تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 121
رمان گناهکار 121
تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 06:51 ق.ظ | نویسنده : آلما

درد مثل صاعقه تو کل تنم پیچید..
گریه می کردم..اینبار علاوه بر روح،جسمم درد می کرد..
آرتام کنارم زانو زد..دستاش و هراسون دورم حصار کرد که از درد فریادم به آسمون بلند شد..
رو پهلو افتاده بودم و به خودم می پیچیدم..نگاه خیسم که زیر بارون تصویر صورتش و محوتر از قبل می دید روی صورتش لغزید..
بدجور نفس نفس می زد..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید..
اسمم و بریده بریده صدا زد..

صورتم و برگردوندم..خواست بازوم و بگیره که صدای گوشیش بلند شد..
چندبار پشت سرهم سرفه کرد..دیگه صورتش و نمی دیدم ولی صداش خش دار و بریده تو گوشم پیچید..
-- شما برگردید .. نمی تونم امیر برو......داد زد: بِت میگم برو چرا نمی فهمی؟..من ارومم فقط مامان و بقیه رو با خودت برگردون ویلا..ماشینم و.......
به سرفه افتاد..با همون حالم که حالا از گریه فقط هق هقش تو گلوم مونده بود نگاش کردم........
اروم تر از قبل تو گوشی گفت:ماشین و بذار پشت صخره....
گوشیش و اورد پایین ..نگام کرد..نفساش اروم تر شده بود..خواستم تو جام نیمخیز شم ولی از درد نتونستم وبا ناله افتادم..
دستاش و گذاشت زیر شونه هام..
-- کمکت می کنم اروم پاشو..
داشت تکونم می داد..لبام و با درد گاز گرفتم..نگام تو صورتش بود و نگاهه اون به من که سعی داشت اروم از رو زمین بلندم کنه..
از اینکه نزدیکشم لال شدم..
از اینکه داره بغلم می کنه هیجان و با هر تپش از قلبم احساس می کردم..

یه دستش و دور پاهام ودست دیگه ش و دور کمرم حلقه کرد..و با یک حرکت از زمین کنده شدم..
دیگه اشکی نبود که بریزم ..محوش بودم..محو صورت خیسش زیر بارون..
موهای خوش حالت و مشکیش خیس ریخته بود رو پیشونیش..
لباش و روی هم فشار می داد..
شدت بارون خیلی زیاد بود..
بارون مستقیم تو صورتمون می خورد..راحت نمی تونست جلوش و ببینه ..چند قطره از بارون خورد تو چشماش..
ارنج دست راستم درد می کرد و از همون سمت تو بغلش بودم..کف دستام می سوخت ..
دست چپم و اوردم بالا و سر انگشتام و اروم به چشماش کشیدم..از حرکت ایستاد..دیگه قدم از قدم بر نمی داشت ..
خودمم نمی دونستم دارم چکار می کنم..تموم کارام غیرارادی بود..
نرم و اروم چشماش و نوازش کردم..خیسی پشت پلکاش و با سر انگشتام گرفتم تا راحت تر بتونه ببینه..
اروم دستم و اوردم پایین..چشماش و باز کرد..نگاه خواستنی وجذابش و تو چشمای خیسم انداخت..
هر دو دستم و به بدبختی اوردم بالا و دور گردنش حلقه کردم .. 
غرش آسمون تنم و واسه یه لحظه لرزوند..دستش دور کمرم محکم تر شد ..
و دیگه ترس از هیچی نداشتم..چون خودم و تو اغوش کسی حس می کردم که همه ی دنیام تو وجودش خلاصه می شد..
تاب نگاهش و نیاوردم و سرم و گذاشتم رو سینه ش..
راه افتاد ولی قدماش در عین حال اروم ولی محکم بود..چشمام و بستم و با تموم وجود به صدای قلبش گوش دادم..
تند بود و..نامنظم..
ضربانش و زیر گوشم حتی از روی لباسای خیسشم حس می کردم..صورتم و به سینه ش فشار دادم و.....
همه ی وجودم بی حس شد..
چشمایی که بسته بود، اما حالا هیچ چیز رو حس نمی کرد..
********************************
گرمای شدیدی و رو پیشونیم حس کردم..دستی که نوازشگرانه رو صورتم کشیده می شد..
جرات نداشتم چشمام و باز کنم..تموم حوادث و اتفاقات قبل پیش چشمام بود و .... با این گرما احساس غریبی نمی کردم..

انگشتای دستش حصار بین انگشتام شده بود..دستاش چقدر داغ ِ ..صدای نفسام بلند شد..داشتم هیجان و با جزء جزء ِ وجودم لمس می کردم و..نتونستم بیشتر از اون چشمام و بسته نگه دارم..
اروم بازشون کردم و قبل از اینکه کامل باز بشن اون گرمای ل*ذ*ت بخش ازم دور شد..

نگاهم و نرم کشیدم سمتش..کنارم نشسته بود..نگام و که رو خودش دید بلند شد و رفت کنار پنجره..
گیج و منگ چشمام و از روش برداشتم و به اطراف دوختم..از تعجب دهنم باز موند..........
یه ضرب تو جام نشستم ..فقط زانوم درد می کرد ..
- ما کجاییم؟!..

نگاش و از پنجره نگرفت ..
-- تو کلبه!....
- اینو که خودمم دارم می بینم..چرا اینجاییم؟!..
--نمی دونم!..
- نمی دونی؟؟!!..اما اینجا که........
سکوت کردم..از این همه خونسردی تو رفتارش حرصم گرفته بود..پا رو دلم گذاشتم و سعی کردم برگردم تو جلد دلارامی که با آرتام غریبه بود..
چقدر سخته که کنارش باشی و بگی باهاش غریبه ای..

هنوز بارون می اومد..بیرون تاریک بود و تو کلبه درست مثل اونشب که با ارشام اینجا بودیم نور شمع های کوچیک وبزرگ اطراف کلبه رو، روشن کرده بود..
با کلامی که رنگ و بوی خاصی به خودش داشت در حالی که نگام به شیشه ی بارون خورده ی پنجره بود گفتم: خدا کنه هر چی زودتر بارون بند بیاد..اینجا موندنم بیشتر از این درست نیست..
تند برگشت و نگام کرد..حدسم درست بود..داشتم با اعصابش بازی می کردم..درست همون چیزی که می خواستم..
همه ی حالت ها و عکس العملاش و می شناختم..

با اخم نگام کرد..
-- نگران نامزدت نباش رو گوشیت زنگ زد بهش گفتم بارون که بند اومد بر می گردیم..
لب تخت نشستم وبه زانوم دست کشیدم..لباسام نم داشت اما..لباسای آرتام با قبلیا که تنش بود فرق داشت..
وقتی کنار ساحل بودیم یه بلوز جذب استین کوتاه آبی تنش بود اما حالا یه بلوز مردونه ی استین بلند سفید....

- معلومه که نگرانم میشه.. من..با یه مرد غریبه ..تو یه کلبه ای که هیچ کس جز ما توش نیست..هر کی هم باشه نگران میشه..
یه تیکه انداختم که به وضوح دیدم چطور با هر جمله ی من داره بیشتر حرص می خوره..

یه قدم اومد سمتم ولی همون پایین تخت ایستاد و جلوتر نیومد..
تو چشماش نگاه کردم که چطور با خشم به من زل زده بود..
چرا ساکتی؟..
چرا هیچی نمیگی؟..
بگو..تو رو به خدا بگو که من شوهرتم..سرم داد بزن..هوار بکش..
بگو حق ندارم اسم فرهاد و بیارم..هر چی دلت می خواد بهم بگو فقط ساکت نباش..با نگاهت باهام حرف نزن بذار صدات و بشنوم لعنتی..

طاقت نداشتم بیشتر از اون تحمل کنم..سکوت هیچ چیز و حل نمی کرد..آرشام محکم تر از این حرفا بود که بخواد با حسادت ت*ح*ر*ی*ک بشه..
با اینکه می دونستم ولی خواستم شانسم و امتحان کنم..اما نشد..
باید یه کاری می کردم..

-تشنمه......
یه تای ابروش و انداخت بالا..
بدون اینکه به اطرافش نگاه کنه گفت: تو کلبه اب نیست..
-- اما من تشنمه..
-- شنیدی که چی گفتم..
- حتی تو یخچال؟!..
-- حتی تو یخچا.........

ساکت شد..بدون کوچکترین تغییری تو صورتم زل زدم تو چشماش و گفتم: از کجا می دونی تو یخچال اب نیست؟؟!!..
بی تفاوت برگشت سمت پنجره..
-- قبلا دیدم......
نگام و چرخوندم سمت یخچال..کلی چیز میز روش چیده بود ..هیزم و کلی خرت و پرت دیگه..
- اما رو یخچال کلی هیزم ِ..پس........
برگشت و نگام کرد..
قبل از اینکه چیزی بگه به لباساش اشاره کردم..
- کی تونستی لباس عوض کنی؟!..یادمه یه بلوز استین کوتاه ابی تنت بود ولی حالا.........

مشکوک نگاش کردم..هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد..
اخم داشت اما نه از سر عصبانیت..
از جام بلند شدم..لنگ می زدم..زانوم درد می کرد..
دستم و گرفتم به بالای تخت و رو بهش گفتم: تو این کلبه رو از کجا می شناختی؟!..چطور اینجا رو پیدا کردی؟!..
باز هم سکوت..نگاهش و از روم برداشت..
راه افتادم سمتش..شَل می زدم..رو به روش وایسادم..نگاه من به اون بود و نگاهه اون به یه نقطه ی نامعلوم..

- چرا از عطر یاس استفاده می کنی؟!..نکنه می خوای بگی یه عادته؟!..
نگام کرد..
لباش لرزید..
چشماش کاسه ی خون بود..
اشکام دونه دونه رو گونه هام نشست..با بغض زمزمه کردم: تو آرشامی..
با جنون خاصی داد زد : نـــه.......
پشتش و به من کرد و سرش و تو دستاش گرفت..با هق هق گفتم: چرا تو خودشی..تو آرشامی..از همون اولم می دونستم..حتی یه لحظه هم شک نکردم..
سرش و فشار داد و فریاد زد: خفه شــــو..بِبُر صدات و..

با هق هق و بغض خفه ای که تو گلوم داشت از پا درم میاورد رفتم جلوش وایسادم.. 
می خواستم سرش داد بزنم اما بغضم نمی ذاشت..
با این حال صدام بلند بود: نمی خوام..دیگه بسمه..بسه هر چی خفه شدم و هیچی نگفتم..من کودن یا احمق نیستم که نتونم اتفاقات اطرافم و بفهمم و درک کنم..
اگه تموم اینا رو نادیده بگیرم ظاهرت و چی؟!..نگاهت و ..همه ی حرکات و رفتارت مثل اونه..
چرا داری ازم فرار می کنی بی معرفت؟..نگام کن..خوب نگام کن....
یه قدم بهش نزدیک شدم سرش پایین بود دیوانه وار صورتش و با دستام قاب گرفتم و مجبورش کردم نگام کنه.....
ضجه زدم: من زنتم..کسی که یه عمر منتظرت موند تا تو برگردی پیشش ولی توی بی وفا زنده بودی و حسابمم نکردی..

صورتش داغ بود..نگاش تبدار و پرحرارت..
ولی فقط برای یه لحظه..اتیش چشماش در کمتر از چند ثانیه خاموش شد..
دستام و به شدت پس زد و عقب رفت..
عصبی بود..به خودش می لرزید..
دستاش و از هم باز کرد و بلند گفت: اره من آرشامم..همون کسی که تو شوهرت خطابش می کنی ولی با وجود من و پیش چشمم با یه کس دیگه نامزد می کنی و....
پوزخند زد..صداش اروم تر شد اما پر از گلایه..پر از غم..
غمی که می تونستم شفاف و بی پرده حسش کنم..
-- اره من همونم..همونی که با علم به اینکه شوهرتم ساده و بی غیرت فرضش کردی ..همونی که جلوی چشماش با یه نفر دیگه.........

-بس کن..تموم اون کارا به خاطرخودت بود..
پوزخند زد و با خشونت بلند گفت: مسخره تر از این به عمرم نشنیدم..
- اما به خدا من دارم.........
--قسم نخور..
با صدای فریادش خفه شدم..تکرار کرد: قسم نخور دلارام..اونی که باید با چشم می دیدم و دیدم..دیگه جای اما و اگر نیست..

پشتش و بهم کرد و خواست بره سمت در که با وجود درد زانوم دویدم و از پشت بغلش کردم..
لرزش تنش و تو اغوشم حس کردم..
منم می لرزیدم..
نمی خواستم از دستش بدم..
محکم بغلش کرده بودم و اون بی حرکت وسط کلبه ایستاده بود....

- نرو..آرشام به قرآن دیگه طاقت ندارم..یه بار شکستم ..ولی با عشق قلبم و بند زدم..الان به یه تلنگر تو بنده دوباره نشکنش..تو رو خدا نرو..من همه ی اون کارا رو کردم تا تو رو به خودت بیارم..وقتی تو خونه تون گفتی ارشام نیستی فهمیدم کجای این راهم..بدون دفاع ولی با هدف..هدفم تو بودی حالا به دستت اوردم..
حلقه ی دستام و تنگ تر کردم........دستاش که ازاد بود و اورد بالا و پنجه هاش و لا به لای انگشتام فرو برد و دستام و از هم باز کرد..
با قدم های بلند از کلبه رفت بیرون ..در و نبست اما صدای قدم هاش و روی پله های چوبی جلوی کلبه شنیدم..
همونجا زانو زدم و با هق هق دستام و گذاشتم رو زمین..سرم رو به پایین خم شده بود..
یه دفعه با شنیدن صدای فریاد هراسون سرم و بلند کردم..
دستم و به زانوم گرفتم و از جا بلند شدم..


لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ایستادم..صدای فریادش از پشت کلبه می اومد..
بی توجه به بارون از کلبه زدم بیرون..با نگرانی اطرافم و نگاه می کردم..
کفشام تو گل و لای فرو می رفت اما باز می خواستم قدمام و تند بردارم..
با اون زانوی زخمی سختم بود..

پشت کلبه زانو زده بود و سرش و رو به اسمون بلند کرده بود..پشت سر هم فریاد می کشید و خدا رو صدا می زد..متوجه من نشد..
داشتم می رفتم سمتش که شنیدم رو به آسمون داد زد: دیگه بسمه..دیگه طاقت ندارم..چرا تموم نمیشه؟..چرا این همه دردی که تو سینه م گذاشتی تموم نمیشه؟..15 سال کم بود؟..
بلندتر با صدای خش دار و گرفته ای فریاد کشید:من که باورت کردم چرا تو باورم نداری خــــداااااااا ؟؟!!.....

کنارش رو زانو افتادم..صورتش جمع شده بود..
دستاش و رو زانوهاش مشت کرد..چشماش و بست..
بارون به صورتش شلاق می زد..چشماش و محکمتر روی هم فشار داد..
بدجور به خودش می لرزید..اطرفمون تاریک بود..نور کمی از فانوس جلوی کلبه به اینطرف می تابید..
دستاش و گرفتم..چشماش و باز کرد..سرش و اروم سمتم چرخوند..
با چونه ای لرزون از بغض و نگاهی به خیسی دل اسمون خیره شدیم تو چشمای هم..
دستاش و محکم فشار دادم..
بی هوا منو کشید سمت خودش و سفت بین بازوهاش فشارم داد..
پیراهنش و از پشت چنگ زدم..
روی شونه ش هق هق می کردم..
پشت سر هم گفتم: چرا رفتی؟..چرا تنهام گذاشتی؟..چرا آرامش و از هر دوتامون گرفتی؟..

هیچی نمی گفت..شونه هاش می لرزید..هر دو خیس شده بودیم..لباسم که قبلا نم داشت حالا کامل به تنم چسبیده بود..
منو از خودش جدا کرد..از روی زمین بلند شد و دستمو گرفت..
خواست بغلم کنه نذاشتم..تردیدم و که دید چیزی نگفت..

رفتیم تو کلبه و آرشام در و بست..به موهام دست کشیدم..
دماغم و مرتب بالا می کشیدم..تنم داغ بود..
برگشتم تا به آرشام نگاه کنم..با همون لباسای خیس نشسته بود رو زمین..دستاش و برده بود عقب وسرش و گرفته بود بالا..ژستش جوری بود که دلم و لرزوند..
خواستم چشم ازش بگیرم اما با بدبختی موفق شدم..
پشتم و بهش کردم و در حالی که نگام به اتیش شومینه بود تو فکرش بودم..

با اولین عطسه فهمیدم که بدجور سرما خوردم..
بدون هیچ قصدی دکمه های پیراهنم و باز کردم..یه سارافن روش تنم بود که ظاهرا وقتی آرشام منو اورده بود تو کلبه از تنم درش اورده بود..
و یه پیراهن مدل ِمردونه هم به رنگ سفید زیرش تنم بود..
پیراهن خیس و از تنم در اوردم و انداختمش کنار شومینه..حالا با یه تاپ نیم تنه و یه شلوار جین سفید رو به روی اتیش ایستاده بودم..تاپمم خیس شده بود ولی چاره ای نبود نمی تونستم اینو هم در بیارم..
تو فکر بودم..تو فکر آرشام که چطور با حرص و عصبانیت با خدا حرف می زد..
چرا گله می کرد؟!..امیدوار بودم هر چه زودتر همه چیز و برام توضیح بده..
دلیل دور بودنش..
احساس غریبگی بینمون و ..
دلیل این همه فاصله رو برام بگه..

موهای خیسم و ریختم یه طرف شونه م و پنجه هام ومثل شونه لا به لاشون کشیدم..
قطرات بارون روی پوست سفیدم و مقابل نور مستقیم اتیش می درخشید..
رو به اتیش زانو زدم و دستام و گرفتم جلوش..موهام و افشون کردم تا نمش گرفته شه..

همونطور که رو به اتیش خم شده بودم دستی گرم تر از حرارت شومینه رو،روی پوست کمرم حس کردم..
و بعد از اون شوکی که مثل جریان برق از تنم رد شد..
موهام جلوی دیدم و گرفته بود..قصدم نداشتم برگردم و نگاش کنم..توانش و تو خودم نمی دیدم..
دستش و نرم و اهسته رو کمرم حرکت داد..تنم گر گرفت..رد تماس دستش با پوست تنم سوزن سوزن می شد..
شونه هام و گرفت..مجبورم کرد برگردم..اگه اجبار از اطرف آرشام باشه من در مقابلش از خودم هیچ اختیاری نداشتم..

نیمی از موهام صورتم و پوشونده بود..با سر انگشتاش اونا رو عقب زد..برد پشت گوشم و نوازشگرانه نگام کرد..
نگاهش برق می زد..نقش شعله های اتیش تو چشماش افتاده بود و درخشش چشماش و صد چندان کرده بود..
هیجان و تو نگام دید..قفسه ی سینه م که از تپش های تند و نامنظم قلبم بالا و پایین می شد همه و همه بیانگر حال خرابم بود..
بازوهای ب*ر*ه*ن*ه و سردم تو دستاش بود..هیچ حرکتی نمی کرد..چقدر بهش نیاز داشتم..
به شوهرم..به مردی که همه ی زندگیم بود..5 سال و به انتظار نشستم فقط به خاطر عشقی که ازش توی قلبم داشتم..
می دونستم مثل همیشه می تونه حقایق ِ همه ی گفته هام و از تو چشمام بخونه..
بی تاب و بی قرار دستام و دور گردنش حلقه کردم و خزیدم تو آغوشش..
انقدر گرم و محکم که تا خواست کمرم و بگیره کنترلش و از دست داد و به پشت رو زمین خوابید..

دستام و از دور گردنش باز نکردم اما صورتم و کشیدم عقب..تو چشماش زل زدم..
توشون همه چیزو دیدم..
عشق و تمنا..
خواهش و نیاز..
غم و..
سکوت..
سکوتی پر معنا..

لبام و بردم جلو..نگاهش و از چشمام به لبام دوخت..گونه ش و بوسیدم..چشماش و بست..با مکث سرم و بلند کردم..اونطرف صورتشم بوسیدم..چونه..گوشه ی لباش..پیشونی..زیر گردن..
اما لباش و نبوسیدم..دوست داشتم اون پیش قدم بشه و من داشتم زمینه ش و براش فراهم می کردم..
دیگه بس بود دوری و جدایی..
امشب هر دوی ما به این حوادث تلخ و ازاردهنده پایان میدیم..

گردن و زیر لاله ی گوشش و که بوسیدم دیگه نتوسنت طاقت بیاره و نفس زنون برم گردوند..روم خیمه زده بود با چشمای خمار و خواستنیش تو چشمام زل زده بود..لباش و از هم باز کرد و زمزمه کرد: دلارام..امشب....




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات