تبلیغات
رمان سرا - رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان مسیر عشق از fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
تاریخ : جمعه 17 آبان 1392 | 03:17 ب.ظ | نویسنده : sudi



رمــــــ ــان مسیــــ ـــــر عشـــ ــــــق فصــــــ ــل پـــــ ـنـجـــــ ــم _ 1

فصل پنجم

با خونسردی وارد کلاس شدم . بدون اینکه به کسی نگاه کنم رفتم و روی صندلی خودم انتهای کلاس نشستم.
ستاره هنوز نیومده بود. من هم دستمو زده بودم زیر چونمو به تک تک بچه ها نگاه می کردم. بعضی ها داشتند با هم حرفمی زدند و می خندیدند و بعضی ها هم بر سر موضوعی بحث می کردند.
سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم و همین که سرمو چرخوندم تا ببینم کی داره نگاهم می کنه نگاه متعجبم با نگاه خونسرد و جدی مانی گره خورد.
وای خداااااا... اینجوری چقدر جذاب می شدااااااا.
این بشر انگار همه جور حالتی چه منفی و چه مثبت بهش می اومد. تازه اخم که می کرد جذابتر هم می شد.
همین طور با نگاه سردش زل زده بود به من...
این چرا اینجوری به من نگاه می کنه؟! ای خدا این چرا درست کنار من نشسته؟! درست صندلیه کناریه من که همیشه خالی بود رو حالا مانی اشغال کرده بود.
با تعجب ابرومو دادم بالا و بهش پوزخند زدم تا بیشتر حرصش بدم. رومو کردم سمت در کلاس تا ببینم ستاره میاد یا نه... ولی ازش هیچ خبری نبود.
توی دلم آه کشیدم و نگاهمو دوختم به خودکاری که توی دستام بود و همین طور بین انگشتام می چرخوندمش که از دستم افتاد زمین و ورفت کنار صندلیه مانی...
همین که خم شدم تا برش دارم دستم روی خودکار بود که پای مانی همزمان روی دستم قرار گرفت. وای خدا این بچه پررو چش شده بود؟ دستم شکست...ای...ای دستم... البته همه ی اینها رو توی دلم می گفتم. نمی خواستم اتو بدم دستش.
اشک به چشمام نشسته بود. با کفشاش کمی به دستم فشار اورد که اگه دستمو روی دهانم نذاشته بودم بدون شک ازش یه جیغ بنفش خوشگل در می اومد...
نمی خواستم سرمو بلند کنم تا اون با دیدن چشمای اشکیم منو بکنه سوژه ی خودش...
صداشو شنیدم که اروم و زمزمه وار گفت:خانم کوچولو...بار اخرت باشه که سربه سر من میذاری شنیدی؟ توی این دانشگاه تا به حال هیچ کس مثل تو نخواسته و نتونسته که حال منو بگیره...پس مثل بچه ی ادم بشین سرجات وفقط به درست برس و فکر موش و گربه بازی کردن با من رو هم از اون سر کوچولوت بنداز دور...
با حرص خندید و ادامه داد:چون اگه بخوای با من در بیافتی اخرش تویی که بازنده میشی. اینو خوب توی گوشات فرو کن.
چییییییییی؟! این چی داشت بلغور می کرد؟! پسره ی از خودراضی به من میگه بازنده؟!هه.!!!!!!!
حرفاش خیلی برام گرون تموم شد..اون به چه حقی با من اینجوری حرف می زد؟ مگه کی بود... اصلا...ای خداااااااااااا دارم از دستش دیوونه میشم.
دیگه به دستم فشار نمی اورد ولی هنوز پاش روی دستم بود.
با عصبانیت در حالی که صدام لرزش محسوسی هم داشت و سرم هم هنوز پایین بود گفتم: تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
اصلا تو به چه حقی با من اینجوری حرف می زنی؟...اشغااااااال...تلافیه همه ی این کاراتو سرت در میارم. اصلا مگه من چکارت کردم؟! چرا با من انقدر لجی؟!!!!!!!
- من با تو لج نیستم . ولی اصلا خوشم نمیاد یه دختر بخواد با این کارهاش جلب توجه بکنه. همتون لوس و از خودراضی هستید. فقط به فکر اینید که تا می تونید برای جلب توجه یه پسر تلاش کنید و از همه چیزتون بگذرید. حتی ...
دیگه ادامه نداد.
ای وای این پسر که عقده ای بود...!!!!!!! حالا چرا باید عقده هاش رو سر منه بدبخت خالی بکنه؟! منو چه به جلب توجه... حالا کی خواست جلب توجه کنه؟!
با حرص غریدم:حالتو می گیرم...مانی اریا فرد...بهت ثابت می کنم که من از اوناش نیستم.
با شنیدن حرفاش دیگه اشک توی چشمام نبود..فقط یه حس خاصی داشتم..یه حسی که بهم می گفت داستان همین جا تمومنمیشه..بلکه تازه شروع شده و من هم نباید میدون رو خالی می کردم..چون اون داره در مورد تموم دخترهاحرف می زنه در صورتی که همه بد نیستند...این هم انصاف نیست که مانی این برداشت رونسبت به همه ی دخترا داشته باشه...بهش نشون میدم.
با ورود استاد پاشو از روی دستم برداشت که من هم سریع از روی صندلیم بلند شدم و ایستادم. خدا رو شکر صندلی های ما اخر کلاس بود و بچه ها هم سرشون به بحث و گفتگوشون گرم بود و حواسشون به ما نبود...گرچه مانی انقدر خوب نقش بازی می کرد که کسی متوجه نشه... مرتیکه ی عقده ای...
نتونستم نسبت به حرفاش ساکت بمونم...در حالی که کنارم ایستاده بود... زیر لب و با حرص گفتم:اقای آریا فرد...روزی
می رسه که از این حرفت پشیمون میشی...نیم نگاهی بهش کردم که خونسرد به استاد خیره شده بود..ادامه دادم:اگر هم اشکت رودر نیاوردم وهم به زانو ننشوندمت...همین جا بهت قول میدم پریناز ستایش نیستم...اینو بهت قول میدم.
زیرچشمی با پوزخند نگاهم کرد وچیزی نگفت.
ولی من داشتم براش...اون هم از نوع درست وحسابیش...
کلاس تموم شده بود و کلاس بعدی هم تا نیم ساعت دیگه شروع می شد.
اون روز ستاره نیومد دانشگاه...راستش نگرانش شده بودم با خودم گفتم:رفتم خونه اولین کاری که می کنم اینه که باهاش تماس بگیرم ودلیل نیومدنش رو بپرسم.
توی این مدته نیم ساعت که به شروع کلاس بعدی مونده بود...رفتم بوفه و یه ابمیوه خوردم.
وقتی وارد کلاس شدم دیدم اینبار مانی اونطرف کلاس وبا فاصله ی دورتری از من نشسته.
هه..پس اقا می خواستند التیماتومشون رو بدن و برن.....ولی کور خوندی.دارم برات.
روی صندلیم نشستم و وقتی داشتم جزوه ام رو از کلاسورم در میاوردم یه فکری به سرم زد...اره خودشههههه...چه حال گیری بشه امروز...به به.
نباید ازش کم میاوردم که بعد بهم بخنده وبگه: دیدی من اشتباه نمی کردم؟همه ی کارات واسه ی جلب توجه بود نه چیز دیگه.
ولی من نمیذارم اینجوری بشه...نباید میذاشتم.
استاد وارد کلاس شد ودرس رو شروع کرد...
به ساعتم نگاه کردم فقط 20دقیقه به پایان کلاس مونده بود.
حالا وقتشه...چهره ام رو تو هم کردم ودستمو گرفتم بالا...
-اجازه هست استاد؟!
استاد با تعجب نگاهی به چهره ام انداخت وگفت:بله...چیزی شده خانم ستایش؟!!
سنگینیه نگاه بچه ها رو حس می کردم ولی بی توجه بهشون ...با همون چهره درهم به صدام هم لرزش دادم وگفتم:استاد فکر می کنم حالم زیاد خوب نیست..می تونم این 20 دقیقه باقی مونده رو برم بیرون...باور کنید اصلا ...
استاد سری تکون داد و میان حرفم اومد وگفت:بسیار خب...اگر حالتون خوش نیست بفرمایید.
سریع کیف و جزوه هام رو جمع کردم وبا یه ببخشید استاد نیم نگاهی به مانی انداختم که سرش پایین بود و داشت با جزوه اش ور می رفت. نیما هم کنارش نشسته بود و نگاه شیطونش رو دوخته بود به من.. انگار دستمو خونده بود..
از کلاس خارج شدم و وقتی در کلاس رو بستم با سرعت نور دویدم سمت حیاط و رفتم سمت ماشین ها...
چشم چرخوندم تا ماشین مانی رو پیدا کردم...چه غولی هم بود عین خودش...گنده و...
ولی خداییش نه رو خودش ونه رو ماشینش نمی شد هیچ عیبی گذاشت...
فقط می شد بهش گفت بچه سرتقه ..مغروره.. عقده ایه ..خوشگل.
از تو کیفم خودکارم رو در اوردم و نشستم کنار ماشینش وشروع کردم به خالی کردن باد لاستیکاش.. ولی چون وقت زیادی نداشتم فقط یکی از لاستیک های جلو  و یکی هم از عقب رو کمی بادش رو خالی کردم...
ماشینش زیادی بزرگ وسنگین بود.. ولی به هر سختی بود انجامش دادم.
نگاهی به ساعتم انداختم...
بلههههه...فقط 5 دقیقه دیگه مونده بود که کلاس تموم بشه.
خودکارم دیگه خراب شده بود ..انداختمش دور...
یه کاغذ و خودکار از توی کیفم در اوردم وروش نوشتم: بار اخرت باشه که منو تهدید می کنی... اینو بدون من از اوناش که تو فکر می کنی نیستم. در ضمن من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم... حتی اگر هم طوفان به پا بکنی من جلوت وایمیسم... واینو تو هم... خوب توی گوشات فرو کن اقای عقده ای.
مانی اریافرد...اعلاء.
 
از روی حرصش اعلاء رو بزرگ نوشتم. کاغذ رو گذاشتم زیر برف پاک کن ماشینش و دویدم سمت ماشینم ونشستم توش ودنده عقب گرفتم واز توی جای پارک اومدم بیرون.
درست جوری قرار گرفتم که بدون مشکلی بتونم از در دانشگاه خارج بشم...از زور هیجان قلبم تند تند می زد.
بچه ها یکی یکی از در خارج می شدند که بینشون نگاهم به مانی ونیما افتاد.
نیما به سمت ماشین خودش رفت وسوار شد وبا یه تک بوق برای مانی... از در دانشگاه خارج شد ورفت.
تموم توجهم به مانی بود.خیلی دوست داشتم عکس العملش رو ببینم.اصلا براش ثانیه شماری می کردم.

ماشینم رو روشن کردم واماده ی حرکت شدم.
مانی چند قدم مونده بود که به ماشینش برسه ایستاد و به لاستیکای ماشین نگاه کرد  و بعد چشمش به برف پاک کن افتاد.
اروم دست دراز کرد وبرگه رو برداشت ومشغول خوندن شد.
هر لحظه رنگ صورتش بیشتر به سرخی می زد ودستاش هم از زورعصبانیت می لرزید.
اخرش هم کاغذ رو با حرص توی دستش مچاله کرد وپرت کرد سمت ماشینش...
با عصبانیت دست می کشید توی موهای خوشگل قهوه ایش واونا رو به هم می ریخت.
اخرش هم با مشت محکم کوبوند روی کاپوت ماشینش...مثل اینکه زیادی حرصی شده بود...
اخی ..فکر اینجاشو نمی کردی نه؟!..ولی این اولشه مانی خان...هنوز بقیه اش رو ندیدی!فکر کنم تا اون موقع یه چندتایی سکته ی ناقص بزنی!!!!!!!
حالا وقتش بود..پامو روی گاز فشردم وبا فاصله ازش ایستادم.
کمی شیشه رو کشیدم پایین ورو به مانی داد زدم:اقای اریا فرد...مشکلی پیش اومده؟!!
با نگاه عصبانیش توی چشمام زل زد و دستاش رو مشت کرد.
بی توجه بهش با لبخند گفتم:اخ اخ.. ماشینتون پنچرشده؟!!...اقا شما چطوری با این قد و هیکلتون نمی تونید درست رانندگی کنید که لاستیک ماشینتون پنچر نشه؟!!!!!!! (این حرف رو با کنایه زدم.)
اوه اوه.. از چشماش خون می چکید...مطمئن بودم اگر به فکر ابروش جلوی بچه ها نبود الان حسابی از خجالتم در می اومد...معلوم بود به سختی داره خودشو کنترل می کنه.
همچنان با خنده گفتم:خواهش می کنم بفرمایید برسونمتون...اقای اریا فرد...اعلاء.
اینو که گفتم دوید سمت ماشینم که من هم با خنده ی بلندی پامو گذاشتم روی گاز و محکم فشار دادم که ماشین با صدای بلندی از جاش کنده شد...
اون هم تا یه مسیری دنبال ماشین دوید ..ولی بعد خسته شد وایستاد و دستشو به زانوش گرفت و شروع کرد به نفس نفس زدن.
کلی توی دلم ذوق کردم.ای جان...حالتو گفتم بچه پررو؟!...به من میگن پریناز..نه برگ چغندر اقا مانییییییی.
با خوشحالی می روندم وبرای خودم اواز می خوندم...
هر چی بیشتر زجر می کشید من هم بیشتر ذوق می کردم..
تا اون باشه دیگه قضاوت اشتباهی در مورد همه ی دخترا نکنه...


عمه خونه نبود ولی از بوی غذایی که توی خونه پیچیده بود معلوم بود ناهار قیمه داریم.
وقتی عمه اومد در کنار هم غذامون رو خوردیم .ولی من چون از کار امروزم خیلی ذوق داشتم دو تا بشقاب غذا خوردم که ..دیگه داشتم می ترکیدم...
حسابی خسته بودم روی تخت دراز کشیدم وشماره ستاره رو گرفتم.
هر چی بوق می خورد جواب نمی داد .
دیگه می خواستم قطع کنم که صداش توی گوشی پیچید.
-بله؟
-الو..سلام ستاره جون.
-سلام پری جونم...خوبی؟
-مرسی بد نیستم.چکارمی کردی؟!چرا امروز نیومدی دانشگاه؟!
مکث کوتاهی کرد وگفت:راستش نتونستم بیام..یه کاری برام پیش اومده بود که فردا توی دانشگاه برات می گم.
نگران شدم .گفتم:عزیزم مشکلی برات پیش اومده؟!
با شیطنت خندید وگفت: نه نگران نباش...فردا برات میگم.
-باشه پس تا فردا.
-صبر کن ببینم تو چه خبر؟جنگ و بزن بزن هنوز ادامه داره؟
با شیطنت خندیدم وگفتم:بلههههه.اون هم چه جنگی.فردا برات میگم.
خندید وگفت:باشه دوستی جونم.پس تا فردا.خدا حافظ.
-خداحافظ.
با لبخند گوشی رو قطع کردم وسرمو گذاشتم روی بالشتم...
به مانی فکر کردم ..به چهره ی عصبانیش.. به اخمش..به چشمای خوشگل طوسیش که امروز از زور عصبانیت سرخ شده بود... به اینکه امروز بد جور حالش گرفته شد.
وای خدا یعنی اون هم الان به فکر تلافیه؟!!..حتما همینطوره...
ولی من ازش نمی ترسم...
من باید نشونش بدم که این طرز فکرش نسبت به همه ی دخترا غلطه...نباید همه رو به یه چوب بزنه...همه که مثل هم نیستند.
با فکر به اینکه خدا فردا رو به خیر کنه ...
چشمامو بستم وبه خواب رفتم.
-خب خانم خانوما تعریف کن ببینم دیروز چرا نیومدی؟!
ستاره نگاه شیطونی به اون طرف کلاس انداخت و گفت:خودت حدس بزن.
مسیر نگاهش رو دنبال کردم وبه نیما ومانی رسیدم.
با تعجب به ستاره نگاه کردم وگفتم:مگه من علم وغیب دارم؟! بگو دیگه.. .دارم از کنجکاوی می میرم!!!!!
ستاره خندید ودر حالی که به همون سمت خیره شده بود گفت: باشه میگم ولی هول نکنی ها.
مگه چی می خواست بگه؟! چرا فقط به مانی ونیما نگاه می کرد؟!
-نه بگو ..من هول نمی کنم.
لبخند دلنشینی زد وگفت:من نامزد کردم!!!!
چشمام از زور تعجب گرد شد.این چی داشت می گفت؟! نامزد کرده؟! با کی؟!
ولی اون همچنان نگاهش به اون طرف کلاس بود.
نکنه...نکنه با مانی...!!!!!!!
سرمو تکون دادم. نمی دونم چرا دوست نداشتم نامزدش مانی باشه. از این فکر که ممکنه مانی نامزدش باشه یه بغض خفیف نشست توی گلوم...ولی قبل از اینکه بشکنه با صدای لرزونی که نا محسوس هم بود.. گفتم: خب..این اقا داماد خوشبخت کی هست؟!
ستاره با همون لبخند دلنشینش سرشو انداخت پایین و به اون سمت اشاره کرد.
ای خدا این دختر مگه لاله؟! خب یه کلام بگو وخلاصم کن دیگه...تو که منو دق مرگ کردی.
-ستاره چرا پانتومیم اجرا می کنی؟! بگو دیگه؟!
ستاره با تعجب نگام کرد . فهمیدم سوتی دادم... اخه لحنم زیادی تند بود...
به زور لبخند زدم و اروم زدم به بازوش وگفتم: اخه دختر تو که نمیگی... من هم دارم از کنجکاوی رو به موت میشم.
ولی از کنجکاوی نبود از این بود که...اون طرف...مانی...
ای وای من چه مرگم شده بود؟! این حالت های ضد و نقیض دیگه چی بود که من دچارش می شدم؟! چرا هم دوست دارم مانی رو زجرش بدم و هم دوست داشتم....دوست داشتم که...
حتی نمی دونستم اسمش رو چی بذارم؟! یه حس ناشناخته که برام گنگ بود!!!!
صدای ستاره توی گوشم پیچید:خیلی خب نمی خواد دق بکنی...داماد کسی نیست جز...جز...
ای بترکی دختر خب بگو و خلاصم کن دیگه...تا منو راهی قبرستون نکنه حرف نمی زنه که...
-نامزدم...نیما سهیلیه.
همچین گفتم:چییییییییی؟؟!!
که همه ی بچه های کلاس.. همین طور مانی و نیما نگاهشون برگشت سمت من...
هم خنده ام گرفته بود و هم خوشحال بودم و هم خجالت می کشیدم...خداییش ادم چندتا حس رو با هم تجربه بکنه 
خیلی باحاله هااااا!!
سرمو انداختم پایین که کم کم همه ی نگاه ها از روم برداشته شد ..به جز دو تا نگاه گیرا که متعلق به مانی و نیما بودند.
بهشون نگاه کردم..نیما با لبخند جذابی به ستاره خیره شده بود و مانی هم با اخم جذاب و گیرایی به من زل زده بود.
حالت های جفتشون درست تضاده هم بود و خیلی هم جالب شده بود...
دلم می خواست بزنم زیر خنده.. ولی خر شدم و یه لبخند ملایم تحویل مانی دادم..که بنده خدا چشماش چهار تا شد.
دیگه اخم نداشت... ابروهاشو با تعجب داده بود بالا ولی نگاهش هنوز سرد بود.
پوزخندی زد و روشو برگردوند.
اون لبخند ابلهانه سریع از روی لبام محو شد و جاش یه اخم ملایم نشست روی پیشونیم.... مرتیکه خوش اخلاقی هم بهش نیومده.
پرروووو...انگار ارث پدریش رو از من طلب داره...مگه من ارثت رو خوردم؟! شاید هم خوردم خودم خبر ندارم. اییشش...عقده ای.
دیگه حتی نگاهش هم نکردم...رو به ستاره که داشت با چشماش نیما رو درسته قورت می داد .گفتم:شماها کی نامزد شدید؟! چرا انقدر بی خبر و یهویی؟!
با شیطنت ابروشو انداخت بالا ونگاهم کرد.
گفت:همچین هم یهویی نبود...نیما الان سه ماهه که خواستگارمه.
با تعجب گفتم:سه ماه...!!
سرشو تکون داد وگفت:اره..ولی بابام برای تحقیق از خانواده اش و خودش وقت گرفته بود و وقتی هم که نیما ازش سربلند بیرون اومد.. بابام با ازدواجمون موافقت کرد.
موزی نگاهش کردم وگفتم:دوستش داری؟!
لبخند زد وگفت:معلومه.مگه میشه دوستش نداشته باشم؟! خداییش خیلی ماهه.
از لحنش خنده ام گرفته بود.
استاد با تقه ای که به در زد وارد کلاس شد و همه به احترامش ایستادند.
بعد از کلاس ستاره خداحافظی کرد وبا نیما به سمت ماشین نیما رفتند.
من هم با ستاره تا کنار نیما رفتم وبا لبخند گفتم:تبریک میگم اقا نیما. ایشاالله با هم خوشبخت بشید.
با خجالتی که ازش بعید بود لبخند زد وگفت: مرسی خانم ستایش. شما لطف دارید. ایشاالله قسمت خودتون هم بشه.
خندیدم وگفتم:نفرین می کنید؟!
باز شیطون شد وگفت:چطور برای ما دعای خیره نوبت شما که شد ...میشه نفرین؟!
-خب دیگه...اینجوریاست.
سرشو تکون داد وگفت:بله..واسه ی پسرای بیچاره ازدواج جز خیر چیزی به همراه نداره..ولی واسه ی شما دختر خانوما شریه که اگه دامنتون رو بگیره دیگه راه نجاتی ازش نیست .. درسته؟!
از حرفش خندیدم وگفتم: نه دیگه انقدر هم شر نیست. منتها اگر قصدش رو داشته باشی و عشق زندگیت رو هم پیدا کرده باشی...به نظرم شیرین تر از ازدواج چیزی وجود نداره.
ستاره لبخند زد وگفت:ای گفتی...اینو خوب اومدی.
زدم به بازوشو و اروم که فقط خودش بشنوه گفتم:بی تربیت نشو. خیرسرت داری شوهر می کنی ها!!
ستاره چیزی نگفت و فقط یه چشمک با مزه زد.. که من هم لبخند شیطنت امیزی تحویلش دادم.
مانی باهاشون نبود... خداحافظی کردیم و اونها هم رفتند. براشون دست تکون دادم و به سمت ماشینم که اخر از همه بود رفتم.
به مانی فکر می کردم. تا اخر کلاس حتی یه نگاه کوتاه هم بهش ننداختم.
پسره ی پررو فکر کرده بود کیه؟! تا به روش خندیدم پررو شده بود!!
از اینکه بهش اون لبخند رو تحویل داده بودم از دست خودم حسابی حرصی بودم..ولی کاری بود که شده بود.
حتما الان پیش خودش میگه :من با این لبخندای خوشگل خر نمی شم دختر خانم...
خب نشو...لیاقت نداری عقده ای...هه.
سرم پایین بود ودر حالی که به شدت با خودم سر این موضوع درگیر بودم به کفشام خیره شده بودم.
که نمی دونم چی شد پام گیر کرد توی چاله ای که نسبتا کوچیک بود و نمی دونم واسه ی چی هم کنده بودنش ...
نیمخیز شدم سمت زمین که یکی به شدت از پشت کمرم رو گرفت و کشید سمت خودش...
وای خدا یه لحظه چی شد؟!!!! مطمئن بودم که اگر اون شخص که هنوز صورتش رو هم ندیده بودم منو نگرفته بود بدون شک سرم می خورد به لبه ی باغچه ای که کنار حیاط بود و می شکست... اونوقت معلوم نبود چی می شد؟!
از زور ترس وهیجان نفس نفس می زدم. دست اون هم هنوز به دور کمرم بود. قبل از اینکه برگردم و ببینم این کیه که منو از این خطر بزرگ نجات داده و الان توی بغل کی هستم.. نگاهمو دوختم به دستش که روی شکمم بود...ای وای این که دست یه مرده.. ساعت مردونه و شیکی هم داشت...
حالا تو این هاگیرواگیر چه وقت دید زدن ساعته طرفه.
با یه حرکت برگشتم سمتش که نگاهم با دو تا چشم خاکستریه جذاب و بی نهایت گیرا گره خورد.
اون هم زل زده بود توی چشمام.. ولی...چرا نگاهش انقدر سرد و یخی بود؟!!!!!!!
قلبم تند تند می زد واز هیجان نزدیک بود غش بکنم وهمونجا بیافتم توی بغلش...
با احساس اینکه دستش از دور کمرم کم کم شل شد... به خودم اومدم و با یه حرکت از توی بغلش خودمو کشیدم بیرون.
سرمو انداختم پایین ..پیش خودم گفتم: الانه که سرم داد بزنه..دختر خداییش تو کوری؟!! چرا هر دفعه با کله شیرجه می زنی؟!!
ولی وقتی دیدم سکوت کرده و حرفی نمی زنه..اروم سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. دستش رو گذاشته بود پشت گردنش و نگاه کلافه اش رو دوخته بود به من...
وقتی دید همین طور دارم بروبر نگاهش می کنم..با لحن سردی گفت:خانم محترم..چرا درست جلوی پاتون رو نگاه نمی کنید؟ می دونید اگر من نگرفته بودمتون الان شاید...
دیگه ادامه نداد ولی نگاهش همچنان روی من بود.
با اینکه حرفش درست بود.. ولی از لحن سردش بدم اومد. نمی دونم چرا بی دلیل در مقابلش جبهه می گرفتم.
با اخم ملایمی نگاهش کردم وگفتم: بله..من هم از شما بابت این کارتون واقعا ممنونم... ولی.. ولی مجبور نبودید.
با تعجب ابروهای خوش فرم و مردونه اش رو انداخت بالا و با پوزخندی که روی لباش بود گفت:اااا...پس ببخشید که شما رو از خطر مرگ نجات دادم!! مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدم؟! نه؟!
دلم می خواست تلافیه اون پوزخند مسخره ای که توی کلاس تحویلم داده بود رو الان سرش در بیارم ..ولی چون واقعا در حقم لطف کرده بود ومن هم ادم بی چشم ورویی نبودم با همون اخم فقط گفتم:ببخشید من عجله دارم و باید برم.
دویدم سمت ماشینم و سوار شدم. ماشین رو روشن کردم و وقتی داشتم از کنارش رد می شدم یه تک بوق براش زدمو و پامو روی گاز فشردم.
از توی اینه ی ماشین دیدم که همچنان اونجا ایستاده و نگاهم می کنه...ای خدا اخر وعاقبت منو با این.. خوشگل پسر.. به خیر کن.
توی خیابون داشتم رانندگی می کردم که برای یه لحظه از توی اینه ی ماشین متوجه یه.. ون مشکی..که پشت سرم داشت می اومد شدم.
یه لحظه با خودم گفتم حتما توهم زدم.. ولی وقتی دیدم از توی چهار راه هم با من پیچید سمت راست... به یقین رسیدم که داره دنبال من میاد.
ای خدا نکنه همون ادم رباها باشند؟!
سرعتمو زیاد کردم واز لابه لای ماشینا به سرعت رد می شدم وازشون سبقت می گرفتم.
قلبم تند تند می زد..اون ها همچنان دنبالم بودند ولی سر یه پیچ جوری رانندگی کردم که فکر کنند می خوام بپیچم به راست.. ولی در اخرین لحظه فرمون رو سریع چرخوندم و پیچیدم به چپ واز کوچه پس کوچه ها انداختم توی خیابون اصلی...
به پشت سرم نگاه کردم و دیدم دیگه اثری ازشون نیست.
با خوشحالی زدم روی فرمون و جیغ کشیدم.
خداجون شکرت... بالاخره شرشون کم شد.
به سمت خونه روندم ولی توی دلم یه ترسی مبهم نشسته بود.
می ترسیدم که باز سر و کلشون پیدا بشه.
یعنی چطوری منو پیدا کردند؟به بابا بگم یا نه؟
تصمیم گرفتم اگر یه بار دیگه دیدمشون حتما به بابا بگم ..ولی الان نه...
ولی ای کاش همون موقع می گفتم...ای کاش...
-عمه جون چرا تلفنتون قطعه؟!
عمه از توی اشپزخونه گفت:دخترم از صبح قطعه...زنگ زدم مخابرات گفتند تا فردا ظهر وصل میشه.
اومد توی درگاه اشپزخونه و با لبخند گفت: مگه موبایلت نیست؟! خب فعلا با اون زنگ بزن.
با نا امیدی افتادم روی مبل وگفتم:اخه باطریه موبایلم امروز خراب شد. هرچی شارژش می کنم انگار نه انگار.
عمه برگشت توی اشپزخونه ولی صداش می اومد که گفت:پریناز جان می تونی بری بیرون از سر خیابون زنگ بزنی..اونجا یه باجه تلفن عمومی هست.
گفتم: نه لازم نیست عمه جون. کار خاصی نداشتم..فقط می خواستم به خونمون یه زنگ بزنم.
اه کشیدم و گفتم:اخرین بار دیروز صبح با مامان حرف زدم.
دیگه صدای عمه رو نشنیدم از جام بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم.
عمه کنار گاز ایستاده بود واش رشته ای رو که برای ناهار درست کرده بود رو هم می زد. عاشق اش رشته بودم.
با ذوق گفتم:به به..عمه جون چه بوی خوبی داره این اش رشتتون...از بوش معلومه که خیلی خوشمزه است.
با مهربونی لبخند زد وگفت:هنوزهم اش رشته.. خیلی دوست داری؟
-اره خیلی زیاد..عمه جون کمک نمی خواید؟
-نه دخترم دیگه اماده است.فقط اگه میشه شیشه ی کشک توی یخچاله در بیارو بریز توی اون کاسه...
به سمت جا ظرفی اشاره کرد که من هم سریع اطاعت کردم ورفتم سمت یخچال..
بعد از خوردن اش رشته ی خوشمزه ای که عمه زحمتش رو کشیده بود.. ظرفا رو شستم و رفتم توی اتاقم تا یه کمی هم به درسام برسم.
عمه هم که عادت داشت بعداظهرها کمی استراحت بکنه به اتاقش رفت.
به گوشیم که همین طور خاموش روی میز کنار تختم افتاده بود نگاه کردم. باید فردا بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم سر راه یه باطری براش بخرم. نمی دونم حالا چه وقت خراب شدن باطریه این بود!!
کمی به جزوه هام وتحقیقاتی که استاد خواسته بود نظم دادم..البته اینا رو از قبل توی تهران اماده کرده بودم و داشتمشون و خداروشکر اینجا هم به دردم خورده بود.
تا یک هفته ی دیگه بهار از راه می رسید ودانشگاه هم تعطیل می شد.
*******************





طبقه بندی: رمان-- مسیر عشق،
برچسب ها: رمان ایرانی، مسیر عشق، fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات