تبلیغات
رمان سرا - رمان بچه مثبت 77
رمان بچه مثبت 77
تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 06:52 ق.ظ | نویسنده : آلما
از خواب که بیدار شدم صدای پچ پچ میومد..
آروم بلند شدم و یه دستی به سر و صورتم کشیدم با نگاه به ساعت سرم سوت کشید ....
آخه بچه مگه کمبود خواب داری .....چشام هم از زیاد خوابیدن و هم گریه باد کرده بود.
با وارد شدن به حال کوچکشان و دیدن آرشام یه جورایی شکه شدم.
بهروز و یلدا هم با بلند شدن آرشام به سمتم برگشتند...
با اخم به یلدا خیره شدم .
با چشام بهش فهموندم که این یارو اینجا چه غلطی می کرد ولی یلدا دنده پهنتر(کسایی که خودشونو به بی خیالی میزنند) از این حرفا بود.
با لبخند به سمتم اومد و گفت:
به به شازده خانم ...از خواب پاشدید سرورم بهش نزدیک شدم و با حرص گفتم:
-مزه نریز ...این اینجا چیکار میکنه...
-هزار بار به گوشیت زنگ زد ...مجبور شدم...
وسط حرفش پریدمو و با حرص گفتم:
-چیزی که بهش نگفتی؟
-نه فقط گفتم سرش درد میکنه و...
بی توجه به ادامه حرفش کنار بهروز رفتمو باهاش دست دادم و رو به آرشام گفتم:
-من میرم خونه...
یلدا گفت:حالا که زوده یکم دیگه بمونید
آرشام به جای من جواب داد نه میریم خونه مامان بابا نگران ملیسا هستند ....
رو به بهروز گفت:
ماشین ملیسا اینجا بمونه رانندمونو می فرستم دنبالش...
-نیازی نیست خودم میارمش...
بدون اینکه به حرفم توجهی کنه گفت:
-ملیسا بریم ...
از یلدا و بهروز خداحافظی کردم یلدا تو گوشم آروم گفت:میدونم سخته فراموشش کنی اما اینم می دونم ملیسا دختریه که هرکاری بخواد می تونه انجام بده.....
-ممنون یلدا اگه تو را نداشتم ...
-حالا که داری مواظب خودت باش...
اگرچه نمیخواستم به حرف آرشام گوش بدم اماخودم هم حوصله رانندگی کردن ونداشتمبرا همین بدون لجبازی سوار ماشینش شدم...
همین که حرکت کرد آهنگ شادمهر سکوت ماشینو شکست:
به همه میخندی با همه دست میدی 
دستتو میگیرم دستتمو پس میدی 
اما دوست دارم اما دوست دارم
پشت من بد میگی حرف مردم می شم 
دستشو میگیری
عشق دوم میشم اما دوست دارم 
چه خوابایی برات دیدم...
نذاشتم آهنگ ادامه پیدا کنه و قطعش کردم 
لعنتی همه چیزو میدونست ....
-ملیسا .....
-الان نه ....باشه واسه فردا .....
تا خونه ساکت بود و هیچ حرفی نزد ...
پدر جون و مادرجون با نگرانی به سمتم اومدند .
اما آرشام اجازه نداد کسی در رابطه با تاخیر امروزم چیزی بپرسه .
فقط گفت:
-ملیسا حالش خوب نیست باید استراحت کنه.
به ساعت نگاه کردم 3 صبح بود ....
لعنتی ....اینطوری خوابم نمیبره بهتره برم تو باغ یکم قدم بزنم...
از ساختمون زدم بیرون و به سمت ته باغ راه افتادم ...
لب استخر آرشام و دیدم که روی صندلی راحتیش نشسته بود و به روبروش خیره شده . سیگار لابه لای انگشتاش بهم چشمک میزد...روبروش نشستم ...
نگاش و تو چشام قفل کرد...
-یدونه سیگار به من میدی؟
جوابمو نداد درعوض جا سیگاری سیلور و خوشکلشو به سمتم هل داد...
یه سیگار از توش برداشتمو با فندک طلای آرشام که روش بزرگ حرف Aحک شده بود روشنش کردم.
فندکو بین انگشتام تاب دادم و گفتم:
-خیلی قشنگه ...
نگاه خیره اش رو از روی چشمام برداشت و به دستم دوخت پوزخندی زد و گفت:
-حیف که اول اسمم M نیست که بدمش به تو .....مثلا اگه اسمم متین بود خوب بود نه....حداقل مثل ملیسا اولش Mبود..
این شر و ورا چی بودمیگفت.
-آرشام...
-صدام نزن لعنتی ...صدام نزن...
متعجب به مرد روبروم چشم دوختم ...سرشو بین دستاش گرفت و موهاشو محکم چنگ زد....
با چشای غمگینش به چشمام خیره شد...
-گفتم به زور به دستت میارم تو هم فراموشش می کنی ....اونقدر عشق به پات میریزم که خود به خود فراموشش می کنی ...
اما نمیتونم ....طاقت ندارم ...می فهمی ....تو دلت پیش اونه ....امروز رفتی بدرقه اش
-اونطوری که تو فکر میکنی نیست ...
- با چشای خودم دیدم چیو انکار میکنی....
-خوب...
-حرف نزن ملیسا ....
-آرشام من...
باز وسط حرفم پرید...
-الان که فکرمیکنم میبینم اشتباه کردم باهات راه اومدم با تو باید به زور رفتار کرد .....
چی میگفت ...انگار حالش واقعا داغون بود...
-پاشو بیا ...
از جاش بلند شد ...
هنوز نشسته بودمو بهش نگاه میکردم ...
انگار این پسر نمی تونست آرشام باشه....
-یالا معطل چی هستی؟
-من....من...
-تو چی از من میترسی از شوهر قانونی و شرعیت میترسی خنده داره ...خیلی خنده داره ...
خودش شروع کرد به خندیدن..
-کجا میخوای بری؟
-منظورت اینه کجا میخوایم بریم نه؟
-من باهات جایی نمیام ...
خندید و گفت:
-قانون اول از حالا به بعد هر حرفی من زدم همونه....
از جام بلند شدم که به ساختمون برگردم ...
دستمو گرفت و به سمت خودش کشوند...
-نترس ....فقط میخوام یه چیزیو بهت نشون بدم ...
-باشه واسه بعد اان خوابم میاد...
-همین الان...
با قدمای محکم جلو میرفت و من برای اینکه دستم کنده نشه مجبور بودم دنبالش بدوم...

تا حالا این قسمت باغو ندیده بودم ....
کلبه کوچیک چوبی ...
آرشام در و باز کرد و منو تقریبا تو کلبه پرت کرد....
نگامو دورتا دور کلبه چرخوندم 
یه تخت خوابو یه کمد ..همین
-اینجا ...
-اتاق منه ....توش درس میخوندم وقتایی که مامان مهمونی داشت...
-چرا اومدیم اینجا نگو میخوای درس بخونی....
-نه عزیزم میخوام یه درس خوب بهت بدم که بفهمی آرشام کیه...
با عصبانیت تو صورتش براق شدم....
-من خوب تو رامیشناسم نیازی به درس دادن نیست ....
-نه خانومم هنوز مونده منو بشناسی....
دستم محکم تو دستش گرفت و به سمت کمد برد...
-چه غلطی میکنی ولم کن 
بی توجه به تقلاهام در کمدو باز کرد و یه شیشه ودکا در آورد...
-ولم کن عوضی...نگامو به شیشه دوختمو گفتم چه درسیم میخوندی عوضی ....
خندید....
-خوشم میاد وقتیم که مثل یه موش کوچولوی ترسو داری میلرزی باز این زبونت کم نمیاره...
در شیشه را یه دستی باز کرد و سرکشید...
با تعجب به اونکه یه نفس اونهمه ودکا را بدون اینکه گلوش بسوزه تو حلقش میریخت خیره شدم ....
شیشه را روی زمین کوبید ...
از ترس زبونم بند اومده بود ...
اون لحظه قیافش از یه خون آشامم وحشت ناکتر بود به خودم که اومدم روی دستاش بود ...
پرتم کرد روی تخت...
با تموم قوا پسش زدم اما چه فایده حتی یه سانت اونطرفتر نرفت ....
داد و فریاد میکردم با اینکه میدونستم صدام به گوش هیچکس نمیرسه ....
اگه برسه هم کسی نمیاد از دست شوهرم نجاتم بده با یه حرکت لباس خواب کرم رنگم از وسط پاره کرد...
بوی گند دهانش حالت تهوعم را شدت داد ...
-آرشام ....
-جون آرشام........ تو جون بخواه....
-ولم کن....تو را خدا ولم کن
-باشه واسه یه ساعت دیگه...
دستش روی بدنم حرکت میکرد
-خودت ...خودت گفتی به زور باهام....
-آره آره ....الان یه کاری میکنم ...که به تو هم خوش بگذره....




طبقه بندی: رمان--بچه مثبت،
برچسب ها: رمان بچه مثبت،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات