدم بود...اسمشونو از قبل انتخاب کرده بودند...الناز وپریناز....وقتی اسم النازو شنیدم بی اختیار به یاد دخترم افتادم..بی اختیار مهر الناز به دلم نشست...نمی دونم چرا ولی این هم خواست خدا بود وتقدیر این چنین می خواست...تنها تفاوتی که بین الناز وپریناز بود یه خال و یه ماه گرفتگی کوچیک بود...یه خال که الناز درست روی گردنش داشت ولی پریناز اون خالو نداشت...در عوض یه ماه گرفتگی کوچیک روی قفسه ی سینه فکر می کنم سمت چپش داشت...از همون زمانی که اسم بچه ها براشون انتخاب شد مهر الناز بدجوری به دلم افتاد...به طوری که شب تا صبح بهش می رسیدم وبراش مثل یه مادر بودم...همه جوره هواشو داشتم وحتی تا خود صبح نمی خوابیدم وازش مراقبت می کردم...این مهرو تنها نسبت به الناز داشتم...فقط به اون.تا اینکه...
نیم نگاهی به هر سه ی انها انداخت...
- تا اینکه شوهرم کلی پول رو توی قمار باخت...بعد هم بدون اینکه به من بگه دست به دزدی زد..اون هم از
خونه ی ستایش بزرگ...شبونه لوازم مورد نیازمونو جمع کرد وگفت که باید از اون خونه بریم چون دیگه
جامون اونجا نیست...من نمی تونستم از اونجا برم اون هم به دو دلیل...اول اینکه من برای اهالیه اون خونه
احترام قائل بودم ونمی خواستم مثل یه ادم خیانتکار و نمک به حروم باشم...من نون ونمک این خانواده رو
خورده بودم اونوقت چطوری اینکارو می کردم؟دلیل دومم هم الناز بود...دختر سینا ستایش که برام با دخترم
هیچ فرقی نداشت حتی از دختر خودم هم بیشتر دوستش داشتم.ولی اونم شوهرم بود وکاری از دستم بر
نمی اومد...یادمه وقتی جلوش وایسادم وگفتم نمیام ...همچین خوابوند توی صورتم که کنترلمو از دست دادم و سرم خورد به دیوار....دردش برام مهم نبود اینکه از النازم دور بشم برام سخت بود...ولی اون به زور منو با 
خودش برد....من هم نمی تونستم طاقت بیارم پس....النازو هم با خودمون بردیم...برای شاهرخ مهم نبود...ولی من جونم به جون الناز بسته بود...
از اون خانواده تنها یه عکس و تمام مدارک النازو برداشتم وهمراه چندتا لباس ریختم توی ساک وهمراه شاهرخ از اون خونه زدیم بیرون...اینکار راحت نبود ولی از اونجایی که اونا به من اعتماد داشتند و من هم همیشه پیش الناز بودم تونستم اینکارو بکنم...شبونه رفتیم شهرستان خونه ی یکی از فامیلای شاهرخ...اونجا برای خودمون زندگی تشکیل دادیم ولی همیشه ترس اینو داشتم که سرو کله ی خانواده ی ستایش پیدا بشه والنازمو از من بگیرن...با پولی که شاهرخ دزدیده بود نصفش رفت سر غرضا ونصفش هم تو یه کار با یکی از دوستاش شریک شد...نمی دونم اون همه پولو از کجا اورده بود...اصلا چطوری تونسته بود از اون خونواده بدزده؟ولی برای من فقط الناز مهم بود نه شاهرخ واون پولا...خونمون یه خرابه بود که زمستونا کلی مشکل داشتیم ولی کمکم اوضاعمون روبه راه شد و تونستیم بعد از 7 سال یه خونه ی کلنگی بخریم.الناز 8 ساله شده بود.روز به روز زیباتر میشد وبیشتر توی دلم جا باز می کرد..شاهرخ هم بعد از اون پولی که توی قمار از دست داده بود دیگه دور دوست و رفیقو خط کشیده بود وچسبیده بود به کار...ولی کارش حلال نبود...نزول خور بود وتوی این کار هم خبره بود...به پول رسید ولی از راه ناحقش...همون سالهای اول به کمک یکی از دوستای شاهرخ برای الناز شناسنامه ی جدید گرفتیم واون شد الناز اسایش...دیگه دختر خودم بود...الناز خودم... ولی تقدیر چیز دیگه ای می خواست...الناز بزرگ شد وتوی رشته ی معماری قبول شد...روز به روز پیشرفت داشت...تا اینکه شاهرخ سرطان گرفت وبه خاطر بیماریش ودوا و درمونش همه ی پولی که توی این چند سال جمع کرده بودیمو ازدست دادیم ولی اون خوب نشد ومرد...2 سال پیش مرد ومارو تنها گذاشت...دیگه پولی برامون نمونده بود...الناز می خواست دانشگاهو ول کنه ولی من نذاشتم...خونه ی این واون کار می کردم ولی نمیذاشتم بهش سخت بگذره...اون همیشه از اینکه من توی خونه های مردم کار می کردم وپول در میاوردم ناراحت بود ولی من حاضر بودم برای خوشبختیش واسایشش هر کاری بکنم.. تا اینکه یه شب توی خواب دیدم فریبا خانم با دستای خودش داره برام قبر می کنه وزار زار گریه می کنه...بعد منو که جیغ می کشیدمو التماس می کردم گرفتو انداخت توی گودالی که کنده بود ودر حالی که روم خاک  می ریخت مرتب نفرینم می کرد ومی گفت تو دخترمو ازم گرفتی....تو بچمو ازم گرفتی...امیدوارم هیچ وقت روز خوش نبینی..اه من همیشه دنبالته... از خواب می پریدم وباز می خوابیدم وهمون خوابو می دیدم....خیلی ترسیده بودم..انگار یه شبه پی اشتباه
بزرگی که مرتکب شده بودم ..برده بودم.....من یه بچه رو از مادرش جداکرده بودم...من جگر گوشه اشو ازش
دزدیده بودم...مگه من النازمو از دست دادم زجر نکشیدم که فریبا نکشه؟...اون هم مثل من یه مادر بود...من
تجربه داشتم که با از دست دادن النازم چه به روزم اومد ولی حالا چرا باعث شده بودم همون حال وروز به سر
فریبا هم بیاد؟...توی این مدت که الناز پیشم بود اصلا بهش فکر نمی کردم ولی با دیدن اون خواب که تا صبح
دست از سرم بر نداشت خیلی ترسیده بودم...رفتم امامزاده وازته دل توبه کردم واز خدا کمک خواستم...وقتی
اومدم خونه الناز تازه از دانشگاه برگشته بود...
براش همه چیزو گفتم..همه چیز...از اول تا اخرشو براش تعریف کردم...الناز تا 1 هفته حتی باهام حرف هم
نمی زد ولی کم کم رفتارش خوب شد..گفت میخواد خانوادشو پیدا کنه...خب حق هم داشت...ولی من
نمی تونستم یه دختر جوونو بفرستم تو یه شهر غریب...منم باهاش همراه شدم وهر جا رو که می تونستیمو
گشتیم...همه جای تهرانو زیرورو کردیم ولی هیچ اثری ازشون نبود...تنها ادرسمون اون خونه باغ بود که دیگه
اونجا رو کوبیده بودن وجاش برج ساخته بودند....پولی برامون نمونده بود بنابراین برگشتیم.
خونه رو فروختیم ورفتیم اصفهان...یه خونه اجاره کردیم ومابقیه پولو هم گذاشتیم بانک...الناز درسشو ادامه داد اون هم به اجبارمن...من هم بافتنی می بافتم وخیاطی می کردم تا خرجمون در بیاد...الناز همچنان به دنبال پدر و مادرش بود ولی اخرش به بندبست می خوردیم...تا اینکه گفت میخواد کار بکنه...نزدیک عید بود و کارای زیادی ریخته بود سرم ولی من فقط به اسایشمون فکر می کردم...گفت که باید حتما یه کاری پیدا بکنه و در کنارش درسشو هم می خونه...تا اینکه دست تقدیر اونو برای کار می کشونه به شرکت اقای علایی...که ازقضا ازخانواده ی ستایش خبر داره...وبقیه ی ماجرا رو هم که خودتون می دونید...
رو به دخترش با لحنی خواهشمندانه گفت: دخترم توروخدا منو ببخش...حلالم کن.
الناز اشکهای مادرش را پاک کرد وبه رویش لبخند زد ودر حالی که خودش هم اشک می ریخت او را در
اغوش گرفت وگفت:مامان این چه حرفیه؟...من خیلی وقته که بخشیدمتون...دیگه این حرفو نزنید..شما همیشه مادر من بودید وهستید...
مانی وعلیرضا که مات ومبهوت به صحبت های شکوه (مادر الناز) گوش می دادند به یکدیگر نگاه کردند... 
الناز رو به مانی گفت:حالا که همه چیزو می دونید...میشه منو ببرید پیش پدر ومادرم؟...خواهش می کنم.
انقدر این جمله را با لحنی التماس امیز بیان کرد که مانی برای لحظه ای با غم نگاهش کرد ولی سریع به خودش امد وگفت:ولی اینایی که شما تعریف کردید همه اش یه مشت حرفه وامکان داره حقیقت نباشه...
الناز که از این حرف مانی بی نهایت عصبانی شده بود با حرص گفت:چی دارید میگید اقای محترم؟...ما چرا باید دروغ بگیم؟...من روی قولتون حساب کرده بودم که همه چیزو گفتم حالا شما زیرحرفتون می زنید ؟...
مانی با همان خونسردی ذاتیش به پشتی مبل تکیه داد وگفت:من هنوز هم سر حرفم هستم...ولی زمانی حرفاتونو باور می کنم که مدرک نشونم بدید...
شکوه ، مادر الناز میان حرفش امد وگفت:پسرم اخه چه مدرکی بدیم؟تنها مدرکمون این عکسه...به خدا قسم همینو داریم واین هم الناز دختر سینا ستایشه...چرا باور نمیکنی؟
مانی رو به او با کمی ارامش گفت:خانم چرا قسم می خورید؟...من که چیز خاصی ازتون نخواستم. فقط گفتم زمانی به صحت گفته هاتون پی می برم که برای اثباتش مدرک نشونم بدید..همین.
الناز که از این جر وبحث خسته شده بود گفت:باشه....میشه بگید چه مدرکی از ما میخواید؟
مانی کمی به جلو نیمخیز شد و رو به شکوه گفت:شما گفتید وقتی بچه رو دزدیدید مدارکشو هم برداشتید
درسته؟...ولی معمولا مدارک جایی گذاشته میشه که در دسترس نباشه...مثلا گاوصندق یا صندق های شخصی ویا کمد وکشوهای شخصی که اونها هم قفل دارند...پس شما چطورتونستید به مدارک الناز ستایش دست پیدا کنید؟...
الناز میان حرفش پرید وگفت:شما دارید از مادر من بازجویی می کنید؟اصلا شما کی هستید؟پلیس؟...به چه حقی به خودتون اجازه می دید با مادر من اینجوری رفتار بکنید؟
مانی در سکوت با همان جذبه ی همیشگیش به الناز خیره شده بود...
علیرضا که اوضاع را اینچنین دید میان حرفش امد وگفت:خانم اسایش لطفا ارامشتونو حفظ کنید... درسته...مانی پلیسه ولی قصد بازجویی از مادرتونو نداره...اینها سوالات معمولی هستند که جوابشون برای ما خیلی مهمه...اینو قبول دارید؟
الناز پوزخند کوتاهی زد و رو به مانی گفت:پس شما پلیس هستید؟کاملا مشخص بود...پس بیخود نیست ازهمون اول که مارو دیدید داریدمورد بازجویی قرارمون می دید...
مانی بدون انکه تغییری به حالت خود بدهد با لحنی محکم گفت:اینکه من پلیس هستم یا نه به خودم مربوطه خانم محترم...الان تنها چیزی که بیشتر از مسئله ی پلیس بودن یا نبودن من مهمه اینه که شما مدارکتونو جهت اثبات حرفاتون برای ما رو کنید وگرنه باید از طریق قانون عمل کنید که اون هم باز به من مربوطه....پس بهتره همکاری کنید.
الناز که از لحن کوبنده ی مانی حیرت کرده بود و با بهت نگاهش می کرد با لحنی ارام گفت:خیلی خب ..حالا
چرا انقدر عصبانی هستید؟...ولی من چه مدارکی رو باید نشونتون بدم؟
مانی پوزخندی زد وگفت:شما نه... مادرتون...
رو به شکوه گفت:خانم میشه جواب سوال منو بدید؟مدارک الناز اسایش رو چطور به دست اوردید؟

شکوه که تا اون موقع در سکوت به بحث بین دخترش ومانی گوش می داد لب باز کرد وبه ارامی گفت:همونطور که گفتم الناز همیشه پیش من بود...همه منو به چشم دایه اش نگاه می کردند...یه پرستار...حتی یه خدتکار استخدام کرده بودند تا به کارای خونه برسه ومن هم شده بودم پرستار الناز وپریناز...ولی من به الناز بیشتر توجه می کردم...اون زمان برای واکسن زدنشون شناسنامه می خواستند ومثل الان نبود که برای واکسیناسیون بچه کارت شناسایی بدن...باید یا شناسنامه یا یه کارت شناسایی نشون میدادی ...یه روز که من طبق معمول  همراه فریبا خانم رفته بودم تا یکی از واکسن های بچه ها رو بزنیم شناسنامه ی الناز دست من افتاد..من بردمش توی اتاق و واکسنشو زدند...درست همون روزی بود که شبش از اون خونه فرار کردیم...اون روز پریناز مریض شده بود وتب داشت...ولی فریبا بی تجربه بود ووقتی به پریناز واکسن تزریق شد بچه تبش بالا رفت وحالش بد شد..فریبا هم که کاملا بی تجربه بود وتوی اون لحظه حسابی هول شده بود..پاک یادش رفته بود 
شناسنامه ی الناز هنوز دست منه...اون شب همه اش پیش پریناز بود وانقدر نشست تا اینکه بچه خوابش برد واون هم همون بالای سر بچه خواب رفت.الناز مثل همیشه پیش من بود ومن مراقبش بودم...وقتی هم که  خواستیم فرار کنیم من بچه رو با خودم بردم و شناسنامه اش هم پیش خودم بود.
مانی سرش را تکان داد وگفت:که اینطور............جالبه.
سرش را چرخواند و به علیرضا نگاه کرد...بعد رو به الناز گفت:اون شناسنامه هنوز پیشتونه؟...
الناز سرش را تکان داد واز داخل کیفش شناسنامه اش را در اورد وبه سمت مانی گرفت...مانی صفحه ی اول را باز کرد وتمام مشخصات را از نظر گذراند...سرش را تکان داد ورو به شکوه گفت:بسیار خب...این شناسنامه
پیش من می مونه...و..
کارتی را از داخل جیبش در اورد وبه سمت الناز گرفت:این شماره ی منه...فردا با من تماس بگیرید تا بهتون
بگم که کجا پدر و مادرتونو ببینید.
الناز وشکوه هر دو از جایشان بلند شدند ..الناز با گرفتن کارت با خوشحالی گفت:پس یعنی ...فردا می تونم اونا رو ببینم؟...واقعا ازتون ممنونم.
مانی وعلیرضا هم از جایشان بلند شدند وایستادند...
مانی گفت:فعلا نمی تونم چیزی بگم...فردا عصر زنگ بزنید تا بهتون خبر بدم...
-باشه...باز هم ممنونم...اگر...اگر هم یه وقت بی احترامی کردم منو ببخشید..به هر حال...
مانی لبخند کمرنگی زد وگفت:بله می دونم...درکتون می کنم.مهم نیست...
-ما دیگه رفع زحمت می کنیم...پس من فردا عصر باهاتون تماس می گیرم...خدانگهدار.
مانی رو به علیرضا چشمک نامحسوسی زد که علیرضا هم منظورش را گرفت....
-بزارید من می رسونمون..دیگه هوا تاریک شده واین موقع شب درست نیست تنها برید.
الناز رو به علیرضا که این حرف را زده بود گفت:نه..ممنونم مزاحمتون نمیشیم...
علیرضا هم با لبخندی جذاب گفت:این حرفا چیه؟...کدوم زحمت...می رسونمتون.
الناز سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد ورو به مانی گفت:باز هم ممنون...خدانگهدار.
-خدانگهدار.
همراه علیرضا سوار ماشین شدند ورفتند...
مانی کنار در ایستاده بود و به ماشین علیرضا نگاه می کرد که لحظه به لحظه دورتر می شد....
سکوت ارامش بخشی محیط کوچه را در بر گرفته بود...
سرش را رو به اسمان بلند کرد ونگاهش را معطوف ستارگان کرد...که به زیبایی بر دل سیاهیه شب
می درخشیدند...
سرش را پایین اورد ودر حالی که داشت در را می بست...

ناگهان ماشینی با سرعت ازجلوی خانه اش رد شد وهمزمان صدای گلوله سکوت کوچه را بر هم زد....



طبقه بندی: رمان-- مسیر عشق،
برچسب ها: رمان مسیر عشق، کاربر انجمن نودهشتیا، Fereshteh27،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات