تبلیغات
رمان سرا - رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
تاریخ : سه شنبه 12 فروردین 1393 | 03:36 ب.ظ | نویسنده : sudi

رمـــــ ـان مسیــ ـــر عشــ ـــق فصـــ ــل یازدهــــــــم

دستانش را روی میز گذاشت وبه علیرضا که خیلی خونسرد به پشتی صندلی اش تکیه داده بود نگاه کرد...
-خب...بگو می شنوم...
علیرضا نگاهی شیطنت امیز به مانی انداخت وگفت:چی بگم؟...از کجاش بگم؟...
-از هر جا که دلت می خواد..فقط هر چه زودتر بگو چه خبره؟..اون حرفا چی بود که پشت تلفن می زدی؟...
-کدوم حرفا؟....
مانی با کلافگی نگاهش کرد وگفت:علیرضا حوصله ی شوخی ندارم...بگو اون حرفا چی بود که در مورد زن
وخواهر زن من می گفتی؟....................
لبخند از روی لبان علیرضا محو شد و کمی روی صندلی اش جابه جا شد ودستانش را روی میز قلاب کرد وبا
جدیت در چشمان مانی خیره شد....
-مانی می دونستی پریناز یه خواهر دوقلو داره؟..............
مانی که اول متوجه حرف علیرضا نشده بود عکس العملی نشان نداد ولی وقتی پی به معنی حرف او برد
چشمانش از تعجب گرد شد وبا دهان باز به او خیره شد...........
-چی؟.............یه بار دیگه بگو؟...خواهر دوقلو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-درست شنیدی...خواهر دوقلو........چند روز پیش یه دختر برای مصاحبه اومد شرکت همون روز من باهاش
توی اسانسور برخورد داشتم .اون دختر بی نهایت شبیه به پریناز بود...وقتی بهش گفتم پریناز...گفت اشتباه
گرفتید ورفت...وقتی فرم مشخصاتشو دیدم فهمیدم اسمش الناز اسایشه...........تا اینکه باهاش تماس گرفتم
وگفتم که چون به نیروی جوان نیاز داریم شما استخدامید وامروز بیاید شرکت...امروز اومد...وقتی بهش گفتم
شبیه پرینازه وکسی رو به اسم پریناز ستایش می شناسه یا نه؟...همون موقع رنگش پرید وبا تعجب گفت پریناز
ستایش؟....بعد هم حالش بد شد...وقتی بهش اب قند دادم و بهتر شد گفت که پریناز خواهر دوقلوشه...گفت فردا 
میاد کافی شاپ رها تا با هم حرف بزنیم واون توضیح بده که چرا ادعا می کنه که خواهر پرینازه.

مانی به شدت در فکر بود...دست راستش روی میز بود ودست چپش را تکیه گاه پیشانیه اش کرده بود...
-مانی حالا میخوای چکار کنی؟.........به پریناز میگی؟
مانی سرش را بلند کرد ونیم نگاهی به مانی انداخت...نگاهش را از پنجره ی کافی شاپ به بیرون دوخت
وگفت:نه...تا مشخص نشده قضیه از چه قراره نباید بهش چیزی بگیم.
رو به علیرضا گفت:در ضمن روزی که خواستی بری با اون حرف بزنی من هم باهات میام.
علیرضا سرش را تکان داد وگفت:باشه...به نظر من هم اینجوری بهتره.مانی میخواستم یه پیشنهادی بهت بدم.
مانی در چشمان علیرضا زل زد وزمزمه کرد:نه علیرضا...فعلا نمیشه روش حساب کرد.
-مگه می دونی چی می خوام بگم؟...
مانی سرش را تکان داد ودر حالی که به روی گلبرگ گل روی میز دست می کشید گفت:اره می دونم.......من 
بهت گفتم یه همچین موردی برای کارمون لازم داریم ولی حالا که خدا خواسته وپیدا شده نباید بیگدار به اب
بزنیم...ما هنوز نمی دونیم اون دختر کیه...شاید از طرف همون کسایی باشه که میخوان به پریناز اسیب
برسونند...نباید با عجله جلوبریم...توی این کار صبر حرف اولو می زنه...
-ولی مانی همیشه هم صبر خوب نیست..دیربجنبی از دستش میدی...
مانی با اخم به علیرضا نگاه کرد و خشک وجدی گفت:نه علیرضا...دیگه ادامه نده.من نمی تونم جون پرینازو به
خطر بندازم...این کار به من محول شده پس خودم هم از پسش بر میام.......پریناز از همه چیز برای من
مهمتره...حاضرم جونمو بدم ولی یه تار مو از سرش کم نشه....اون تنها عشقه منه..اینو می فهمی؟

علیرضا سرش را پایین انداخت...لحن مانی رویش تاثیر گذاشته بود...او می دانست مانی بی نهایت عاشق پریناز
است...وبا صدایی لرزان زمزمه کرد:باشه...درکت می کنم...پریناز لیاقتشو داره که یکی مثل تو عاشقش
بشه.
سرش را بلند کرد و گفت:خب داداش دیگه با من کاری نداری؟...
مانی متوجه برق چشمان علیرضا شده بود ولی چیزی از ان سر در نیاورد...
علیرضا با بی قراری از پشت میز بلند شد ودستش را به سمت مانی دراز کرد...مانی هم از پشت میز بلند شد
ودست علیرضا را برادرانه فشرد...
-نه داداش...برو به سلامت.فقط یادت نره فردا با من هماهنگ باشی و حتما وقتی خواستی بری سر قرار منو هم
خبر کنی........
علیرضا با صدای محزونی گفت:باشه...یا علی...تا بعد خداحافظ.
مانی سرش را تکان داد و گفت:یا علی...مواظب خودت باش داداش.خداحافظ.
همان موقع صدای گوشی مانی بلند شد...با دیدن شماره ی پریناز لبخند بزرگی روی لبانش نشست..جواب
داد:الو..سلام بر یگانه عشق خودم...خوبی خانمی؟...

علیرضا سرش را بلند کرد و نگاهی به چهره گشاده ی علیرضا انداخت... لبخند محوی زد و از کافی شاپ
خارج شد...جلوی در کافی شاپ نفس عمیقی کشید...سرش را رو به اسمان بلند کرد..باران بهاری شروع به
باریدن کرده بود.دانه های باران نوازش گرانه روی صورتش می نشست ... اه کوتاهی کشید وبا تصور چهره
ی پریناز سرش را پایین انداخت...زیر لب با حرص زمزمه کرد:نمی خوام دیگه حتی بهش فکر کنم...اون از
اولش هم مال من نبود...اون حق یکی دیگه است نه من...
دوباره سرشو رو به اسمان بلند کرد...چشمانش را بست ودر دل گفت:دیگه تموم شد...برای همیشه تموم شد.

چشمانش را باز کرد...لبخند محوی روی لبانش نقش بست...لبخندی که تنها خودش می دانست واقعی
نیست...لبخندی که مصنوعی بودنش را به راحتی میشد فهمید...سرش را به ارامی تکان داد و به سمت ماشینش
رفت... پشت فرمان نشست و وقتی نگاهش به روبه رو افتاد با کمال تعجب ماشین پریناز را روبه روی
ماشینش دید..
.مانی از کافی شاپ خارج شد وبه سمت پریناز دوید..پریناز از ماشینش پیاده شد وکنار ان ایستاد...مانی که
نگرانی از چهره اش پیدا بود روبه روی او ایستاد وبا او مشغول حرف زدن شد...علیرضا شاهد گفت گوی انها
بود ولی صدایشان را نمی شنید...هر دو کلافه بودند.
پریناز سر مانی داد زد:مانی ازت توقع نداشتم بهم دروغ بگی................
سوار ماشینش شد وبی توجه به مانی با اخرین سرعت حرکت کرد....
مانی در حالی که با نگاهش او را دنبال می کرد با کلافگی دستی بین موهایش کشید...علیرضا برایش بوق 
زد...مانی به عقب برگشت وبا دیدن علیرضا به سمت او رفت...در کنار راننده را باز کرد ونشست...
-چی شده مانی؟...چرا پریناز انقدر عصبانی بود؟
مانی نگاهی پر از غم به او انداخت وگفت:مثل اینکه داشته ازاینورا رد می شده از شیشه ی پنجره ی کافی شاپ
من وتورو توی کافی شاپ میبینه ... بهم زنگ زد وگفت تو از کجا علیرضا رو می شناسی؟من هم گفتم من
اصلا کسی رو به اسم علیرضا نمی شناسم . گفتم چرا این حرفو می زنی؟گفت همین الان دیدمت که با اون تو
کافی شاپ بودی...حالا بگو با علیرضا چه نسبتی داری؟...من هم گفتم دوستیم...خلاصه انگار مشکوک شده...
علیرضا که هنوز گنگ به مانی نگاه می کرد گفت:خب دیده باشه..تو هم که گفتی دوستیم.چرا باید ناراحت
بشه؟...
-چون من می ترسم اون الان پیش خودش هزار جور فکر بکنه..که همه ی اینا نقشه بوده ومن وتو داشتیم بهش
کلک می زدیم...
علیرضا نگاه متعجبش را به او انداخت وگفت:کدوم کلک؟...چی داری میگی؟
-همون نقشه ای که برای شناخت پریناز با هم کشیدیمو میگم.........علیرضا من یه فکری دارم.
-چه فکری؟...چی میخوای بگی؟...
-اون الان پیش خودش هزار جور فکر میکنه...پس نباید بزاریم بیشتر از این پیشروی بکنه...علیرضا من بهت
اطمینان دارم...تو باید باز به پریناز ابراز علاقه بکنی...یه بار دیگه ازش تقاضای ازدواج بکن.
علیرضا که کم کم داشت تا پای سکته می رفت بهت زده گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟ مگه دیوونه شدی مانی؟اخه این چه
فکر مزخرفیه که کردی؟...جون عزیزت رو من یکی حساب باز نکن.
مانی کاملا رو به علیرضا برگشت وگفت:علیرضا تو از اجرای اخرین مرحله از نقشمون به اینور دیگه به
پریناز ابراز علاقه نکردی وکلا فراموشش کردی...و بعد من افتادم جلو و ازش خواستگاری کردم وتا به
الان...اون هم امکان داره شک بکنه...پریناز خیلی باهوشه..فقط یه بار دیگه بیافت جلو و بگو که بهش علاقه
داری...مطمئنا پریناز باز جواب منفی میده ولی اینبار می فهمه که من وتو نقشه ای نداشتیم...وگرنه تو باز
پیشنهاد نمی دادی.
علیرضا که از دلایل بیخود مانی حسابی عصبی شده بود تقریبا داد زد:اخه نابغه این چه حرفیه تو
می زنی؟...مگه پریناز چیزی به تو گفته که داری اینجور برداشت می کنی؟..از کجا معلوم اون همچین
برداشتی کرده باشه؟...اصلا از کجا می خواد بفهمه؟..توروخدا بی خیالش بشو مانی...اول بزار ببینیم چی میشه 
و اون چه برداشتی می کنه و چه فکری پیش خودش می کنه بعد من یه غلطی می کنم...الان نه...

مانی نگاه نگرانش را به علیرضا دوخت وگفت:همه ی حرفاتو قبول دارم علیرضا...ولی می ترسم از دستش
بدم..نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه به همین زودیا از دستش میدم......به خدا می ترسم...

علیرضا برادرانه دستش را روی شانه ی مانی گذاشت وفشرد..
-اخه این چه حسیه تو داری پسر؟... از این حرفا نزن..اون فقط فهمیده من وتو دوستیم..همین.این که چیزی
نیست..چرا بیخودی نگرانی؟... شوهر عمه ی خوش خیال منو باش که دختر اقای ستایش رو به کی
سپرده...خیر سرت ستوانی...مثلا محافظ پرینازی...این حرکات چیه؟...چرا دیگه مثل قدیم محکم نیستی؟اون
مانی خشک وسرد وجدی کجا و تو کجا؟............این حرفا رو نزن مانی...

مانی نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت ودر حالی که به بارش باران خیره شده بود گفت:دست خودم نیست
علیرضا...از وقتی فهمیدم عاشق پرینازم دیگه نمی تونم بی تفاوت باشم...قلبم دیگه سرد نیست از عشق پریناز
گرمه...
نگاهش را به مانی دوخت و ادامه داد:من بعد از عید باید برم تهران...
علیرضا متعجب نگاهش کرد وگفت:تهران؟...پس درست چی میشه؟دیگه دانشگاه نمیای؟...
مانی پوزخندی زد وگفت:دانشگاه؟...فکر نکنم دیگه بتونم بیام...من هدفمو پیدا کردم وباید دنبالش برم.
-چی؟چه هدفی؟
-الان نمی تونم بهت بگم...بعد از تعطیلات عید میرم تهران با سرگرد همتی یه کار مهم دارم...
-پس پریناز چی میشه؟...مگه قرار نبود تو ازش محافظت کنی؟
مانی لبخند زد وگفت:قراره با پریناز برم...فعلا چیزی نمی دونه ولی وقتی کارام انجام شد بهش میگم.
علیرضا با غم نگاهش را به روبه رو چرخاند وگفت:پس برای همیشه میرید؟... پریناز هم دیگه بر میگرده
تهران؟
مانی که متوجه غم توی صدای علیرضا نشده بود گفت:اره..اون بر می گرده ولی من نه...من اینجا هم کار دارم.
-برای پریناز خطر نداره؟...منظورم تهرانه............
-نه... یه نقشه ای داریم که امیدوارم با یاری خدا جواب بده...
چی؟...همون موردی که گفتی؟
-اره...ولی همونطور که گفتم نباید عجله بکنیم...باید خودم الناز اسایشو زیر نظر بگیرم وباهاش حرف بزنم.
علیرضا سرش را تکان داد وگفت:باشه.... من هم موافقم...فقط مانی بیشتر مواظب خودت باش.
مانی دستی روی شانه ی علیرضا زد وگفت:چشم برادر گرام............اگر کاری با من نداری دیگه برم.
-نه داداش...برو به سلامت.
مانی اه کشید وگفت:برم ببینم می تونم از دلش در بیارم............نمی تونم همین جوری ولش کنم.
-باشه برو...برات ارزوی موفقیت می کنم.
مانی به شوخی گفت:اتفاقا من منتظر همچین ارزویی اون هم از طرف توبودم...............
علیرضا به شوخی زد توی پهلوی مانی وگفت:برو پسر......... برو به منت کشیت برس....بعد بیا بلبل زبونی کن.
-یه روز تورو هم می بینم که چه جوری داری ناز زنتو اون هم با منت می خری...........اونوقته که سلامت
می کنم داداش.
علیرضا لبخندش کمرنگ شد وگفت:این کارا به گروه خونی من نمی خوره ......... پس سلامت باشه واسه
خودت...
مانی خندید وگفت:باشه می بینیم....فعلا .
-خدانگهدار.
از ماشین پیاده شد وبه سمت ماشین خودش رفت...سوار شد وبا تک بوقی از کنار ماشین علیرضا گذشت.با
لبخند سرش را تکان داد...ماشینش را روشن کرد وهمین که خواست راه بیافتد..متوجه ون مشکی شد که پشت
سر مانی حرکت کرد....
با تعجب نگاهش کرد... تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که شماره ی ماشین را
بردارد...ترسی در دلش افتاده بود......نگران مانی وپریناز بود....................با همان حس ماشینش را به
حرکت در اورد ....................
با حرص توی اتاقم راه می رفتم وبه خودم ومانی بد وبیراه می گفتم...اون واقعا دوست علیرضاست؟پس چرا
چیزی به من نگفته بود؟....
یه دونه زدم تو سر خودم ..اخه خنگ..اون از کجا باید می دونسته که تو علیرضا رو می شناسی که شخصا
بهت معرفیش بکنه؟...
اره خب.. اینم هست ...ولی نمی دونم چرا الکی بهش مشکوک بودم؟...پس چرا وقتی ازش پرسیدم اون علیرضا
رو از کجا می شناسه اون گفت که اصلا کسی رو به اسم علیرضا نمی شناسه؟...یه جای کارش 
می لنگه...یعنی داره چیزی رو از من پنهون می کنه؟....وای خدا دارم دیوونه میشم.
یعنی علیرضا از من هم چیزی به مانی گفته؟...گفته که از من خواستگاری کرده؟...دیگه کم کم داشتم خل 
می شدم...صدای گوشیم در اومد که منم شیرجه زدم روش...شماره ی مانی بود...دکمه ی برقراری تماسو زدم
وگوشی رو گرفتم کنار گوشم...ولی جوابی ندادم.
-الو...الو پریناز.
-...
-پریناز چرا جواب نمیدی خانمی؟...با من قهری؟
-...
از صداش معلوم بود که حسابی کلافه است....
-پریناز من جلوی در خونتون هستم...بیا بیرون.میخوام باهات حرف بزنم.
گوشیمو قطع کردم...دلم براش پر می کشید ولی از طرفی هم دودل بودم که برم یا نه....اخرش هم با یه تصمیم
ناگهانی دویدم سمت کمدم ومانتو و شالمو برداشتم وپوشیدم...جلوی اینه به سرو وضعم یه نگاه سرسری کردم
واز اتاقم رفتم بیرون................
درو باز کردم وبه داخل کوچه سرک کشیدم.سر کوچه توی ماشینش نشسته بود ودستاش روی فرمون بود
وسرشو گذاشته بود روی دستاش....
اروم به سمتش رفتم...در کنار راننده رو باز کردم ونشستم روی صندلی ودرو بستم...بدون اینکه نگاهش بکنم به
روبه رو خیره شدم...ولی زیر چشمی حواسم بهش بود.
سرشو از روی فرمون بلند کرد ونگاهی به من انداخت...به پشتی صندلی تکیه داد ونفس عمیقی کشید...
چند لحظه ای بینمون سکوت بود تا اینکه گفت:پریناز از من دلگیری؟...
جوابشو ندادم...نمی دونستم چی بگم...
با دادی که سرم زد دقیقا چسبیدم به سقف ماشینش...............
-د مگه من با تو نیستم؟؟....این سکوت لعنتیت چه معنی میده؟...دارم باهات حرف می زنم پریناز.چرا جوابمو
نمیدی؟
هول شده بودم...وای خدا به دادم برسه.این چرا یهو انقدر جوش اورد؟مگه من چی کارش دارم؟
-از...از من می پرسی؟...چی جوابتو باید بدم؟هان؟...
با عصبانیت نگاهم کرد...چشمای طوسی وخوشرنگش حالا از زور عصبانیت سرخ شده بود...نگاهمو ازش
دزدیم وبه بیرون خیره شدم...
تقریبا با حرص گفت:تو بپرس تا من جواب میدم...چرا با من اینکارو می کنی؟...پریناز من طاقت هر چیزی رو
دارم ولی کم محلی وبی محلی کردن های تورو اصلا....به هیچ وجه تحملشو ندارم...پس راست وپوست کنده
حرفتو بزن...بگو چته؟
خیلی پررو بوداااااا...تازه با اون دروغی که به من گفته میگه بگو چته؟..........
نگاهش کردم:من چیزیم نیست مانی...فقط می خوام بدونم چرا بهم دروغ گفتی که علیرضا رو
نمی شناسی؟...حتما از این هم خبر داری که علیرضا خواستگار منه وبابام اونو برای ازدواج با من در نظر
گرفته؟...حتما علیرضا بهت گفته اره؟...
با خشم محکم کوبوند روی فرمون وگفت:اره اره اره...لعنتی من از همه ی اینا با خبرم...همه چیزو درباره ی
تو می دونم پریناز...امروز همه چیزو بهت میگم...دیگه خسته شدم...نمی خوام چیزی بینمون پنهون بمونه که
بعدش برعلیه من ازش استفاده بشه...
با غم ولی همراه با خشم نگاهم کرد وداد زد:نمی خوام از دستت بدم ... اینو می فهمی؟
با تعجب بهش زل زده بودم...این چی داره میگه؟..من فقط پرسیدم تو علیرضا رو می شناختی وبه من چیزی
نگفتی؟اونوقت این حرفا چیه داره تحویلم میده؟...در مورد چی باید با من حرف بزنه؟..چی رو می خواد به من
بگه؟...
-مانی چی داری میگی؟...چی می خوای بگی؟...
ماشین رو روشن کرد و در حالی که فرمونو می چرخوند گفت:اینجا جای خوبی برای حرف زدن نیست...میریم
یه جای دنج وخلوت...باید باهات حرف برنم...بعدش هر تصمیمی خواستی بگیر...
نزدیک به 20 دقیقه بود که داشتیم تو خیابون می چرخیدیم تا اینکه رسیدیم به یه پارک...
هر دو پیاده شدیم وبه سمت پارک رفتیم..پارک خلوتی بود..کاملا می شد بوی بهار رو حس کرد..صدای جیک
جیک پرنده ها از بین درختا ارامش خواستی بهم می داد...ولی همچنان ذهنم مشغول چیزهایی بود که مانی 
مخواست بگه...توی سرم پر از علامت سوال بود که واسه هیچ کدومشون جوابی نداشتم ..اگر هم داشتم همه اش
احتمال بود.
روی نیمکت دونفره ای نشست من هم کنارش نشستم...نگاهش کردم..اخماش توی هم بود وداشت اطرافشو نگاه
می کرد...صاف نشسته بود وبه صندلی تکیه داده بود...دست به سینه نشسته بود وبا جدیت به رو به روش
خیره شده بود...من هم محو تماشای نیم رخ جذاب ومردونه اش بودم که شروع به حرف زدن کرد...تمام
حواسمو جمع حرفاش کردم که مبادا چیزی رو جا بندازم...
-تو از گذشته ی من خبر داری..از مصیبت هایی که به خاطر پریناز کشیدم..از دردسرهایی که داشتم...ولی تا
اونجایی می دونی که پریناز از زندگیم رفت...وقتی رفت روحیه ام رو کاملا باخته بودم..به همه بی اعتماد شده 
بودم..دیگه چیزهای اطرافم که روزی برام جذابیت داشتند دیگه جلوی چشمم ارزشی نداشتند.اون زمانی که تازهپی برده بودم پریناز چه کاره است احساس سرخوردگی می کردم..نمی تونستم قبول بکنم یکی مثل پریناز بهاین راحتی یه پسری مثل منو خام خودش بکنه وتمام هست ونیستمو به نابودی بکشونه..تو تا اینجا می دونیولی از بقیه اش بی خبری...........
کمی تو جاش جابه جا شد وبرگشت سمتم..حالا تمام رخ رو به روم نشسته بود..
-الان 4 ساله که تونیروی پلیس فعالیت می کنم...از همون بچگی دوست داشتم وقتی بزرگ شدم پلیس بشم. 
پوزخندی زد وادامه داد:و شدم...اون زمان یه روز که رفته بودم خونه ی علیرضا عمه وشوهر عمه اش هم
اونجا بودند..از اونجا با سرگرد همتی اشنا شدم.مردی جدی وخونگرم...وقتی از علاقه ام مطلع شد منو با
خودش وارد ارتش کرد...من زیر دستش وارد نیروی پلیس شدم...البته اون به تنهایی نبود...کسای دیگه هم
بودند ولی مشوق وپشتیبانم سرگرد همتی بود.وقتی پریناز وارد زندگیم شد و تموم ماجراهایی که داشتیم روبرات گفتم ولی اینکه من یه پلیسم رو برات نگفتم..اون هم به دلایلی.1 سالی که به خوبی وخوشی تموم شد ولیوقتی پی به خیانت پریناز بردم شدم سنگ...سخت وغیرقابل نفوذ...روز به روز بیشتر تلاش می کردم..با خشونت با اطرافم وکارم مبارزه می کردم.سرگرد ازم می خواست با خودم این کارو نکنم چون معتقد بود اخرشفقط خودمو نابود می کنم ولی من حالیم نبود...وقتی هم اون تهمت بهم زده شد که پریناز بارداره وبچه از منه با اینکه می دونستم اینطور نیست ولی نمی تونستم حرفی بزنم...چون...چون..
سرشو انداخت پایین...صورتشو بین دستاش گرفت وچند لحظه توی همون حالت موند.منم که از حالم نگن
بهتره...کلا توی شک بودم...اه عمیقی کشید وسرشو بلند کرد:یه شب ازم خواست باهاش برم به مهمونی 
دوستش..گفت نمی خواد تنهایی بره.من هم قبول کردم.به هر حال هنوز نامزدم بود.توی اون مهمونی میدیدم که چطور خودشو جلوی من به مردا می چسبوند وباهاشون می رقصید...وقتی اینها رو میدیدم از خود بی خود شدم
واون شب...مست شدم.چیزی که تو این همه سال نشده بودم وتجربه اش رو نداشتم.ولی اون شب داغ کرده... هیچی از اون شب یادم نمیاد ولی وقتی پریناز بهم گفت از من بارداره شک کردم...وقتی یاد اون شب میافتادم پیش خودم می گفتم یعنی ممکنه من کاری کرده باشم؟اخه اون شب وقتی از خونه ی دوستش برگشتیم تنهاچیزی که یادمه اینه که بی حال افتادم روی تختم ودیگه چیزی نفهیمدم...این شک مثل خوره افتاده بود به جونم وداشت نابودم می کرد...داغونم می کرد...باز هم سرگرد وعلیرضا ونیما بودند که تنهام نذاشتند وکمکم کردند...وقتی همه به ماهیت اصلی پریناز پی بردند واون هم شرش از زندگیم کم شد من دیگه سخت تر و سردتر از گذشته شده بودم...اولین کاری که کردم سکوت وتنهایی رو انتخاب کردم..توی خونه ی خودم به تنهایی ارامش داشتم وسکوت برام همدم بود....توی کارم پیشرفت داشتم...توی مدت زمان کمی شدم ستوان مانی اریا فرد... برای ماموریتی رفتم تهران که همون روزی که تو اتاق سرگرد همتی بودم...پدرت و پدر علیرضا هم توی اتاق بودند وپدرت داشت از چند نفر ادم مشکوک صحبت می کرد که قصد دارن تورو بدزدند وچند بار هم خواستند این کارو بکنند که موفق نشدند...وقتی اسمت رو گفت فهمیدم خودت هستی...پروندهات رو خوندم وبه همه چیز پی بردم...پدرت برات محافظ گذاشته بود ولی از اونجایی که من بهت یه حس خاصی داشتم نمی تونستم نسبت به این قضیه بی تفاوت باشم...به همین خاطر تصمیمم رو با جناب سرگرد درمیون گذاشتم وازش خواستم بذاره من محافظت باشم.سرگرد نمی خواست این کارو به من محول کنه ولی با اصرار بیش از حد من قبول کرد..و اینجوری من شدم محافظت...همه جا باهات بودم...سایه به سایه ات.. ولی تو متوجه من نبودی...این یک طرف قضیه است...
نیم نگاهی بهم انداخت وگفت:تموم اون حرفایی که علیرضا بهت گفت..منظورم از عشق وعاشقی
وخواستگاریه...اونا همه نقشه ی من بود...من می خواستم امتحانت بکنم...وقتی از اخرین مرحله سربلند بیرون اومدی من..من حس کردم بهترین انتخابو کردم...می دونستم قلبم هیچ وقت اشتباه نمی کنه.
از زور عصبانیت دوست داشتم خرخرشو بجووم...این چی داره میگه؟؟؟؟؟؟من الانه که پس بیافتم...اشک تو
چشمام جمع شده بود...اول میگه پریناز نامزدش بوده..بعد میگه پلیسه...بعد میگه اون حرفا وحرکات علیرضا
نقشه بوده...این یعنی اینکه به من اعتماد نداشته...این یعنی اینکه اون با شک منو انتخاب کرده....نه نه....یعنی از ته قلبش عاشقم نشده؟...همه اش با شک؟با تردید؟...
به صورتم خیره شده بود وحتی پلک هم نمی زد...قطره قطره اشک روی گونه هام چکید.سریع از روی نیمکت
بلند شدم ودسته ی کیفمو توی دستام فشردم.. دلم می خواست با همین کیف بزنم توی سرش وبگم خیلی بی شعوری مانی...ازت توقع نداشتم ...واقعا ازت توقع نداشتم..ولی فقط مثل منگلا نگاهش کردم ومثل برق دویدم به سمت در پارک...همچین تند وسریع می دویدم که انگار یه حیوون وحشی افتاده دنبالم...از پارک زدم بیرون وجلوی اولین تاکسی رو گرفتم وسوار شدم...صدای مانی رو می شنیدم که مرتب صدام می کرد و ازممی خواست وایسم...وقتی راننده حرکت کرد.تازه هق هق گریه ام بلند شد وزدم زیر گریه..... 
مات ومبهوت کنار خیابان ایستاده بود وبه روبه رو خیره شده بود...زمزمه کرد:اخه چرا اینطوری شد؟...پریناز تنهام نزار...توروخدا تنهام نزار.
با صدای زنگ موبایلش به خودش امد با دیدن شماره ی علیرضا نفس حبس شده اش را بیرون داد واه عمیقی کشید...به کل قرار امروزشان را فراموش کرده بود...
با صدای گرفته ای جواب داد:الو...
صدای پر از اعتراض علیرضا توی گوشی پیچید:الو مانی...پس تو کجایی پسر؟..من الان 2 ساعته گل یخ منتظرتم.چرا نمیای؟
با کلافگی دستی به گردنش کشید ونفسش را فوت کرد...
-من تا نیم ساعت دیگه اونجام...فعلا.
بدون اینکه به علیرضا اجازه ی حرف زدن بدهد گوشی را قطع کرد وبه سمت ماشینش رفت.
ماشین را روشن کرد وحرکت کرد...نزدیک به کافی شاپ گل یخ بود که متوجه ون مشکی مشکوکی که در تعقیبش بود شد...
از سرعتش کم کرد ولی ون هم سرعتش کم شدو درست پشت سر مانی در حرکت بود...زمزمه کرد:پس دنبال من هستین؟...لعنتیا..باشه بیاید.
گوشی اش را در اورد وشماره ی علیرضا را گرفت:الو علیرضا خانم اسایش هنوز نیومده؟
-چرا الان رسید...پس چرا نمیای؟...
-خوب گوش کن ببین چی میگم...کلید خونه ی منو هنوز داری؟...
-اره..چی شده؟
-علیرضا همین الان با خانم اسایش برید اونجا...نمی تونیم توی کافی شاپ همدیگرو ببینیم...من تحت تعقیبم.
صدای علیرضا پر از نگرانی شد:چی داری میگی مانی؟...چرا تحت تعقیبی؟...در ضمن من دختر مردمو وردارم ببر خونه ات؟دیوونه شدی؟مگه اون میاد؟
-انقدر می شناسمت که می دونم از پسش بر میای...پس خودت یه کاریش بکن...من دست به سرشون می کنم...شما هم برید خونه ی من...من تو مسیرم...زودباشید.فعلا
-الو..الومانی ببین چی میگم...الو...
مانی گوشی اش را قطع کرد ودر داشبورد رو باز کرد...اصلحه اش را بیرون اورد ودر داشبورد رو بست.از توی اینه اونها رو زیر نظر داشت...به خاطر دودی بودن شیشه ی ماشین سرنشینانش دیده نمی شدند..پایش را روی گاز فشرد و وارد بزرگراه شد...
تردد کم بود ولی با این حال مانی سرعتش را زیاد کرد واصلحه اش را در دستش فشرد.ون مشکی همچنان در تعقیبش بود که یک تیر به سمت ماشین مانی شلیک شد...تیر درست به شیشه ی عقب ماشینش برخورد کرد .
مانی سرش را خم کرد وشیشه رو پایین کشید...از اونجایی که بزرگراه خلوت بود کارش را راحتتر می کرد...با دست راستش کنترل فرمان را در دست گرفت وبا دست چپش اصلحه رو به سمت ون گرفت...ون با فاصله ی نزدیکی از مانی حرکت می کرد..می دانست که شیشه ها ضد ضربه هستند وبا تیر هم نمی شکنند...با یک حرکت لاستیک های ماشین راهدف گرفت وچند تیر همزمان شلیک کرد....که از اون طرف هم چند تیر از سمت ون به سمت مانی شلیک شد که اگر به موقع سرش را نمی خواباند بدون شک گلوله به سرش اصابت می کرد...نفس در سینه ی مانی حبس شده بود...تمام حواسش به روبه رو بود.
سرش را چرخواند وبه پشت سر نگاه کرد...دیگر اثری از ون مشکی نبود...کنار جاده متوقف شده بود....لبخندی روی لبانش نشست.وپایش را بیشتر روی گاز فشرد.
گوشی اش را در اورد وشماره ی علیرضا را گرفت...
-الو..علیرضا چی شد؟رفتین؟
-اره ... به زور راضیش کردم و اونم به چه مصیبتی...تو در چه حالی؟اتفاقی که برات نیافتاده؟
-نه...دست به سرشون کردم ...من دارم میام خونه.
-باشه...پس منتظرتیم.
-باشه...فعلا.
*****************************************************



برچسب ها: رمان مسیر عشق، کاربر انجمن نودهشتیا، Fereshteh27،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات