تبلیغات
رمان سرا - رمان بچه مثبت 82
رمان بچه مثبت 82
تاریخ : سه شنبه 11 تیر 1392 | 01:04 ب.ظ | نویسنده : آلما
*********
دو روز از قضیه دعوامون میگذشت آرشام ازم خواست تا خودمو واسه یه جشنی که به مناسبت ازدواجمون بود، آماده کنم...
-کی؟
-دو روز دیگه ..
اشاره ای به گونه ام که جای انگشتای آرشام روش سیاه بود کردمو گفتم با اینصورت
بی خیال گفت:
-با گریم درست میشه...
یعنی من کشته مرده عذاب وجدانش بودم...
-تو را خدا نمی ری از وجدان درد..
-واسه چی ...
عوضی انگار نه انگار جای دستای هیولایش روی صورتم مونده...
-هیچی شما راحت باش ...
-هستم مگه تو ناراحتی...
-نه ....
-خوب ...اِه داشت یادم میرفت فرشاد اومده نروژ...اسلو زندگی می کنه واسه جشن یادت باشه خبرت کنم..
-اه مار از پونه بدش میاد...
-ملیسا ...فرشاد مثل برادرم میمونه دوست ندارم به چشم دشمن نگاش کنی ...
بحث با آرشام بی فایده بود بهم ثابت کرده بود نباید توقع غیرتی شدن ازش داشته باشم برای همین حرفی در مورد اینکه از نوع نگاه کردن و رفتارای فرشاد خوشم نمیاد نزدم.
-راستی کارای ادامه تحصیلتو انجام دادم واسه شروع سال تحصیی باید آماده بشی...
خوب خدا را شکر یه قدم مثبت واسم برداشت...
فقط سرمو تکون دادم.
***********
جشن تو خونه خودمون برگذار می شد ...
آرشام تموم دوستا و فامیلایی که تو نروژ داشت را دعوت کرد ...من اینجا فقط دو تا عمه پدری داشتم که چشم دیدنشونو نداشتم با به یاد آوردن اینکه چطور تو وقت گرفتاری مالی بابا پشتمونو همشون خالی کردند دلم میخواست قتل عامشون کنم.
روز جشن ماکسی فیروزه ای که کوتاه بود و تا بالای زانو هام بود و در عوض یه حریررویدامش کار شده بود که از پهلوهام شروع میشد و از پشت روی زمین میکشید و از جلو هم اندازه دامنم بود و تاپش هم دکلته بود را همراه با کت کوتاه با یه آستین حریر پوشیدم.
آرایش فیروزه ای دودی کردم و موهامو هم کاترین برام درست کرد که الحق وارد بود ...
آرشام با دیدنم لبخند زد و گفت :
هی خوشکل خانم فکر قلبم باش...خیلی ناز شدی
-ممنون



-ملیسا امشب یه سوپرایز بزرگ واست دارم.
دم در برای استقبال از مهمونای آرشام ایستاده بودیم ...تعداد مهمونا به قول آرشام 20 تا بیشتر نبود ...
فرشاد زودتر از همه اومد...
-به سلام زوج عاشق...
خدا را شکر این بچه این یه جمله را بلد بود هر چی ما را میدید اول همینو میگفت.
سلام کوتاهی بهش کردم و رومو برگردوندم .
رو به آرشام گفت من نمیدونم چه هیزم تری به این خانومت فروختم که اصلا ما را آدم حساب نمی کنه.
آرشام در حالی اخماش و تو هم کشید رو به من گفت:
تو ببخش فرشاد ملیسا زود با کسی نمی جوشه...
پوزخندی زدم ..آقا بکارمم هست که چرا پسر عموی هیزشو تحویل نگرفتم می خوای بپرم دو تا ماچشم بکنم.
ایشی گفتم و رومو برگردوندم ولی فرشاد دنده پهنتر از این حرفا بود پرو پرو رفت تا از خودش پذیرایی کنه..
-ملیسا رفتارت اصلا درست نیست...
پوف بیا و درستش کن...
مهمونای بعدی دوستای آرشام بودند که همگی ایرانی بودند...
همشون منو تحویل گرفتن جز یکی از دخترا که اسمش ویانا بود همچین نگام کرد که احساس کردم ارث پدریشو بالا کشیدم.
در عوضش پرید تو بغل آرشامو توف مالیش کرد ....ای حالم بهم خورد دختره چندش 
پذیرایی که شدند ...آرشام موزیک گذاشت و همه ریختن وسط ....
خدارا شکر ما عروسی کردیم وگرنه این قرها تو کمر این بیچاره ها خشک میشد...
آرشام دستمو کشید و با هم رقصیدیم ....فرشاد با ویانا میرقصید ...
رو به آرشام گفتم چقدر این دو تا بهم میاند ....البته منظور من از نظر نچسب بودنشون بود اما آرشام با خنده گفت:
-چی می گی تو فرشاد نه اهل دوست دختر و این حرفاس نه اهل ازدواج....
-نه بابا ...
آهنگ که تموم شد روی مبل نشستمو به بقیه نگاه می کردم ویانا با آرشام می رقصید و نمی دونم چه شعر و وری می گفت که آرشام دقیقه به دقیقه صدای خندش بلند می شد ...بی تفاوت نگاشون میکردم که فرشاد با یه لیوان کنارم اومد.
-می خوری....
-نه.......
-می شه بپرسم از من چه اشتباهی سر زده که حتی حالمم نمی پرسی؟
-مگه دامپزشکم ...
غش غش خندید ...انگار واسش جک تعریف کرده باشم...
با اخم نگاش کردم...
-خوب باشه ...با این اخمات بچه که زدن نداره...
نگامو ازش گرفتمو گفتم بهتره دور و بر من نپلکی ...
-چرا اونوقت .....
-چون ازت خوشم نمیاد ...
-اه چقدر صریح حرف می زنی....راستی تا یادم نرفته بگم ویانا را دست کم نگیر ...
-من اصلا در نظرش نمی گیرم که کم و زیاد داشته باشه...
-اشتباه می کنی ...از ما گفتن بود ...
-شما خیلی لطف دارید که فکر دوام زندگی پسر عموتونین...
-می دونی هر دفعه که می بینمت یه چیز جالب کشف میکنم....خیلی هیجان انگیز و جذابی و البته پیچیده و مرموز..
بی تفاوت نگاش کردمو گفتم :الان دقیقا باید چیکار کنم ذوق کنم...
-هر جور راحتی...
-ببین من اینجوری راحتم که دور و برم نبینمت...
-مرسی...
-خواهش می کنم.....
ویانا کنارمون اومد و روی مبل کنار من ولو شد...
-وای چقدر دنس چسبید ...
تموم سعیشو میکرد که جوری کلمات فارسی تلفظ کنه که انگار یه خارجیه که زبان فارسی یاد گرفته عقده ای....
فرشاد روی دسته مبل کنار ویانا نشست و ویانا با پررویی رو به من گفت:
-راستی یه سوال بپرسم
-البته
-آرشام هنوز تو س.س هاته........
کاملا مشخص بود که این سوالو پرسید تا به من بفهمونه با آرشام رابطه داشته و منو بهم بریزه ....دختره پررو
بهش خیره شدم لبخند گل و گشادی زدمو گفتم :
-بیشتر از همیشه...
نیشش بسته شد و متعجب نگام کرد ...
-حالا میشه من یه سوالی ازت بپرسم
-اکی راحت باش
-چند ساله اینجایی
-3 سال 
-اه چه جالب ...
-کجاش جالبه 
-آخه من فکر کردم با این فارسی افتضاحی که حرف میزنین از 3 سالگی اینجا بودید...
فرشاد از خنده قرمز شده بود ...
-خوب چون من تموم دوستا و همکارام ...
وسط حرفش پریدمو گفتم 
-بله می دونم ...البته بهتون حق میدم زنا تو آستانه چهل سالگی یکم فراموشی می گیرند
با عصبانیت داد زد چی چهل سالگی من 26 سالمه..
-وای چقدر دوری از وطن داغونت کرده عزیزم من فکر کردم کم کمش 38 داری 
در حالی که از عصبانیت دندوناشو رو هم فشار می دادگفت:
-اما به نظرم تو دو سه سالی ازم بزرگتر بای
ریلکس پای چپمو انداختم روی پای راستمو یه شیرینی ازتوی ظرف برداشتم
-ویانا جان بهت پیشنهاد میکنم علاوه بر دکترایی که واسه پوست و آلزایمرت می ری یه دکترم واسه چشات بری چون من فقط 23 سالمه...
با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت :واقعا که...
فرشاد از خنده منفجر شد و ویانا با عصبانیت ترکمون کرد...
-رسما فتیله پیچش کردی
یه نگاه خفن بهش انداختمو گفتم 
-اونم تو لیست آدماییه که ازشون خوشم نمیاد
-وای خیلی ترسیدم...
مسخره خندید و گفت:
-ملیسا دیدی عصبی که شد فارسی حرف زدنشم درست شد
پوزخندی زدمو به آرشام نگاه کردم که مشغول حرف زدن با یه مرد مسن بود.



آرشام رو به همه بلند گفت که یه سوپرایز واسم داره و اون گرفتن یه مهمونی بزرگ روی عرشه کشتیه..
پوف ....من خر و بگو گفتم واسه سوپرایز میخواد چی بهم بده ...
بعدم جلوی همه به سمتم اومد و محکم لبامو بوسید...
همه دست زدند واقعا آدم به بی کاری اینا ندیدم ...
مهمونای آرشام مثل خودش نچسب بودند و این وسط فقط یکیشون که اسمش هاله بود و عجیب رفتارش مثل یلدا بود نظرمو جلب کرد و من سریع باهاش اخت شدم.
من و هاله هر دفعه یکی رو آنالیز می کردیم و مسخرش میکردیم...
-ملیسا اونو ببین ..
-کدوم ...
-همون لباس نارنجیه ...
-آهان اونو ...
-مصداق این حرفه دماغشو بگریم پس میوفته...
-چی می گی این که کل هیکلش دماغه ...
هاله نروژ دانشجوی شیمی بود و از 15 سالگی با خونوادش اینجا زندگی میکرد و جالبتر از همه اینکه تا می خواستم فرشاد و مسخره کنم سریع موضوعو به یکی دیگه سوق می داد و فکر می کرد من اسکلم...
آخر سرم طاقت نیاوردمو گفتم چرا انقدر سنگ فرشادو به سینه می زنی...
-وا من ...کی؟
طلبکارانه به چشاش خیره شدم ...
-خیلی خوب تو هم با اون چشای وحشیت....ازش فقط یه کوچولو خوشم میاد 
-که اینطور خوب پاشو برو پیشش...
-یه جوری حرف می زنی انگار فرشاد و نمیشناسی......
-نه ...واقعا نمیشناسم 3-4 بار بیشتر باهاش برخورد نداشتم....
هاله در حالی که یه نگاه عمیق عشقولانه و حال بهم زن به فرشاد میکرد خیلی ریلکس گفت:
-اون به هیچ دختری محل سگم نمیذاره
-نه بابا 
-اون فوق العادست ملیسا ....بر عکس آرشام که....
یهو هل شد و دست پاچه موضوعو عوض کرد ...
از حالتش خندم گرفت.
-هاله جان خودتو اذیت نکن ...من آرشامو کامل میشناسم......
-خوب....من معذرت میخوام منظورم به قبل ازدواجش با تو بود ..
-برام اصلا مهم نیست...
-چه عاشق ...راحتچشم روی گذشتش می بندی
-اشتباه نکن ...اگه واسم مهم بود حتما .....
آهی کشیدمو گفتم بیخیال ...
هاله دیگه حرفی نزد و تا آخر مهمونی علاوه بر شماره ام و کل زندگی نامه ام البته به جز موضوع متین و ازدواج اجباریم و پرسید و من تازه فهمیدم چقدر مثل شقایق فضوله....
با رفتن مهمونا تقریبا بی هوش شدم






طبقه بندی: رمان--بچه مثبت،
برچسب ها: رمان بچه مثبت،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات