تبلیغات
رمان سرا - رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
تاریخ : سه شنبه 17 دی 1392 | 01:57 ب.ظ | نویسنده : sudi
رمـــــ ـان مسیــ ـــر عشــ ـــق فصـــ ــل نهــــــــم _2
رو به روی هم نشسته بودیم وهر دو غرق در فکر به فنجون های قهومون نگاه می کردیم.
سرشو بلند کرد ونگاه عمیقی به من انداخت...توی چشماش ترس وغم مبهمی نهفته بود که کاملا گیجم می کرد.
خدا کنه زودتر یه حرفی بزنه و منو از این بلاتکلیفی در بیاره.بالاخره قفل دهانش شکست وبا صدایی کاملا جدی وگیرا شروع به حرف زدن کرد.

-تو یه خانواده ی مرفه به دنیا اومدم.پدرم مردیه که برای اسایش خانواده اش سخت کار کرد تا به اینجا رسید. مادرم زن فوق العاده مهربون وساده ایه که به راحتی مهر کسی به دلش مینشینه وبا طرف مقابلش صمیمی میشه.که همین اخلاق مادرم برای من دردسری بزرگ رو به بار اورد.
نفس عمیقی کشید وکمی از قهوه اش خورد.ادامه داد:من تک فرزند خانواده ی اریایی ها بودم و هستم. پدرم هم تک فرزند بوده و من صاحب این همه پول وثروت بودم...به همین خاطر خیلی از دخترا از همون 20،19 سالگی برام دندون تیز می کردند که باهاشون ازدواج بکنم وبه راحتی وارد زندگیم بشن...همیشه از اینجور دخترا بدم می اومد. دختری که به خاطر رسیدن به پول دست به هر کاری می زنه.. حتی... پاکدامنیش..

نیم نگاهی به من انداخت وسرش رو انداخت پایین...ادامه داد:22 سالم بود..توی اوج جونی وخامی وبی تجربگی..ولی تا دلت بخواد شیطون وبازیگوش که هیچ کس از دستم اسایش نداشت...جوونی وتمام شور وحالش در من جمع شده بود..پر از انرژی...
ولی توی همون سال ها بود که بدبختیم هم شروع شد.

به نقطه ی نامعلومی خیره شد وانگار که داره با خودش حرف می زنه گفت:مادرم تو یکی ازاین مهمونی هایی که رفته بود می بینتش وفوق العاده ازش خوشش میاد.دیگه همیشه ورد زبونش شده بود پریناز...مرتب توی گوشم می خوند که پریناز قربونش برم اینجوریه...پریناز اخلاقش اینجوریه...رفتارش اینجوریه ..وای مانی پسرم نمی دونی چقدر خوشگل وخانمه. داره پزشکی می خونه...از یه خانواده ی متشخص وپولداره که پدر ومادرش هر دو پزشکن وتوی امریکا زندگی می کنند. ولی پریناز اینجا پیش خاله اش زندگی می کنه چون ایران رو بیشتر دوست داره...

اه عمیقی کشید وپوزخندی روی لباش نشست...
-اره اون ایران رو دوست داشت ولی به دلایلی...خلاصه انقدر مادرم ازش تعریف کرد و حرفشو توی خونه پیش کشید که من هم شیفته اش شدم.پیش خودم می گفتم وای چه دختر همه چی تمومیه..هم خوشگل هم خانم و هم تحصیلکرده و متشخص..تازه به کشورش هم اینچنین علاقه داره....مادرم یه روز دعوتش کرد خونمون که من بتونم ببینمش وبعد تصمیم بگیرم.

توی چشمام خیره شد وبعد سرشو انداخت پایین وبه فنجونش زل زد.
-پریناز واقعا همه چی تموم بود...با دیدنش احساس کردم یه چیزی توی قلبم تکون خورد...احساس می کردم خیلی دوستش دارم و می تونم باهاش خوشبخت باشم.پریناز خیلی زیبا بود..یه دلربای به تمام معنا......اون روز کلی باهاش حرف زدم.هر کلمه ای که از دهانش خارج می شد منو بیشتر شیفته ی خودش می کرد.احساس می کردم نیمه ی گمشده ی منه که حالا پیداش کردم...از همون روز اشنایی ما شروع شد وحالا به هر بهانه ای اون زنگ می زد وازم می خواست با هم بریم بیرون وگردش وتفریح....من هیچ
وقت بهش پیشنهاد گردش نمی دادم.چون خوشم نمی اومد.دوست داشتم اون اگر راغبه بیاد جلو که با جون ودل می اومد.اصلا یک بار برای گرفتن دستش پیش قدم نشدم ولی اون به راحتی توی خیابون یا مهمونی ها بازومو می گرفت و می گفت اینجوری بیشتر باهات احساس صمیمیت می کنم.

پوزخند زد و زیر چشمی نگاهم کرد...
دستمام سرد شده بود.تنم می لرزید..نمی دونستم حرفاش می خواد به کجا برسه.یعنی توی گذشته اش چیز دیگه ای هم بوده؟دیگه چی از این بدتر که مانی قبل از من عاشق یکی دیگه بوده؟
توی چشمام خیره شد انگار راز چشمام رو خوند که لبخند ارامش بخشی زد ودستش رو روی دستم گذاشت.
گفت:عزیز دلم زود قضاوت نکن...بزار تا اخرشو برات تعریف بکنم بعد پیش خودت نتیجه گیری بکن وتصمیمت رو بگیر..باشه؟
فقط تونستم سرمو اروم تکون بدم که یعنی باشه.

دستشو برداشت ودست به سینه تکیه داد به صندلی ودر حالی که به روبه روش خیره شده بود گفت:نامزد کردیم ورابطمون به همین صورت تا 6 ماه ادامه داشت.روز به روز وابستگیمون بیشتر میشد... دوست داشتم هر چه زودتر تکلیفمون مشخص بشه ولی هر وقتی بهش می گفتم پریناز دوست دارم هر چه زودتر ازدواج بکنیم واز این بلاتکلیفی در بیایم.اون یه جوری دست به سرم می کرد وازش شونه خالی می کرد.می گفت امادگیش رو نداره وحالا زوده.من هم از بس خوش باور بودم قبول می کردم.رابطمون به 1 سال رسید که متوجه شدم داره ازم دوری می کنه.اوایل به این موضوع توجهی نمی کردم تا اینکه نیما بهم کمک کرد بفهمم دارم چه اشتباهی می کنم.
با تعجب زمزمه کردم:نیما؟
لبخند ملایمی زد وسرشو تکون داد .گفت:اره..نیما............اون از همه چیز باخبر بود.از اول ماجرای پریناز خبر داشت و پا به پای من باهام بود.یه روز اومد خونمون واز تو گوشیش چند تا عکس نشون داد که دنیا روی سرم خراب شد.

با کلافگی دستشو کشید توی موهاش و اه عمیقی کشید.
-توی اون عکسای لعنتی پریناز با یه پسره بود که داشتن...داشتن همو ...می بوسیدند.

سرش رو انداخت پایین وبه گردنش دست کشید...معلوم بود هنوز هم از یاداوریه گذشته اش عصبانی میشه.
بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد وادامه داد:بعد از اون بیشتر حواسمو جمع می کردم ویه جورایی کنترلش می کردم.اون نامزدم بود و حالا داشت بهم خیانت می کرد.نیما یکی از دوستاش رو انداخت جلو تا ببینیم پریناز با همه همین جوره یا فقط با اون پسره...ولی اون...

زیر چشمی نگاهم کرد وادامه داد:اون کلا اینکاره بود....اون خودشو به پسرای پولدار نزدیک می کرد وتا می تونست تیغشون می زد و اخرش هم ولشون می کرد ومی رفت سراغ طعمه ی بعدی...ولی منو ول نکرده بود...می دونی چرا؟
چون من بهش علاقه داشتم واز اون طرف هم خیلی پولدار بودم و بهترین کیس برای ازدواج...اون در کنار اینکه از جانب من تامین میشد از اون طرف هم به کثافتکاریاش ادامه میداد.با دوست نیما هم همون کاری رو کرد که با بقیه پسرا می کرد...باهاش بود و بعد یه مدت هم ولش کرد.البته دوست نیما بهش دست هم نزده بود فقط یه نقشه بود که خب....چهره ی واقعیه پریناز بهم نشون داده بشه.
فقط این وسط از یه چیز خیلی راضی بودم واون هم اینکه باهاش نبودم...منظورم اینه که...باهاش مثل بقیه ی پسرا همبسترنبودم...وقتی هویت واقعیش برام روشن شد باهاش بهم زدم ولی اون یه شیطان به تمام معنا بود...روزگارم رو سیاه کرد...هر روز یه جور تهدید هر روز یه ابروریزی...دیگه اخریا می گفت از من حامله است...فکرش رو بکن من حتی به بدنش دست هم نزدم اونوقت خانم می گفت از من بارداره...وقتی بهش گفتم این بچه مال من نیست مال همون کثافتاییه که باهاشون بودی...خیلی معمولی تو چشمام نگاه کرد وگفت این بچه فقط مال منه ویه شب که مست بودم این کار رو کردم.
این حرفوهمچین با اعتماد به نفس کاملی گفت که خودم هم به خودم مشکوک شدم که واقعا اینطور بوده یا نه؟...
روزگارم نحس شده بود.خواب وخوراک نداشتم.هر شب کابوس می دیدم... خودشو چسبونده بود به خانواده ام وبا شیرین زبونی خودشو توی دل مهربون و ساده ی مادرم جا کرده بود. مادرمو تحریک کرده بود که هر چه زودتر ازدواج بکنیم...من چیزی از کثافتکاری هاش به خانواده ام نگفته بود واز وجود بچه هم همه بی اطلاع بودند.

دستش رو که روی میز بود رو مشت کرد ومن به راحتی صدای شکستن استخونای دستش رو شنیدم.
با بهت بهش خیره شده بودم که با حرص ادامه داد:اون اشغال می خواست باهام ازدواج بکنه ولی من دیگه اون مانی سابق نبودم.شده
بودم یه کوه یخ که هیچ چیز نمی تونست وارد قلبش بشه و تمام مهر محبت های پریناز ومادرم جلوی چشمام مثل تموم حرفا و رفتاراشون معمولی بود واصلا تحویلشون نمی گرفتم.
تا اینکه... یه روز پسر داییم میاد خونمون و اون روز به جز پریناز کسی خونمون نبوده.مادرم میره خرید... ولی وقتی بر می گرده اونا رو می بینه که تو اغوش هم نشستند و.......مادرم سکته می کنه ومی رسوننش بیمارستان... اون عوضی داشت مادرم رو ازم می گرفت...من و زندگیمو نابود می کرد.
هیچ جوری دست ازاین کاراش بر نمی داشت.تازه دم از عشق وعاشقی وازدواج با من هم می زد.هه........
مادرم حالش خوب شد ومرخصش کردند وحالا همه پی به خصلت پلید پریناز برده بودند..با یه ازمایش ساده مشخص شد اون بچه اصلا مال من نیست و شر پریناز برای همیشه از سرم کم شد...اون هم که دید دیگه راه به جایی نداره برای همیشه رفت پیش خانواده اش امریکا و دیگه هم بر نگشت...ولی تموم اون کارایی که با من کرده بود همیشه جلوی چشمم بود ونیمی تونستم فراموشش بکنم. از خودم وخانواده ام متنفر بودم.از خودم که به این راحتی دل به اون عوضی داده بودم واز خانواده ام که منو دچار این دردسر
کرده بودند...دیگه پیش خانواده ام نموندم واومدم توی خونه ی خودم... الان نزدیک به 6 ماهه که خانواده ام رو ندیدم.مادرم خیلی بی قراره.تصمیم دارم همه چیز رو فراموش بکنم وبرگردم وبشم همون مانی که توی گذشته بودم...ولی توی این راه به کمک تو نیاز دارم...

توی چشمام خیره شد وگفت:وقتی توی کلاس اسمت روشنیدم به یاد اون افتادم...نمی دونم چرا ولی ناخواسته ازت متنفر شده بودم. دوست داشتم تموم عقده هایی که از دست پریناز توی دلم جمع شده بود رو سر تو خالی بکنم.ولی تو کم کم توی دلم جای خودتو باز کردی...اخلاقت زمین تا اسمون با اون فرق می کرد...رفتارت متین وخانم بود.می دیدم که به پسرا توجه نمی کنی....گاهی چنان نسبت بهت احساس پیدا می کردم که هیچ جوری نمی تونستم روی رفتارم کنترل داشته باشم ودوست داشتم فقط مال خودم
باشی...ولی وقتی به یاد کارای پریناز می افتادم می گفتم همتون مثل همید وتو هم یکی مثل اونی.به همین خاطر رفتارم ضد ونقیض بود...ولی نبودی...تو اونجوری نبودی پریناز.

دستمو بین دستای مردونه اش گرفت وگفت:پریناز باهام می مونی؟...به کاری مجبورت نمی کنم. تصمیم باخودته عزیزم...روش فکر کن..اگر باز هم می خوای با من بمونی من تا اخرش هستم ولی اگر هم.... نخواستی..باز هم روش فکر کن وجوابت رو بهم بگو...باشه؟
سرمو تکون دادم وبا صدای گرفته ای گفتم:باشه...
لبخند کمرنگی زد واز روی صندلی بلند شد وگفت:بریم...می رسونمت.
-نه...می خوام یه کم پیاده روی بکنم.
-باشه...منتظر جوابت هستم پریناز...خداحافظ.
من هم ایستادم وگفتم:باشه...خداحافظ.
با لبخند دلنشینی از کنارم گذشت واز کافی شاپ خارج شد.
هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که برام اس اومد.
بازش کردم...شماره اش رو نمی شناختم ولی با خوندنش فهمیدم کیه.
(تنها عشق زندگی من...منتظر خبرهای خوب از طرفت هستم...باهام بمون.بهت نیاز دارم پریناز.تنهام نزار..تنها عاشقت مانی.)

از همین الان معلوم بود جوابم چیه...مانی تنها عشق زندگیم بود...من تنهاش نمیزارم..باهاش می مونم..تا اخرش...

باز اس اومد.فکر کردم مانی... با لبخند بازش کردم ولی با خوندنش اخمام جمع شد...علیرضا؟
(سلام خوشگل خانم خودم....کم پیدایی خانمی...می خوام ببینمت.فردا تو کافی شاپ گل یخ منتظرتم... تنها عاشقت علیرضا.)
با بی حالی افتادم روی صندلی...ای خدا این دیگه از کجا پیداش شد؟...
روی تختم نشسته بودم وزل زده بودم به گوشی موبایلم.دو دل بودم که زنگ بزنم یا نه..............
باید زنگ می زدم ودلیل دیدارمون رو از علیرضا می پرسیدم.نمی دونم چرا بیخودی دلم شور می زد.
بالاخره دل رو به دریا زدم وشماره اش رو گرفتم چند تا بوق خورد تا جواب داد.
-بله بفرمایید.
زبونم بند اومده بود.نمی تونستم حرف بزنم...
-الو...الو بفرمایید.پرینازتویی؟
پس از روی شماره ام فهمیده بود منم...........با صدای لرزونی گفتم:سلام...
صدای شوخ وشیطونش توی گوشی پیچید:سلام خانم خانما... چه عجب یادی از ما کردی پریناز خانم.
با صدای جدی گفتم:من زنگ نزدم که یادی از شما کرده باشم اقا علیرضا... فقط می خواستم بدونم دلیل اینکه می خواید منو ببینید چیه؟
مکث کوتاهی کرد وگفت:حالا چرا میزنی عزیزم؟...من که حرفی نزدم.
حرصمو در اورده بود...بچه پررو...
با حرص گفتم:اولا من عزیز شما نیستم.دوما گفتم که فقط باهاتون تماس گرفتم تا دلیل اینکه میخواید منو ببینید رو بدونم.پس لطفا به جای زدن حرفای اضافه ی دیگه ای دلیلتون رو بگید.
مکث طولانی کرد وبعد از اون صدای جدیش توی گوشی پیچید .
-فردا بیا کافی شاپ گل یخ...اونجا بهت میگم دلیلم چیه.
تا خواستم دهان باز بکنم وحرفی بزنم گوشی رو قطع کرد.
با عصبانیت گوشیمو پرت کردم روی تخت وداد زدم:لعنتی...خب میمیری از پشت تلفن بگی؟...حتما باید منو ببینی؟
*****************************
در کافی شاپ باز شد وعلیرضا شیک وجذاب وارد شد .چشم چرخاند ونگاهش روی پریناز ثابت ماند.
لبخند مردانه ای روی لبانش نقش بست ودر حالی که شاخه گل سرخ و زیبایی در دست داشت به طرف میزی که پریناز پشت ان نشسته بود رفت.
.روبه روی پریناز ایستاد وشاخه گل را با یک ژست خاصی به سمت پریناز گرفت وبا لحنی شیطون ولی
جذاب گفت:تقدیم با عشق به بهترین بهانه ی زندگیم.
اما پریناز هیچ تلاشی برای گرفتن شاخه گل نکرد.علیرضا گل را روی دستان پریناز گذاشت وبا همان لبخند
پشت میز درست روبه روی پریناز نشست.
دستانش را روی میز گذاشت وزل زد به او...
بالاخره پریناز سکوت بینشان را شکست.
-خب بهتره هر چه زودتر برید سر اصل مطلب ودلیل این دیدار رو بگید.
علیرضا دست به سینه به صندلی اش تکیه داد وبا شیطنت گفت:حالا چه عجله ای داری عزیزم...به اونجا هم
می رسیم.
پریناز با عصبانیت رو به او گفت:فکر می کنم قبلا هم بهتون یاداوری کرده بودم که من عزیز شما نیستم پس
انقدر تکرار نکنید.
علیرضا کمی به جلو خم شد وگفت:اگر عزیزمن نیستی پس عزیزکی هستی؟
-اونش به خودم مربوطه....شما فقط بگید چرا می خواستید منو ببینید.
علیرضا به نشانه ی تسلیم دستانش را بالا برد وبا لبخند گفت:باشه باشه... شلیک نکن .من دیگه غلط بکنم بهت
بگم عزیزم...ولی...
پریناز با شک نگاهش کرد وگفت:ولی چی؟...
نگاه علیرضا جدی شد ودستانش را روی میز گذاشت وکمی به سمت پریناز نیمخیز شد .خیلی بی مقدمه
گفت:پریناز با من ازدواج می کنی؟
پریناز بهت زده وبا دهانی باز گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- باید دوباره تکرارش بکنم؟باشه من حاضرم هزار بار دیگه هم تکرار بکنم اون هم فقط برای تو...پریناز .. با من ... ازدواج...می کنی؟
-هان؟!!!!!!!!!!
علیرضا با شنیدن جمله ی پریناز وچشمان بهت زده ی او بلند خندید و گفت:هان نه بله....باید بگی بله.
پریناز به خودش امد ویه تندی از پشت میز بلند شد و ایستاد.
از زور خشم واضطراب تمام بدنش می لرزید.
رو به علیرضا که با لبخند نگاهش می کرد گفت:دیگه نه می خوام ببینمت و نه صدات رو بشنوم...در ضمن
برای اینکه خیالت هم راحت بشه و دست از سرم برداری باید بگم من به کس دیگه ای علاقه دارم وقصد دارم
فقط با اون ازدواج بکنم...پس بهتره دیگه مزاحم من نشید واین مزخرفات رو تحویل من ندید.
-یعنی اینکه... من دارم از شما خواستگاری می کنم چیز مزخرفیه؟
پریناز کیفش را روی شانه اش انداخت وجدی در چشمان او نگاه کرد وگفت:برای من مزخرفه ولی شاید برای
یه دختر دیگه ارزو باشه...پس برید دنبال اهلش چون قلب من تنها متعلق به یه نفره و در اون جایی برای شما
نیست. خدا نگه دار.
به سمت در رفت و از کافی شاپ خارج شد.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مانی وارد کافی شاپ شد و یکراست به طرف علیرضا امد و پشت میز نشست .
با بی قراری رو به علیرضا که حسابی در فکر بود گفت:چی شد؟...علیرضا بگو چی بینتون گذشت؟..د یه
حرفی بزن تو که منو دق دادی.
نگاه جدی علیرضا در چشمان بی تاب ومضطرب مانی نشست وگفت:تموم شد اقا مانی ...حالا من با این دسته گل چکار کنم؟
رنگ از رخ مانی پرید و بهت زده گفت: چی داری میگی؟
علیرضا خیلی خونسرد به صندلی اش تکیه داد وگفت: بهش پیشنهاد ازدواج دادم اونم بعد از اینکه کمی ناز کرد قبول کرد باهام ازدواج بکنه.
داد زد: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو چی گفتی؟
با دادی که مانی بر سر علیرضا زد کسانی که در کافی شاپ حضور داشتند سرهایشان به سمت انها چرخید و به ان دوخیره شدند.
ولی طولی نکشید که همه چیز عادی شد.
مانی بی توجه به اطرافش همچنان با خشم به علیرضا خیره شده بود.
علیرضا از پشت میز بلند شد وبازوی مانی را گرفت و او را از روی صندلی بلند کرد وهر دو از کافی شاپ
خارج شدند.
مانی دستش را از دست علیرضا بیرون کشید وبا خشم دستش را به پشت گردنش کشید و با حالتی کلافه و نگران و در حالی که همچنان عصبانی بود تقریبا داد زد: می دونستم همشون مثل هم هستند...می دونستم...ای خدا چرا باید اینجوری بشه؟...پریناز فرق می کرد..فکر می کردم اون با همه ی دخترا متفاوته ...ولی...
-ولی اون با همه متفاوته...
مانی بهت زده به علیرضا خیره شد...
-اره...اون اصلا نه بهم محل داد و نه اصلا ادم حسابم کرد. وقتی هم بهش پیشنهاد ازدواج دادم با خشم در جوابم گفت عاشق یه نفر دیگه است و قلبش فقط متعلق به اونه...گفت دیگه نه می خواد منو ببینه و نه صدامو بشنوه...
علیرضا با لبخندی دوستانه دستش را روی شانه ی مانی گذاشت وگفت: خدایش تو این یه مورد بهت حسودیم میشه مانی...پریناز دختر لایقیه...از دستش نده.
یه لبخند جذاب ودلنشینی اروم اروم روی لبان مانی نشست ودر حالی که همان برق اشنا در چشمانش نشسته بود گفت: اون بهت گفت که عاشق یه نفر دیگه است؟...پس...اون..
-اره...اون بهت وفاداره.مطمئن باش زمین تا اسمون با اون پرینازعوضی فرق می کنه.مواظبش باش
مانی..مواظب باش از دستش ندی.
مانی سرش را تکان داد وزمزمه کرد:مطمئن باش...خیلی دوستش دارم علیرضا...عشق واقعی رو با پریناز
تجربه کردم.وقتی بهم گفتی اون پیشنهادت رو قبول کرده..نمی دونی چه حالی داشتم.
با شیطنت رو به علیرضا گفت:ولی دارم برات...یواش یواش داشتی اشکمو در میاوردی.
علیرضا چشمکی تحویلش داد وگفت:ما اینیم دیگه داداش...............
داشتم رانندگی می کردم وشدیدا هم توی فکر بودم...از کارای علیرضا سردر نمیاوردم.چرا انقدر بی مقدمه؟
چرا به این زودی؟...
هه...کاراش منو یاد کارای مانی میندازه...عجول وغیرقابل پیش بینی...............
نگاهم افتاد توی اینه ی ماشینم.با ترس زل زدم تو اینه..همون ماشین مشکوک...همون ون مشکی
بزرگ...........
وای خدا..این همون ماشینه.بافاصله ی خیلی نزدیک از من پشت سرم می اومد.انگار از بادیگاردام هم خبری
نبود...
اونا دیگه کجا غیبشون زد؟الان که باید پیداشون بشه نیستند...وقتی همه جا امن وامانه مثل کنه دنبالم هستند.
دست وپام می لرزید..تنها فکری که به سرم زد این بود که پامو محکم فشار بدم روی گاز وبا اخرین سرعت
رانندگی بکنم.
هول شده بودم واین باعث شده بود هیچ تمرکزی روی رانندگیم نداشته باشم....ای وای خدا....حتی نزدیک بود
یه عابر رو زیر بگیرم...ولی از اون ماشین وادماش خیلی می ترسیدم.یه حس بدی داشتم...خیلی بد....
گوشیم زنگ خورد..با دستای لرزون از روی صندلی بغل برش داشتم ..ولی شیش دنگ حواسم به جلوم بود
وبه اینه...همچنان پشت سرم بودند.
به صفحه ی گوشیم نگاه کردم...با دیدن اسم مانی انگار نور امیدی توی دلم روشن شد..
حالا نه اینکه الان از تو گوشی می پرید بیرون و می اومد کمکم..انقدر ذق مرگ شده بودم...ولی توی اون
لحظه اینم خودش برام دلگرمی بود.
دکمه رو فشار دادم وگوشی رو محکم به گوشم چسبوندم....دستام یخ زده بود و می لرزید...
-ال..الو..مانی...مانی.........
-الو... پریناز کجایی؟چرا جواب نمیدادی؟
بی اختیار بلند زدم زیر گریه و همون موقع رسیدم به چهار راه که پیچیدم سمت راست...
چشمام پر از اشک بود واین باعث میشد دیدم تار بشه.
-الو...پرینازچرا گریه می کنی؟..........پریناز...پریناز حالت خوبه؟چی شده؟
-ما..مانی...دارن میان....دنبالم دارن میان مانی...کمکم کن.
وحشت زده گفت:کی؟ادمرباها؟.............تو الان کجایی؟
توی اون لحظه انقدر استرس وترس داشتم که یادم نبود بپرسم مانی تو از کجا می دونی اونایی که دنبالم هستند 
ادمربایند ومی خوان منو بدزدند؟...
-مانی...پشت سرم هستند............من الان تو خیابونم...با سرعت دارم رانندگی می کنم.چکار کنم مانی؟
-نترس عزیزم .دقیقا کجایی؟..........خواهش می کنم با سرعت رانندگی نکن...ممکنه تصادف بکنی.
با پشت دست چشمامو پاک کردم وجواب دادم:ولی مانی..اونا اگه منو بگیرند معلوم نیست چی میشه.من الان
تو خیابون(...) هستم...........
-باشه باشه....من هم همون نزدیکیام...بیا به این ادرس...(...)
با هق هق گفتم:باشه...ولی اونا دنبالم هستند.
-نترس عزیزم...تو بیا نگران نباش.خودت می فهمی.
-باشه...فعلا.
-خدانگهدار.
گوشی رو قطع کردم وبرگشتم پشت سرمو نگاه کردم... با اینکه فاصله شون کمی دور بود ولی همچنان تعقیبم
می کردند.
ادرسی که مانی بهم داده بود رو توی ذهنم مرور کردم وبه همون سمت رفتم...
وقتی ماشینم رو یه گوشه پارک کردم دیدم...مانی روبه روی اداره ی پلیس وایساده وداره به ساعتش نگاه 
می کنه وکاملا معلوم بود کلافه است.
پشت سرمو نگاه کردم...خبری از اون ون مشکی نبود...انقدر خوشحال شدم که انگار دنیارو با اشانتیونش بهم
دادند.
مانی با دیدنم لبخند گرمی روی لبهاش نشست وبه سمتم اومد.
خواستم از ماشین پیاده بشم که اشاره کرد اینکار رو نکنم.نزدیک ماشین شد ودر کنار راننده رو باز کرد
وکنارم نشست.
از دیدنش توی دلم کارخونه قند رو با جاش اب می کردند...وقتی پیشش بودم احساس امنیت سرتاپامو فرا 
می گرفت.
-تو اینجا چکار می کنی؟
نگاهم کرد وبا خونسردی گفت:هیچی...همینجوری رد می شدم.
همین طور زل زده بودم بهش وحرفی نمیزدم. با همون لبخند دلگرم کننده اش توی صورتم خیره شد ودستشو
اورد جلو.. دستای سرد منو توی دستای گرم ومردونه اش گرفت.از گرمای دستاش دستم که هیچ...تموم تنم
هم گرم شد.
-میشه بریم یه جای خلوت؟
چشمام از تعجب گرد شد وبا دهان باز گفتم:هان؟...........
با دیدن حالت من بلند زد زیر خنده وگفت:قربون اون ذهن منحرفت بشم من.................منظورم اون چیزی
که توی سر خوشگلت هست نبود...منظورم این بود که بریم یه جای خلوت وساکت تا با هم حرف بزنیم.فکر
نمی کنم اینجا جای خوبی باشه.
از سوتی که داده بودم واز اینکه فکرمو خونده بود...گونه هام از زور شرم سرخ و تنم داغ شده بود.
دستشو اروم کشید روی گونه ام وگفت:اوه واه چرا داغ کردی؟...............
زیرچشمی نگاهش کردم که اون هم با چشمای شیطون ولبخند جذابش خیره شده بود به من...
زیر لب یه دیوونه بهش گفتم که شنید وگفت:اره اینو درست میگی....من دیوونه ام..اونم دیوونه ی
تو..............نمی خوای بری یه جای خلوت؟
خنده ام گرفته بود...حالا این شده بود واسه اش سوژه ومی خواست باهاش اذیتم بکنه.
ماشینو روشن کردم و گفتم:خب کجا برم؟من که توی این شهر جای خلوت و ساکت سراغ ندارم.
-ولی من سراغ دارم...حرکت کن تا بهت بگم.
ادرس یه جای سرسبز و تفریحی رو داد...وقتی رسیدیم توی مسیر هیچ حرفی بینمون زده نشده بود.کناری
ماشین رو پارک کردم وهر دو پیاده شدیم.
افراد کمی لابه لای درختا قدم می زدند واکثرشون هم دختر و پسرای جوون بودند که دست تو دست همدیگه
ودر کنار هم قدم بر می داشتند.
ما هم به همون سمت رفیتم که بین راه مانی مسیرش رو عوض کرد...منم دنبالش رفتم...یه 5 دقیقه ای پیاده
روی کردیم تا اینکه رسیدیم به یه قسمتی که ازجاهای دیگه ی اون محوطه خلوت تر وساکت تر بود.
با یه حرکت نشست روی چمن های سبزو بی هوا دست منو گرفت وکشید سمت خودش...منو نشوند روی
پاهاش و کنار گوشم گفت:جا خوبه؟.................
از نزدیکیه زیادم به مانی معذب بودم...فقط سکوت کرده بودم.انگار به کل قضیه ی ادمرباها رو فراموش
کرده بودم.
خواستم از روی پاهاش بلند بشم که وضع بدتر شد.............دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد وگفت:هی 
خانم کجاکجا؟؟؟؟؟؟؟؟
-مانی نکن...یه وقت یکی می بینه بد میشه.بزار کنارت بشینم.
توی چشمام خیره شد وگفت:کی میشه که دیگه از من فرار نکنی؟
-من ازت فرار نمی کنم..........فقط میگم اینطوری هم خوب نیست.اگر یکی از اینجا رد بشه چه فکری 
می کنه؟
اخم کرد وگفت:هر فکری می خواد بکنه...اصلا بیجا می کنه که فکر می کنه...............زنمی دوست دارم 
بغلت بکنم.مگه این بده؟
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:زنتم؟.............رو چه حسابی من زنتم؟ما که هنوز چیزی بینمون نیست.
باز شیطون شد وگفت:پس دوست داری یه چیزی بینمون بشه؟.............
بهش چشم غره رفتم وگفتم:نخیر منظورم یه چیز دیگه بود..............
-مثل همون یه جای خلوت؟..................
خنده ام گرفته بود....هیچ جوری کم نمیاورد.
-میشه دیگه اون سوتیمو به رخم نکشی؟..................خجالت میکشم.
خندید ودستامو گرفت توی دستش گفت:کدوم سوتی؟...من که چیزی یادم نمیاد.
سرمو انداختم پایین وزیرچشمی نگاهش کردم...هنوز لبخند روی لباش بود وچشماش هم از شیطنت برق 
می زد.
-یعنی تو نمی دونی؟..تو که داری دم به دقیقه می زنیش تو سرم.
-من غلط بکنم عزیزم.............اهان جای خلوتو میگی؟
حرصم در اومده بود...با مشت زدم به بازوش که بلند خندید وگفت:باشه باشه..تسلیم .دیگه چرا می زنی؟
از روی پاهاش بلند شدم ونشستم کنارش...........
-می زنمت چون داری اذیتم می کنی.
دستشو انداخت دور شونه هام و گفت:من خیلی بیجا بکنم اگر بخوام تو رو اذیت بکنم....مگه کسی عشقشو هم
اذیت می کنه؟
فقط لبخند زدم ............حرفا وابراز عشق مانی برام بهترین و روحنوازترین چیز ممکن بود...........خیلی
دوستش داشتم..خیلی.
صدای جدی وگرمش به گوشم خورد:پریناز نمی خوای از اون ادمرباها چیزی به من بگی؟
نگاهش کردم...صورتش کاملا جدی بود.گفتم:تو از کجا می دونی اونا ادمربا هستند ومی خوان منو بدزدند؟
احساس کردم کمی هول شد ولی نامحسوس بود ونمیشد چیزی ازش سر در اورد.گفت:فکر می کنم خودت برام گفته بودی.
-نه...من که یادم نمیاد.
-حالا این مهم نیست...نمیخوای برام بگی موضوع چیه؟
دستامو تو هم قلاب کردم وگذاشتم روی پاهام...به روبه روم خیره شدم وگفتم:من نمی دونم اونا کی هستند.پدرم می دونه که هنوز چیزی در موردشون بهم نگفته.مدام دنبالم هستند وتعقیبم می کنند.توی تهران که بودم یه بار منو به زور می خواستند سوار ماشین بکنند که از دستشون فرار کردم..ولی انگار توی اصفهان هم دست از سرم برنداشتند.
نگاهش کردم توی فکر بود وبه روبه رو نگاه می کرد.مدتی مکث کرد وگفت:پس موضوع این بود؟.........پس...
نگاهم کرد وگفت:عزیزم من همیشه باهاتم...بهت قول میدم تنهات نزارم.
با عشق نگاهش کردم وگفتم:دوست دارم مانی...ازت ممنونم.از اینکه پیشم هستی خوشحالم.
منو به خودش چسبوند ومنم با ارامش سرمو گذاشتم روی شونه ی مردونه اش...
شونه هایی که برای من ارامش بخش بود وبه من احساس امنیت می دادند.



طبقه بندی: رمان-- مسیر عشق،
برچسب ها: رمان مسیر عشق، کاربر انجمن نودهشتیا، Fereshteh27،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات