تبلیغات
رمان سرا - رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : sudi

رمـــــ ـان مسیــــ ـــر عشـــ ـــق فصـــــ ــل هفـ ـتـــــ م
فصل هفتم 



به زور برای شام نگهمون داشتند...دیگه حسابی کفری شده بودم..مگه قرار نبود دعوتشون فقط برای عصرونه باشه؟ 
خدا خدا می کردم یه دفعه سر و کله ی علیرضا پیدا نشه که اون موقع دیگه راه فراری نداشتم... 
سمیرا خانم رو به من گفت:عزیزم مثل اینکه حوصله ات سر رفته..ببخش تو رو خدا ... برو تو حیاط و 
اطراف رو نگاه کن..اینجا که حوصله ات سر میره دخترم. 
ای که الهی خدا هر چی می خوای دو دستی بهت بده...از اول همینو می گفتی.مردم از بس مگس و پشه پر دادم... 
با لبخند گفتم:مرسی سمیرا خانم...اشکالی نداره؟ 
اخم بامزه ای کرد وبا لبخند گفت:وااااا دختر این حرفا چیه؟برو هر چقدر می خوای این اطراف رو ببین..کی بهتر از تو عزیزم...تو رو خدا اینجا احساس غریبگی نکن..باشه؟ 
به خاطر مهربونی ومهمون نوازیش یه دونه از اون لبخند خوشگلایی که روی گونه ام چال می انداخت زدم 
وتشکر کردم... 
به مامان نگاه کردم ... با لبخند رضایت بخشی به من چشم دوخته بود. 
از جام بلند شدم وبا یه ببخشید رفتم توی حیاط... 

اول یه چند تا نفس عمیق کشیدم...اخیش....چه هوایی... 
چون نزدیک بهار بود درختا شاداب بودند و کاملا معلوم بود با اینکه هنوز زمستونه اینجا نمیذارند به درختاشون بد بگذره وحسابی بهشون رسیده بودند. 
رفتم سمت درختا وگل ها ...از هر گونه... از گل های رنگارنگ وزیبا توی باغچشون کاشته شده بود. 
دستمو کشیدم روشون وبا نوک انگشتام گلبرگای نرم ولطیفشون رو لمس کردم....خیلی زیبا بودند .. خیلی... 
زیر درخت بیدمجنون میز وصندلی گذاشته بودند...با ذوق رفتم وروی یکی از صندلی ها نشستم.. 
وای خیلی با حال بود.. شاخه های بید بالای سرت باشه و تو هم زیرش نشسته باشی و کلی هم لذت ببری ... به به... 
عین بچه ها ذوق می کردم...یعنی اگر هر کی هم جای من بود واونجا رو می دید بدون شک همینجوری 
ذوق مرگ می شد... 
دستمو زدم زیر چونم و به اطرافم نگاه کردم... 
چشمم افتاد به استخری که گوشه ی حیاط بود...ازروی صندلی بلند شدم ورفتم به طرفش و کنارش ایستادم... 
عمقش خیلی بود وتوش اب بود...منتها نیم متر از لبه ی استخر از اب خالی بود ومن هم از اون دور خیال 
می کردم استخرخالیه... 
از نزدیک نقش و نگارهای توش بیشتر معلوم بود...هوا نیمه تاریک بود و نمی شد خوب دید ولی سایه ی مبهمی ازشون پیدا بود.. 
همه چیز این خونه زیبا بود...رفتم ولبه ی استخر ایستادم و نشستم کنارش... 
شالم کمی رفته بود عقب که دستمو اوردم بالا تا درستش بکنم. وقتی درستش کردم و دستمو اوردم پایین قفل دستبندم گیر کرد به ریشه ی شالم و قفلش باز شد.. 
اومدم از ریشه جداش کنم ...هیچ جوری نمی شد...محکم کشیدمش که دستبند از ریشه جدا شد ولی به خاطر اینکه به شدت کشیده بودمش از دستم ول شد و افتاد لب استخر... 
ای خدا چه گرفتاری شدمااااااااا... 
اومدم برش دارم که ای دل غافل....لیز خورد وافتاد تو استخر... 
هول شدم ونیمخیز شدم به طرفش که وسط راه بگیرمش.. که خودم هم با سر افتادم تو اب.... 
اب سرد بود ومن هم که غافلگیر شده بودم نمی دونستم باید چکار کنم... 
از تاریکی وحشت داشتم و عمق استخر هم زیاد بود وهی منو می کشید توی خودش...دست و پاهام از زور ترس و وحشت یخ زده بود و از همه مهمتر اب استخر هم سرد بود واینا دست به دست هم داده بودند که من نتونم عکس العملی از خودم نشون بدم.. 
اصلا انگار شنا کردن از یادم رفته بود... 
با تمام توانم خودم رو به سمت بالا کشیدم وبرای یه لحظه سرم از اب اومد بیرون که یه جیغ کشیدم و کمک خواستم..ولی باز رفتم زیر اب...نفس کم اورده بودم... 
احساس خفگی می کردم... 
خدایا کمکم کن...دارم خفه میشم...خداااااااااا... 
از ترس نیمه بیهوش بودم....که یه دفعه احساس کردم یکی دستشو حلقه کرد دور کمرم ومنو کشید سمت خودش... 
ای خداجون شکرت...کمک رسوندی؟!! خب قربونت برم زودتر می رسوندی تا منم انقدر اب نوش جان نمی کردم دیگه...!! 
اون ناجی که نمی دونستم کیه...منو کشید تو بغلش وکشیدم بالا...هر دو همزمان سرامون رو از اب اوردیم بیرون..به شدت به سرفه افتادم...ولی هنوز نیمه بی هوش بودم وهیچ کاری نمی تونستم بکن جز یه کار... 
اون هم اینکه خودم رو بسپرم دست ناجیم و بهش تکیه کنم.... 
متوجه شدم منو از استخر کشید بیرون وخوابوند کنار استخر... 
-اقا چی شده؟!!...یا جده ی سادات... 
-ساکت باش عمو علی...بذار ببینم چکار می تونم بکنم....خانم..خانم...صدامو می شنوید..خانم.. 
چند بار محکم زد توی صورتم...من همه ی اینا رو متوجه می شدم ولی تمام بدنم یخ زده بود و نمی تونستم از خودم عکس العمل نشون بدم...فقط می لرزیدم.. 
-علیرضا خان..اقا چکار کنم؟!!....دختر مردم نمیره...یا ابوالفضل... 
-عمو علی برو یه پتو از تو خونه بیار...زودباش...زود.... 
-چشم اقا...الان میارم...یا خدا خودت کمکش کن... 
باز زد تو صورتم و گفت:خانم...با شمام...چشماتون رو باز کنید...صدامو می شنوید؟! 
صداتو می شنوم..ولی نمی تونم جوابتو بدم.... 
به زور لبامو تکون دادم...ولی صدایی از توش بیرون نیومد...باز سعی کردم:س..رد...مه.... 
-چی؟!!...خب الان پتو میاره...سردته؟!!...می تونی حرف بزنی؟!! 
دیگه چیزی نگفتم...انگار انرژیمو از دست داده بودم... 
اب زیاد سرد نبود ...ولی اینو می دونستم که بیشتر سرمای بدنم به خاطر ترس و اضطرابه... 
متوجه شدم که دست انداخت دور بازوهام ومنو کشید تو بغلش... 
این کیه؟!...یعنی این علیرضاست؟!!اره دیگه..اون مرده بهش گفت علیرضاخان...پس خودشه؟!!....صداش برام اشناست...یعنی کیه؟!!!! 
با اینکه اون هم خیس شده بود ولی اغوشش گرم بود...سرمو گذاشت رو شونه هاش و کمرمو به خودش فشار داد... 
-الان بهتری؟!..چرا انقدر می لرزی؟!اروم باش....می تونی تکون بخوری؟!..د اخه یه چیزی بگو...نمردی که.... 
ااااااا اینم که بچه پررو بود. پ نه پ می خواستی بمیرم؟!!!! چقدر سوال می پرسه...!!!!!!! 
ولی صداش چقدر اشناست....یعنی کیه؟!!ذهنم کار نمی کنه... 
چشمام نیمه باز بود... 
یه دفعه منو از اغوشش کشید بیرون و خوابوند روی زمین... 
چند لحظه بعد صدای همون مرد اومد:بفرما اقا...این هم پتو... 
- ممنون...بابا اینا هم ..چیزی فهمیدند؟! 
-نه اقا ...نخواستم نگرانشون کنم... 
-خوبه...برو به زینت بگو یه لیوان شیر گرم اماده بکنه...زود باش. 
-چشم اقا... 
حالا می تونستم چشمامو بیشتر باز بکنم...گرمای پتو رو روی خودم حس کردم و بعد هم احساس کردم از روی زمین کنده شدم...وباز همون اغوش گرم... 
چشمامو بسته بودم..به زور بازشون کردم. 
احساس بی حالی می کردم.. 
تو بغلش بودم واون هم منو روی دستاش بلند کرده بود... 
به زحمت کمی سرمو چرخوندم که اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت منو نگاهمون در هم گره 
خورد...چشمام کامل باز شد...این...
همین طور بهش زل زده بودم که گفت:چیه؟!...شناختی؟!! 
به خودم اومدم و با اخم رومو ازش برگردوندم.نه اینکه تحفه ای ..حالا انگار کی هست...هنوز همون حس بی حالی توی تنم بود... 
یه لحظه نگاه عسلیش اومد جلوی چشمم...خدایش خوشگل بود... 
خواستم دوباره نگاهش کنم.. ولی پیش خودم گفتم: ممکنه فکرای بد بکنه...همین جوری هم داره مسخره ام می کنه. 
-می تونی راه بری؟!...بذارمت زمین؟! 
اوهو حالا انگار داره کوه جابه جا می کنه... 
بهم برخورده بود با غیض گفتم:بله لطفا بذارینم زمین...خودم می تونم راه برم.. 
ولی می دونستم نمی تونم...لجباز بودم و الان هم اون رگ لجاجتم بدجور زده بود بیرون... 
منو اروم گذاشت روی زمین ...پاهام کمی می لرزید ولی نباید جلوی این بچه پولدار کم میاوردم...تمام توانم رو جمع کردم تو پاهام و ایستادم...هنوز دستم تو دستش بود... 
محکم دستمو کشیدم که با تعجب نگاهم کرد و ابروهاشو انداخت بالا وگفت:چته؟!!...نخوردمت که...!!!! 
با اخم گفتم: من اینجوری راحت ترم... 
دست به سینه ایستاد و با لبخند گفت:بله...کاملا حق با شماست...ببخشید باعث ناراحتیتون شدم...اب تنی خوب بود؟!!!! 
با نگاه گنگم زل زدم توی چشماش که با شیطنت به من خیره شده بود. 
وقتی نگاهم رو متوجه خودش دید گفت:چرا اینجوری نگاهم می کنی؟!! مگه همین چند دقیقه پیش ابتنی نمی کردی؟! ببخشید من فکر کردم دارید غرق می شید این بود که منم از جونم مایه گذاشتم و اومدم نجاتتون دادم...!!!! 
با شیطنت ابروهاشو انداخت بالا و اروم خندید... 
بچه پررو ... شیطونه میگه همچین بزنش که نفهمه از من خورده یا ازدرخت پشت سرشاااااااااا... 
بدون اینکه لبخند بزنم جدی نگاهش کردم وگفتم:اگر قصدتون از بیان اینها اینه که من از شما تشکر بکنم باید بگم اگر می خواستم هم همچین کاری نمی کردم... 
بلند خندید وگفت:نه باباااااااااا روت هم که خیلی زیاده...خب اونوقت میشه بگی دلیلت چیه و چرا ازم تشکر نمی کنی؟ 
پوزخند زدم وگفتم:چون این جمله روی زبونم نمی چرخه... اصلا دوست ندارم ...دلیلش هم به خودم مربوط میشه.من همین جوری راحتم...شما هم اگه ناراحتی اون دیگه مشکل خودتونه... 
-پس اصلا دوست نداری یه تشکر ساده از من بکنی درسته؟!! 
پتو رو محکم به دورم پیچیدم...حالم خیلی بهتر شده بود ولی به خاطر سرمای هوا هنوز می لرزیدم... 
با چشمای شیطنت امیز تو چشمام زل زد وگفت:می دونی الان که شبه وهوا هم سرد شده چقدر اب تنی مزه میده؟!!...دوست داری امتحان بکنی؟!! 
این داشت چی می گفت؟!!!!خل شده؟!!!!پسره ی پررو چه زودی هم احساس پسرخالگی بهش دست داده... 
با حرص نگاهمو ازش گرفتم وبه سمت در ویلا رفتم که یه لحظه احساس کردم روی هوام... 
یه جیغ کشیدم...با ترس بهش نگاه کردم منو روی دستاش بلند کرده بود و داشت می رفت سمت استخر... 
جیغ زدم:داری چه غلطی می کنی؟ ولم کن لعنتی...با توام.. میگم ولم کن... 
بلند خندید و گفت:ولت که می کنم..ولی اینجا نه...تو اب استخر... 
داد زدم:چییییییییی؟؟؟؟؟؟ تو غلط می کنی...منو بذار زمین.. 
با لبخند و جدیت به روبه روش نگاه می کرد:مثلا اگه نذارم می خوای چکار بکنی؟!! 
از ترس و سرما به شدت می لرزیدم...فکر کنم رنگم هم حسابی پریده بود...چراغ های باغ روشن بود.. ولی نمی دونم چرا بابا و مامانم هنوز متوجه غیبت من نشدند؟ یعنی انقدر سرشون گرم حرف زدنه که منو به کل فراموش کردند؟ حالا من با این دیوونه چکار بکنم؟!!!!!!! 
با التماس گفتم:تورو خدا ولم کن... 
زل زد بهم ...لبخندش کمی محو شد و یه لحظه حس پشیمونی رو توی چشماش دیدم...مطمئن بودم از رنگ پریده ام ترسیده... 
ولی با خنده گفت:زود باش ازم تشکر کن تا ولت کنم. 
تو دلم گفتم :عمرااااااااااا... 
ولی از اونجایی که الان موقعیتش نبود تا از این کلمه استفاده بکنم سریع گفتم:باشه باشه..ازت ممنونم که منو نجات دادی خوب شد؟حالا ولم کن... 
لب استخر ایستاد و بهم نگاه کرد...نگاه من هم به استخر بود که تو شب به حد زیادی خوف انگیز شده بود... 
منو کمی از خودش جدا کرد که جیغ من هم رفت هوا... 
-ااااا چرا جیغ میکشی؟ گوشمو کر کردی... 
-می خوای چکار کنی؟!!!!... 
باز شیطون نگاهم کرد وگفت:هیچی...مگه تو از اب می ترسی؟!! 
نگاهش کردم وگفتم:معلومه که نه...اون فقط یه اتفاق بود...دستبندم افتاد تو اب ... 
-اهان..اونوقت تو هم پشت سرش شیرجه زدی تو اب اره؟... 
مرموز نگاهم کرد وگفت:دلت نمی خواد بری بیاریش؟!...انگار خیلی دوستش داشتی که به خاطرش اونجوری افتاده بودی تا اب...اره؟ 
-نه نه..اصلا دیگه نمی خوامش...ولم کن دیگه..من که ازت هم تشکر کردم.... 
یه کم نگاهم کرد و بعد اروم منو گذاشت زمین.. 
همین که پام به زمین رسید...فرار کردم سمت در که صدای خنده ی بلندش رو پشت سرم شنیدم... 
صدای قدم هاش از پشت سرم می اومد... 
با اینکه از سرما می لرزیدم ولی نمی خواستم گیر اون دیوونه بیافتم...پسره ی احمق یه مثقال عقل وشعورهم نداره... 
از پشت دستمو کشید که باعث شد سر جام بایستادم... 
-وایسا ببینم کجا در میری؟...اینجوری پدر ومادرت که سکته می کنند... 
دستمو با غیض کشیدم وگفتم:ولم کن بی شعور...خودم می دونم باید چکار بکنم. 
دست به سینه ایستاد وبا لبخند کجی که روی لباش بود نگاهم کرد. 
-اوه ببخشید...بفرمایید خواهش می کنم. 
زیر لب یه احمق نثارش کردم و دویدم به سمت ویلا... 
مطمئن بودم فردا حتما مریض میشم...همین الانش هم تنم داغ بود... 
این دیگه کی بود...پسره ی پررو اصلا ادب نداشت...علیرضا اینه؟...اصلا فکر نمی کردم اخلاقش اینجوری 
باشه. 
وارد ویلا شدم واروم در رو بستم...صدای حرف زدنشون از توی پذیرایی می اومد... 
کمرم رو چسبوندم به در وچشمام رو بستم... 
چند تا نفس عمیق کشیدم تا اروم بشم.. نفس نفس می زدم...چهره ی علیرضا جلوی چشمام بود... 
چشماش عسلی بود وموهاش قهوه ای تیره و کوتاه بود...پوست سفید وقد بلند وچهارشونه...ازش یه پسرجذاب ساخته بود. 
فقط نمی دونم چرا صداش برام اشنا بود...یعنی کجا دیدمش؟!...اصلا یادم نمی اومد...ولی می دونستم یه جا دیدمش وصداش برام خیلی اشناست... 
جذاب بود ولی به پای مانی من نمی رسید...مانی من یه چیز دیگه بود...چشمای خاکستریش رو با دنیایی از عسل این مرتیکه عوض نمی کردم... 
حالم کمی جا اومده بود...پتو رو به دور خودم محکم کردم و رفتم تو پذیرایی..با ورود من همه سکوت کردند.. 
با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم می کردند...مامان زودتر از بقیه به خودش اومد وگفت:وااااا پریناز چت شده؟دخترم چرا اینجوری شدی؟!!!!!!! 
لبخند نصفه نیمه ای زدم وگفتم: چیزی نیست مامان...پام لیز خورد و افتادم توی استخر...
از جاش بلند شد واومد سمتم وبا نگرانی گفت:وای خدا مرگم بده..دخترم چیزیت که نشد؟!! 
-نه مامان...م... 
-نترسید... چیزیشون نشده...!!!! 
با صدای علیرضا همه ی نگاه ها به سمتش چرخید ...از توی چشمهای پدر ومادرش به خوبی نگرانی معلوم بود..ولی اخه چرا؟!!!! 
علیرضا رو به مامان با تواضع سلام کرد و در کمال ادب به سمت بابا رفت و باهاش دست داد و خوش امد گفت. 
انقدر خوب وخوش برخورد می کرد که من همین طور هاج و واج وایساده بودم ونگاهش می کردم...انگار نه انگار که این همون بچه پرروی توی حیاطه... 
وقتی خوش وبشش تموم شد رو به خدمتکار گفت:زینت ..برای خانم شیرگرم اوردی؟! 
خدمتکار که یه زن میان سال بود سریع جواب داد:همین الان میارم اقا... 
و رفت توی اشپزخونه... 
سمیرا خانم به طرفم اومد ودستمو گرفت وگفت:عزیزم بیا بریم بالا...لباساتو عوض کن ..اینجوری مریض میشی دخترم.. 
لبخند زدم وتشکر کردم... 
بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم اومدم پایین و با خوردن شیر گرمی که همون خدمتکارشون زینت اورده 
بود احساس کردم حالم بهتره.. ولی تنم داغ بود...فکر کنم امشب شدیدا تب بکنم... 
نگاهم به علیرضا افتاد که با چه جدیت و ژست خاصی روی مبل نشسته بود وبه حرفای بابام گوش می کرد و باهاش وارد بحث شده بود... 
اصلا انگار اونی که توی حیاط منو اونجوری اذیت می کرد اینی که الان روبه روم نشسته بود ونگاه جدیش 
متوجه حرفای بابا وپدرش بود ...نبود. 
جذاب بود ...ولی هیچ جوری به دل من نمی نشست..همه اش چهره ی مانی جلوی چشمام بود غرورش برام زیبا بود.خیلی دوستش داشتم...اون عشقم بود..به غیر از اون نمی تونستم به هیچ کس دیگه فکر بکنم. 
بابا با اقا حمید حرف می زد که علیرضا سرشو چرخوند به سمت من و وقتی نگاه منو روی خودش دید مرموز خندید و اروم ابروش رو انداخت بالا...که من هم با اخم غلیظی سرمو چرخوندم ... 
نه باباااااا این هنوز پررو بود.. 
منتها جلوی بزرگترا نشون نمی داد...این دیگه کی بود؟!!!!
سر میز شام بودیم که سنگینی نگاه علیرضا رو روی خودم حس کردم. 
سرمو بلند کردم که دیدم بی پروا زل زده به من... 
وقتی نگاه منو روی خودش دید.. با چشماش اطراف رو از نظر گذروند...همه مشغول غذا خوردن بودند 
وکسی حواسش به ما نبود.. 
نگاهش رو به من دوخت و با شیطنت بهم چشمک زد... 
چشمام از تعجب گرد شد...این بشر چقدر پرروووو بود..به چه حقی به من چشمک زد؟! 
با خشم ونفرت بهش زل زدم...با غیض قاشق رو توی دستم فشردم و زیر لب یه بی شعور نثارش کردم... 
ولی اون بی توجه مشغول غذا خوردن شد. 
بعد از شام همه رفتیم توی پذیرایی که علیرضا هم بی رودروایسی درست اومد روی مبل کنار من نشست. پدر ومادرش از این حرکتش تعجب کرده بودند ...ولی پدر و مادرمن وعمه جون با رضایت لبخند بر لب داشتند. از کارهای علیرضا حسابی حرصم گرفته بود...انگار یه ذره شرم وحیا توی هیکل این ادم نمی شد پیدا کرد...این دیگه کی بود؟ای باباااااااا... 
خیلی ریلکس پای راستش رو انداخت روی پای چپش و یه دستش رو گذاشت روی دسته ی مبل واون یکی دستش رو هم گذاشت زیر چونه اش وبه من نگاه کرد... 
از جوی که به وجود اومده بود معذب بودم. سرمو انداخته بودم پایین و با انگشتام بازی می کردم... 
بعد از اینکه وارد ویلا شده بود لباساش رو عوض کرده بود... یه شلوار جین ابی تیره و یه بلوز یقه اسکی 
مردونه ی سفید که خیلی به هیکلش می اومد... 
با لحن جدی که می شد رگه هایی از خنده هم توش دید گفت:پریناز خانم... دستبندتون رو خیلی دوست داشتید؟! 
با بی خیالی شونه ام رو انداختم بالا وگفتم: دوستش که داشتم...ولی مهم نیست..دیگه نمی تونم به دستش بیارم. 
سکوت کرده بود.سرمو چرخوندم دیدم باز داره با شیطنت نگاهم می کنه... 
دستش رو اورد جلو... با تعجب نگاهش کردم...دستش مشت شده بود... جلوم نگه داشت و اروم بازش کرد. زل زدم به دستش...این...این که دستبند من بود... دست این چکار می کرد؟!! 
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: این پیش شما چکار می کنه؟ مگه نیفتاد توی استخر؟!! 
لبخند جذابی زد وگفت:بله..توی استخر افتاده بود. ولی من رفتم از تو اب درش اوردم!!!!!!! 
از تعجب چشمام گرد شد. 
-چی؟؟؟؟؟!! توی این تاریکی رفتی دستبندم رو از تو اب اوردی؟اخه چطوری؟! 
ابروشو انداخت بالا وگفت:خب دیگه...به من میگن علیرضا خان ..نه برگ چغندر...امکاناتش که باشه 
..میشه..کار نشد نداره خانم. 
اومدم دستبند رو از توی دستش بردارم که دستش رو مشت کرد وکشید سمت خودش... 
نگاهش کردم..نگاهش هنوز شیطون بود.. 
-اااا دستبند رو بدید..چرا اینجوری می کنید؟! 
با بی تفاوتی روی مبل جابه جا شد وگفت:نچ...نمیشه.. 
با تعجب گفتم:اخه چرا؟!...دستبند من به چه درد شما می خوره؟! 
-شاید به درد خورد.. 
تو چشمام نگاه کرد وگفت: دستبندتو می خوای؟! 
مشکوک نگاهش کردم که از نگاهم خندید و گفت: نترس...چرا اینجوری به من نگاه می کنی؟! 
دستمو دراز کردم به سمتش و گفتم:لطفا دستبند رو بدید...به اطراف اشاره کردم وگفتم:پیش بزرگترا زشته...این کارا یعنی چی؟! 
با شیطنت به دستم زل زد وگفت: چه دستای خوشگلی داری...ولی من دستبندت رو بهت نمی دم...نگران بزرگترا هم نباش. 
با بهت نگاهش کردم...صداش تو گوشم پیچید...(چه دستای خوشگلی داری) ای خدا مانی هم درست همین جمله رو بهم گفته بود... صدای این هم برام خیلی اشناست... 
دستم خود به خود افتاد رو پاهام... هنوز بهت زده بودم... 
دستش رو جلوی صورتم تکون داد وگفت:پریناز... هنوز تو باغی؟!! 
ناخوداگاه گفتم:مانی...تو...تو..!!!!!!! 
چشماش گرد شد وبا تعجب گفت:چی؟! مانی کیه؟!... اصلا معلوم هست چی داری میگی؟!! 
به خودم اومدم...اخمام رفت تو هم...من چم شده بود؟!ای خدا چرا اسم مانی رو پیش این اوردم؟! 
صداش دیگه شوخ نبود... جدی بود و لحن سردی هم داشت:پریناز...حالت خوبه؟!! 
باز بهت زده نگاهش کردم... چرا یه دفعه لحنش عوض شد؟! این که داشت دلقک بازی در میاورد پس چی شد؟! نگاهش به بابا اینا بود و دیگه نگاهم نمی کرد... یه اخم اشنا هم روی پیشونیش بود... 
به نیم رخش نگاه کردم...جذاب بود ولی جذابیتش در من اثری نداشت...عشق من فقط مانی بود... همون پسر چشم خاکستری...نه این پسر چشم عسلی که کنارم نشسته بود. 
علیرضا دیگه تا اخر شب با هام حرف نزد وموقع رفتنمون هم با لحن خشک ورسمی باهام خداحافظی کرد... 
توی ماشین بودیم و بابا رانندگی می کرد... ولی حواس من اونجا نبود... 
افکارم پریشون شده بود...به رفتار مانی فکر می کردم که برام قابل درک نبود...به رفتار امشب علیرضا فکر می کردم که در عرض 1 دقیقه 180 درجه رفتارش و اخلاقش تغییر کرد... 
به ندای قلبم گوش دادم که فقط فریاد می زد مانی... 
دوست نداشتم با علیرضا ازدواج بکنم...قلب من متعلق به مانی بود پس جسمم هم فقط می تونست مال اون باشه... 
************ 
چشمامو باز کردم..اوه..صبحه شنبه بود...یه روز دیگه از روزهای خدا... 
با فکر به اینکه امروز مانی رو می بینم از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم. 
دست و صورتم رو شستم...همه توی اشپزخونه جمع بودند وداشتند صبحانه می خوردند.
با صدای شادی گفتم:سلام...صبح همگی بخیر. 
جواب سلام وصبح بخیرم رو به گرمی دادند ومن هم کنارشون روی صندلی نشستم ومشغول خوردن شدم. 
بابا نگاهم کرد وگفت:دخترم فکراتو کردی؟! 
لقمه ای که می خواستم بذارم تو دهانم بین راه توی دستم موند... 
-چه فکری بابا؟! 
بابا با بی خیالی برای خودش لقمه گرفت وگفت:در مورد علیرضا...دیشب دیدم که داشتید با هم حرف 
می زدید..حالا نظرت در موردش چیه؟ 
بی تفاوت شونمو انداختم بالا وگفتم:نظری ندارم...من هنوز هم سر حرفم هستم..فعلا قصد ازدواج ندارم. 
لقمه رو گذاشتم دهانم...بابا با تعجب نگاهم کرد وگفت:مگه با علیرضا حرف نزدی؟دیدی که پسر خوب و 
سربه زیریه...خانواده ی خوبی هم داره...از همه مهمتر معلومه اون هم تو رو دوست داره...پس دلیلت برای مخالفت چیه؟!! 
توی دلم گفتم:اره...خیلی هم سربه زیره...از چشماش شیطنت بیداد می کنه... 
-ولی بابا شما از کجا می دونید اون هم دوست داره با من ازدواج بکنه؟...اون شوهر ایده ال من نیست. 
-ولی علیرضا برای هر دختری ایده اله...بهتره بیشتر فکر بکنی... 
از پشت میز بلند شد که من هم بلند شدم وبا لحن جدی که از من بعید بود گفتم:ولی بابا...اینو همینجا بهتون قول میدم که من به هیچ وجه با علیرضا ازدواج نمی کنم...من با کسی ازدواج می کنم که بتونه خوشبختم بکنه...منو دوست داشته باشه ...ولی از علیرضا مطمئن نباشید...با اجازه. 
همه بهت زده به من زل زده بودند که من هم سریع از تو اشپزخونه اومدم بیرون ورفتم توی اتاقم وحاضر شدم ودر حالی که به سمت در می رفتم یه خداحافظی کردم و از در خارج شدم... 
امروز با ماشین خودم می رفتم دانشگاه... 
سوار شدم وماشین رو روشن کردم... 
تو مسیر به حرفایی که بین منو بابا زده شده بود فکر می کردم... 
خدایش چطور روم شده بود اونجوری جلوی بابام بایستم؟..اصلا اون حرفا رو چطوری تونستم بزنم؟!! 
ولی یه چیزی توی وجودم می گفت:اینا همه اش به خاطر عشقمه...عشق... 
وارد حیاط دانشگاه شدم...جای همیشگی خالی بود..سریع ماشینم رو پارک کردم وپیاده شدم ودکمه ی اتوماتیک رو زدم... داشتم می رفتم به سمت در ورودی که متوجه ماشین مانی شدم.. درست پشت ماشین من ترمز کرد... 
اروم در ماشین رو باز کرد وپیاده شد...درست روبه روش بودم...یه شلوار پارچه ای خوش دوخت مردونه ی 
مشکی ویه بلوز یقه اسکی خاکستری...درست همرنگ چشمای خوشگلش... 
بوی ادکلنش رو به خوبی حس می کردم...رو به روم ایستاده بود وبا لبخند نگاهم می کرد... 
-سلام اقای اریا فرد... 
با شیطنت خندید وگفت:سلام پریناز خانم. اعلاء ش رو خوردید؟..حالتون خوبه؟ 
شده بود همون مانی متحول شده...اینجوریشم جذاب بود...دیگه دوست نداشتم باهاش لج کنم..برعکس دوست داشتم بیشتر بهش نزدیک بشم. 
توی چشماش نگاه کردم وگفتم:بله..ممنون..با اجازه. 
خواستم از کنارش رد بشم که صدام کرد:پریناز؟!! 
سر جام وایسادم...قلبم دیوانه وار توی سینه ام می تپید...دستام کمی می لرزید و هیجان داشتم... 
برگشتم سمتش وگفتم:بله..!! 
زل زد به من وگفت: جزوه ات رو نگاه کردی؟! 
فهمیدم منظورش اون شعری هست که توش نوشته بود... 
سرمو انداختم پایین و سکوت کردم... 
روم نمی شد بگم اره خوندم کلی هم کیف کردم...فقط منظورت چی بود؟!! 
یه قدم اومد جلو که من از ترسم که کسی ما رو توی اون وضعیت ببینه وبرامون حرف در بیارن یه قدم رفتم عقب...
-چرا فرار می کنی؟...خسته نشدی؟!! 
با تعجب نگاهش کردم... 
-چی؟من کی فرار کردم؟!!! 
اخم ملایمی کرد وگفت:همیشه در حال فراری...الان هم داشتی از من فرار می کردی.چرا؟! 
لبخند ماتی نشست روی لبام.. اهان.. پس دردت این بود؟! 
-نه اقای اریا فرد..دوست ندارم کسی برامون توی دانشگاه حرف در بیاره...به همین خاطر... 
سکوت کردم وادامه ندادم... 
اروم خندید وگفت:برات مهمه که بقیه چی میگن؟! 
-معلومه که مهمه... هر چی نباشه ما داریم بین این مردم زندگی می کنیم. 
سرشو تکون داد وگفت: نگفتی...جزوه ات رو نگاه کردی؟! 
خودمو زدم به اون راه وگفتم:خب معلومه...باید می خوندمش.. امروز ازش امتحان داریم. 
سرشو انداخت پایین واخم شیرینی کرد وگفت:منظورم... صفحه ی اولشه... به جز نوشته های خودت...نوشته ی دیگه ای هم توش دیدی؟ 
دوست داشتم سر به سرش بذارم... 
گفتم: نه... مگه غیر از من کس دیگه ای هم چیزی توش نوشته؟! 
احساس کردم توی نگاهش کمی غم نشست... 
-چیزی شده اقای اریا فرد؟! منظورتون چیه؟! 
سرشو تکون داد وگفت: نه چیزی نیست...فقط امروز حتما پیش یه چشم پزشک برو. 
با تعجب نگاهش کردم... 
-چی؟اخه واسه چی؟!!!! 
با همون غم نگاهم کرد وگفت: منظوری نداشتم... اخه چشماتون انگار انقدر ضعیف شده که اون شعری که با خط درشت و واضح توی صفحه ی اول جزوه اتون نوشته شده بود رو ندیدید... 
برگشت و به سمت در ورودی رفت... نگاه غمگینش منقلبم کرده بود... 
اروم پشت سرش رفتم وطوری زمزمه کردم که اون هم بشنوه...یه دفعه سرجاش میخکوب شد. 
{تا دشت پرستاره اندیشه های گرم 
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی 
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای 
تا دشت یادها 
پرواز کن 
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من...} 
خیلی زیباست...فقط ای کاش نویسنده اش کامل منظورش رو می گفت..اینجوری منو هم گیج نمی کرد.. 
اروم به طرفم برگشت...روی لبش لبخند بود وچشماش برق خاصی داشت. 
اومد و رو به روم ایستاد... 
-دوست داری معنیش رو بدونی؟! 
از نگاهش احساس شرم می کردم ...سرمو انداختم پایین وفقط گفتم:اره.. 
سرشو کمی اورد پایین و زمزمه کرد:ولی باید صبر کنی... الان زوده که بخوام برات معنیش کنم!!!!!!! 
کمی ازم فاصله گرفت و برگشت و به سمت در ورودی رفت... 
من هم سرجام میخکوب شده بودم و فقط صدای مانی بود که توی سرم می پیچید:باید صبر کنی..الان زوده ... 
منظورش چی بود؟!!!!!!!
بابا اینا قرار بود امروز برگردن تهران..از همین الان دلم حسابی براشون تنگ شده بود. 
مامان رو بغل کردم و گونه اش رو اروم بوسیدم... 
با چشمای اشکیش نگاهم کرد و گفت:چه عجب دختر تو یه بار گونه ی منو اروم بوسیدی... 
وسط گریه زدم زیر خنده وتو اغوشش فرو رفتم...با تمام وجود عطر تنش رو به جان کشیدم. 
گونه ام رو بوسید و اشکاش رو پاک کرد.رفتم تو بغل بابا و گونه اش رو بوسیدم. 
-دختر گلم..خیلی مواظب خودت باش..به هر کسی اعتماد نکن و با هر کسی هم دوست نشو..باشه؟ 
سرمو گرفتم بالا وگفتم:باشه بابا...میشه ازتون خواهش بکنم بگید اونا کی هستند؟ 
لبخند ملایمی روی لباش نشست وگفت:اونا هیچ کس نیستند وهیچ کاری هم نمی تونند بکنند.بهت اسیب نمی رسونند دخترم فقط می خوان از طریق تو به هدفشون برسند...همین. 
پیشونیم رو بوسید وهمراه مامان سوار ماشین شدند... عمه کاسه ی اب رو پشت سرشون ریخت و من با چشمای اشکیم در دل براشون دعا خوندم وپشت سرشون فوت کردم... 

********** 
-سلام ستاره خانم گل...دیگه خبری از ما نمی گیری خانم...داری کم کم متاهل میشی وما رو هم فراموش می کنی ها. 
-سلام..نه بابا این حرفا چیه؟باور کن کلی کار ریخته سرمون.. 
-چطور؟مگه فقط یه نامزدیه ساده نیست؟ 
ستاره نیم نگاهی بهم انداخت وگفت:نه بابا..قرار عقد کنون هم باشه. 
با خوشحالی دستام رو زدم به هم وگفتم:واقعا؟ چه عالی... مبارکت باشه... 
لبخند خوشگلی زد وگفت:من می خوام عروس بشم چرا ذوقش رو تو می کنی؟ 
چشمک زدم وگفتم: دیگه دیگه... 
ستاره خندید و به نیما که اون طرف نشسته بود نگاه کرد. 
سرمو چرخوندم وبه نیما نگاه کردم.. عشق رو به راحتی می شد از چشماش خوند...خوش به حال ستاره..تونست به کسی که دوستش داره برسه. 
نگاهم سر خورد روی مانی... سرشو تکیه داده بود به دستش و داشت روی یه برگه یه چیزایی رو یادداشت می کرد...به شدت هم تو فکر بود... 
انقدر نگاهش کردم تا اینکه سرشو چرخوند و اون هم به من نگاه کرد. 
یه لبخند کمرنگ زد واروم سرشو تکون داد. 
من هم لبخند خوشگلی زدم که می دونستم چال گونه ام به خوبی معلوم میشه ... 
نگاهش روی صورتم می چرخید... لبخندش پررنگ تر شد و توی چشماش یه برقی نشست... 
از نگاه خیره اش هول شده بودم و قلبم تند تند می زد... سرمو چرخوندم سمت ستاره و مشغول صحبت کردن با اون شدم..ولی قلبم همچنان به دیواره ی سینه ام می کوبید. 
با ورود استاد جو سنگین شد وهمه ی حواسم رو دادم به استاد.. 

بعدازظهر بود و داشتم از در دانشگاه خارج می شدم که علیرضا رو کنار خیابون دیدم. 
داشت واسه ماشینم دست تکون می داد...از دیدنش اون هم جلوی دانشگاه تعجب کرده بودم...این اینجا چکار می کرد؟ 
ماشین رو کنار پاش نگه داشتم و اون هم سریع نشست روی صندلی جلو کنار من.... 
همین طور زل زده بودم بهش...تو صورتم نگاه کرد. 
-علیک سلام پریناز خانم... 
به خودم اومدم و با تعجب گفتم: ببخشید. سلام.شما اینجا چه کار می کنید؟ 
شونه اش رو انداخت بالا و گفت:همینجوری اتفاقی رد می شدم... 
مشکوک نگاهش کردم وگفتم: لابد اتفاقی هم ماشین منو دیدید و دست تکون دادید تا نگه دارم درسته؟ 
خندید و تو چشمام زل زد وگفت: کاملا درسته. 
اخم کردم وحرکت کردم... 
-پریناز تو همیشه همین قدر تندخویی؟ چرا به من که می رسی اخم می کنی؟ 
اخمام بیشتر رفت تو هم وگفتم:این به خودم مربوطه. در ضمن ما تازه 1 روزه که با هم اشنا شدیم و من دلیلی نمی بینم که شما بخواید انقدر خودمونی رفتار بکنید. 
ابروهاشو انداخت بالا وبا لبخند شیطنت امیزی گفت: نه من کلا همیشه همین قدر خودمونی هستم... اگر از کسی خوشم بیاد زود باهاش می جوشم . 
با بهت نگاهش کردم..این داشت چی می گفت؟یعنی از من خوشش اومده؟ 
همچنان اخمام تو هم بود.با حرص به روبه رو خیره شدم وگفتم:بهتره دیگه ادامه ندید..اصلا حوصله ی شنیدن این حرفا رو ندارم... 
جدی نگاهش کردم وبا لحن محکمی گفتم:لطفا دیگه با من خودمونی و صمیمی رفتار نکنید...اصلا خوشم نمیاد. 
دست چپش رو زده بود زیر چونه اش و با نگاهی بامزه به من خیره شده بود..انگار دارم براش قصه میگم... 
-انشاالله فهمیدید که چی گفتم؟ 
سرشو تکون داد وگفت:خیالتون راحت..گرفتم چی می گی...ولی من کار خودم رو می کنم...شما هم راحت باش..من راحتم. 
با حرص اروم زدم روی فرمون وگفتم:ولی من از راحتیه شما ناراحتم... 
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:میشه دلیل این کاراتون رو بپرسم؟ 
یه دفعه نگاهش جدی شد واون لبخند از روی لباش محو شد .به رو به رو نگاه کرد و سر سنگین روی صندلی نشست. 
-چرا فکر می کنید باید دلیلی داشته باشه؟ 
-چون مطمئنم که داره...بهتون نمی خوره ادمی باشید که بی دلیل به یکی نزدیک میشه...
پوزخندی زد و از پنجره به بیرون خیره شد وحرفی نزد ولی اینو شنیدم که زمزمه کرد: همه تون مثل همید... 
با تعجب نگاهش کردم با اینکه جمله اش رو کامل شنیده بودم ولی گفتم:چیزی گفتید؟ 
سرشو برگردوند سمت من و جدی و سرد نگاهم کرد وگفت:نه...لابد گوشای شما مشکل داره. 
باز پررو شد..با اخم رومو ازش گرفتم وبه خیابون نگاه کردم. 
زیرچشمی نگاهش کردم...دست راستش رو تکیه داده بود به لبه ی پنجره وانگشت اشاره اش رو گذاشته بود روی لباش و دست چپش هم مشت شده روی پای راستش گذاشته بود..انقدر فشارش می داد که نوک انگشتاش بی رنگ شده بود... 
تعجب کرده بودم...معلوم نبود چش هست...من نمی فهمم چرا جدیدا هر کی به من می رسه اولش خوب و خندونه و بعد بی دلیل پاچه گیر میشه...مگه من چکارشون دارم؟والله خودم هم توش موندم..اون از مانی..این هم از علیرضا...خدا اخر و عاقبت منو با اینا بخیر بکنه. 

صدای خشک و سردش به گوشم خورد:میشه همین کنارا نگه دارید؟...ممنون میشم. 
--بله..خواهش میکنم. به خانواده سلام برسونید. 
-حتما...ببخشید مزاحمتون شدم. 
نگاهش کردم که اون هم به من نگاه کرد گفتم:نه این حرفا چیه؟امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشید.. باور کنید این کارهای شما برام قابل درک نیست و اینه که ... 
ادامه ندادم وسکوت کردم.. 
-بله...متوجه هستم... 
ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم که اون هم دستش رو به سمتم دراز کرد وگفت:نمیگم خداحافظ...میگم به امید دیدار... 
دستم رو گذاشتم تو دستش وگفتم:خداحافظ. 
دستم رو کمی فشرد..از چشماش می خوندم که انتظار داشته بگم ..به امید دیدار...ولی دلیلی نداشت که اینو بگم... 
دستمو از توی دستش کشیدم بیرون و اون هم با یه با اجازه در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد. 
در و بست وسرشو اورد کنار پنجره و گفت:به خانواده سلام برسونید... 
سرمو تکون دادم وبا یه تک بوق حرکت کردم... 
ازش دور شده بودم ولی از تو اینه دیدم که یه ماشین مدل بالای مشکی..درست مثل ماشین خودش کنارش ایستاد و اون هم سوار شد..میدون رو دور زدند و رفتند.. 
چون فاصله ام زیاد بود نتوستم چهره ی راننده رو تشخیص بدم ... 
با بی خیالی شونه ام رو انداختم بالا و به راهم ادامه دادم... 
دیگه امروز باید واسه موبایلم باطری بخرم..نمیشه همین طور پشت گوش بندازم. 
از توی اینه به پشت سرم نگاه کردم که یه لبخند کمرنگ نشست روی لبام... 
همون ماشین مشکی که محافظ های محترم من توش بودند با فاصله پشت سرم می اومدند... 
باید از بابا و سرگرد همتی ممنون باشم..اینجوری لااقل می تونم کمی احساس امنیت بکنم... 



طبقه بندی: رمان-- مسیر عشق،
برچسب ها: رمان مسیر عشق، کاربر انجمن نودهشتیا، Fereshteh27،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات