تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 120
رمان گناهکار 120
تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 06:47 ق.ظ | نویسنده : آلما

امیر و آرتام داشتن لوازم و از صندوق عقب ماشین می اوردن بیرون ..
پری اومد طرفم..فرهاد که دید پری داره میاد اینطرف ازم فاصله گرفت و رفت کمک امیر و آرتام..

--دلارام خوبی؟!..
سرم و تکون دادم و به دریا خیره شدم..
-- چرا یه دفعه گذاشتی رفتی؟..باور کن آرتام منظوری نداشت..
اخمام و کشیدم تو هم..
- دیگه حرفشم نزن پری..

ساکت شد..خوب می دونست اینجور مواقع که سگ بشم دوست ندارم کسی به پر و پام بپیچه..
به خودش از همه بیشتر مشکوک بودم و این به حال خرابم دامن می زد..
*****************************
هوا تاریک شده بود..2 تا چادر با فاصله از دریا و منقلی که ماهی ها روی زغال ِداغ در حال کباب شدن بودند و..
هیزمایی که صدای ترق و ترق سوختنشون تو اتیش حس خوبی رو بهم می داد..هوا سرد نبود ..ولی خب هوای شمال کاملا با تهران فرق داشت..
مهناز خانم داشت با موبایلش حرف می زد و لیلی جون و بی بی هم توچادر نشسته بودن..من و پری دور اتیش دستامون و به عقب روی شن وماسه ها تکیه داده بودیم و نگامون به اسمون بود..
و امیر و فرهاد با شوخی و خنده داشتن ماهی ها رو کباب می کردن..اخلاق امیر جدا از ارتام بود..کاملا خوش رفتار و امروزی..

آرتام توماشین بود و نمی دونم داشت چکار می کرد..
مهناز خانم که مکالمه ش تموم شد با لبخند رو به امیر گفت: بیتا و خاله ت دارن میان اینجا..
امیر با لبخند به مادرش نگاه کرد..
-- اِ چه خوب..باز بوی کباب به دماغ بیتا خورد؟..

مهناز خانم خندید..
نگاهه کنجکاو ما رو که دید گفت: بیتا خواهرزاده م ِ ..با خواهرم شمال زندگی می کنن..با ماشین از ویلاشون تا اینجا 20 دقیقه بیشتر راه نیست..زنگ زده بودم حالشون و بپرسم که وقتی فهمید اومدیم شمال گفت بریم اونجا که من گفتم اونا بیان اینجا..

پری زیر گوشم گفت: من یه بار تو جشن عقدم دیدمش..دختر مهربون و شیطونیه..اون شب مهنازجون خواست نگهشون داره ولی بیتا گفت کلی کار داره باید برگردن..

بی خیال به حرفای پری گوش می دادم..
فرهاد ماهی های کباب شده رو گذاشت تو یه سینی و اومد سمت ما..
صدای ترمز ماشین از پشت ِچادرا باعث شد همه ی نگاه ها به اون سمت کشیده شه..از جامون بلند شدیم..
انگار خودشون بودن..دخترجوونی که تقریبا هم سن و سال من و پری بود و حدس می زدم باید بیتا باشه با لبخند به طرفمون دوید و با شور و حرارت خاصی خاله ش و بغل کرد و بوسید..

-- سلام خاله جون..الهی قربونتون برم دلم واسه تون یه ریزه شده بود..
مهناز خانمم صورتش و بوسید و باهاش احوال پرسی کرد..
مهناز خانم _ جدیدا بی وفا شدی دختر یه زنگم از خاله ی پیرت دریغ می کنی..
--اختیار دارید کی گفته خاله ی خوشگل من پیره؟..

مهناز خانم با لبخند صورت خواهرش و بوسید ..بیتا اومد طرفمون و بازار سلام و علیک گرم شد..
تو صورتش دقیق شدم..چشمای قهوه ای و درشت..مژه های بلند و فر..بینی قلمی و خوش فرمی که خدادادی کوچیک بود..لبای کوچیک و گوشتی..واقعا میشه گفت دختر خوشگلی بود..وصد البته شاد و سرحال..
با لبخند به همه مون دست داد..به من که رسید پری با دست بهم اشاره کرد و گفت: دلارام خواهرم..
بیتا با تعجب به پری نگاه کرد: مگه خواهر داشتی؟!..

پری خندید..
-- دلارام دوستمه ولی از خواهر بهم نزدیک تره..
بیتا با شیطنت ابروش و انداخت بالا و با لبخند گفت: باریکلااااا..که اینطور..
با مادرش هم سلام و احوال پرسی کردیم..
همون موقع آرتام و دیدم که داره میاد طرفمون..
بیتا با دیدن آرتام لبخندش پررنگ تر شد و قبل از اینکه آرتام بهمون برسه اون رفت سمتش..
باهاش دست داد و حالش و پرسید..آرتام هم با خوشرویی جوابش و داد..
درسته لبخند نزد اما همه ی حالتاش دستم بود....
***********************
یه تیکه از گوشت ماهی گذاشتم دهنم..مزه ش عالی بود..ولی حیف که دل و دماغ درست وحسابی نداشتم..
امیر رو به بیتا که با اشتها غذاش و می خورد گفت: فک کنم مادرشوهرت دوستت داره..
بیتا با خنده گفت: کو مادرشوهر؟!..
امیر_ همیشه که واسه مردا صدق نمی کنه که میگن تا سر غذا رسید یعنی مادرزنش دوسش داره..یکیش خود تو دقیقا همیشه وقتی می رسی که غذای مامان حاضره..از همون بچگیتم شکمو بودی..
بیتا_ مگه با دست پخت محشری که خاله جون داره میشه شکمو نبود؟..
مهناز خانم با محبت نگاش کرد و گفت: نوش جونت دخترم..من که دختر ندارم تو با اولادم چه فرقی داری؟..

بیتا دستش و گذاشت رو سینه ش و با لحن بامزه ای گفت: ما مخلص خاله خانم گلمونم هستیم..
دختر بانمکی بود..اخلاق و رفتارش منو یاد زمانی می ندازه که هنوز با ارشام اشنا نشده بودم..اون موقع همینطور شاد و شیطون بودم..
هیچکی از پس زبونم بر نمی اومد حتی آرشام..اما حالا.....

نفسم و اه مانند از سینه م بیرون دادم که فقط پری و آرتام متوجه شدن..بقیه اون طرف اتیش بودن و ازم فاصله داشتن..
پری اروم کنار گوشم گفت: چرا آه می کشی؟!..
-هوم؟!..
--میگم آه کشیدنت واسه چیه؟!..
- هیچی..شامت و بخور..
-- دلارام مطمئنی خوبی؟..
- پری جان..خواهر گلم ..من خوبم میشه هر 5 دقیقه یه بار هی اینو ازم نپرسی؟..
-- بد ِ نگرانتم؟..
- نگفتم بد ِ گفتم شامت و بخور..
-- خدا امشب و با اخلاق چیزمرغی تو بخیر کنه..
- خیر سرم دارم شام کوفت می کنم ..

خندید ..
-- خیلی خب ببخشید، کوفت کن..
نتونستم جلوی خودم وبگیرم و خندیدم..
سنگینی نگاهه بقیه رو ما بود و من بی توجه به همه شون با ماهی تو بشقابم بازی می کردم..

*************************************
همه دور آتیش نشسته بودیم ..من و پری پیش هم بودیم.. امیر و فرهادم کنار هم نشسته بودن و حرف می زدن..آرتام با چوب هیزما رو تو اتیش تکون می داد و شعله ورشون می کرد..
بی بی و مهناز جون و مادر بیتا که اسمش بهناز بود تو چادر نشسته بودن..
باد شدیدی می اومد..کم مونده بود شال و از سرم بکنه و با خودش ببره..
با صدای رعد و برق و بعدشم نم نم بارون نگاهه هر 6 نفرمون به سمت اسمون کشیده شد..

فرهاد _ هوا بدجور ریخته بهم..
امیر _ هوای شمال همینه..کم کم راه بیافتیم ممکنه بارون شدیدتر بشه..
یه دفعه بیتا با صدای نسبتا بلندی که پر بود از هیجان گفت: من و مامان تازه رسیدیم همه ش به این امید اومدم که صدای آرتام و بشنوم..
همه ساکت شدن..و بیشتر از همه نگاهه متعجب من بود که رو آرتام میخکوب موند..
امیر خندید و از جاش بلند شد: من برم گیتار و بیارم می دونم تا این اخوی ما یه دهن واسه ت اواز نخونه ول کنش نیستی..

بیتا با شوق خاصی دستاش و زد بهم..امیر رفت سمت ماشینش و از صندوق عقب کیف گیتار و برداشت و برگشت پیشمون..
گیتار و گذاشت کنار آرتام و گفت: اخوی بسم الله..
همه به جمله ی امیر خندیدن جز من..که هنوزم مات و مبهوت داشتم آرتام و نگاه می کردم..
مگه آرتام..نه..این امکان نداره..آرشام بلد نبود گیتار بزنه..چه برسه به اینکه بخواد بخونه..شایدم.....
گیج و منگ داشتم نگاش می کردم که چطور ماهرانه گیتار و توی دستاش گرفته بود و تنظیمش می کرد..
انگشتاش روی سیم های گیتار لغزید و رو به جمع نگاه کرد..
بیتا با ذوق گفت: همون همیشگی..عاشق اونم..

با تردید نگام و به بیتا دوختم..
یعنی قبلا صداش و شنیده؟!..
به ارتام نگاه کردم که بدون چون و چرا درخواست بیتا رو قبول کرد..
تو دلم یه جوری شد..
یه حس بد..
شایدم حسادت..
نمی دونم چی بود ولی..
هیچ خوشم نیومد..

آرتام با تسلط، کاملا ماهرانه انگشتاش و روی سیم های گیتار می کشید ..
خدایا چرا نمی تونم باور کنم؟!..

(آهنگ کعبه ی احساس از محسن یاحقی)
شب پاییزی احساس مثه بارون منم نم نم
می ریزم تو خودم انگار دارم عاشق میشم کم کم

یکم گرمم یکم سردم تو رو حس می کنم هر دم
آهای روزای تکراری دیدین عاشق شدم من هم…


سرش پایین بود که همزمان با خوندن ترانه سرش و بلند کرد و به بیتا زل زد..
مردم و زنده شدم..خدایا.........اصلا انگار اون لحظه هیچ روحی رو تو بدنم حس نمی کردم..

نگو زوده تو دوست داشتن همین حد کافی و بس نیست
می دونم تا ته قصه هنوز چیزی مشخص نیست


قلبم جوری تو سینه می زد که می ترسیدم قفسه ی سینه م و هرآن بشکافه و بزنه بیرون و با هر تپش تموم احساسم و برملا کنه..
بی اراده اشک تو چشمام حلقه بست..
کف دستام عرق کرده بود..محکم تو هم فشارشون دادم..

چرا چهره ت پریشونه چرا تو قلبت آشوبه
برای تو اگه زوده برای من چقد خوبه

مهم نیست آخر قصه همین که دل به تو بستم
شناختم با تو احساسو یه دنیا عاشقت هستم



گوشه ی لبمو گزیدم تا یه وقت گریه م نگیره..یه قطره اشک نشست رو صورتم که سریع سرم و زیر انداختم تا کسی متوجه اون یه قطره اشک نشه..
بیتا با علاقه ی خاصی به آرتام نگاه می کرد ولی اینبار آرتام زل زده بود به اتیش..
حالا هم که سرم و انداخته بودم پایین و چیزی جز دستای سردم نمی دیدم..
دستایی که نیاز به حرارت داشتن تا گرم بشن..
اما هیچ حرارتی جز حرارت نگاهه آرشام نمی تونست منو اروم کنه..


مهم نیست اگه تو حتی بگی از عشقمون سیرم
میرم کعبه ی احساس و تو رو از خالق عشق پس می گیرم

مهم نیست آخر قصه همین که دل به تو بستم
شناختم با تو احساسو یه دنیا عاشقت هستم


به اینجای آهنگ که رسید نتونستم طاقت بیارم و نگاش نکنم..دلم بدجور بی تابی می کرد..
ولی همین که چشمم بهش افتاد نگاهمون تو هم گره خورد..دیگه نتونستم کاری کنم..نتونستم نگام و ازش بگیرم..
حالا فقط اونو می دیدم..با تموم بی وفاییاش..
اما.....
این قلب هنوزم اونو می خواست..
خیره شده بود تو چشمام و می خوند..حس می کردم صداش داره می لرزه..شاید این و فقط من دارم حس می کنم..
با همه ی وجود می دیدم که چشماش مقابل نور اتیشی که زیر بارون هرآن امکان داشت خاموش بشه چطور می درخشید..


مهم نیست اگه تو حتی بگی از عشقمون سیرم
میرم کعبه ی احساس و تو رو از خالق عشق پس می گیرم



سرشو بلند کرد رو به اسمون ..و انگشتاش و محکم تر روی سیم های گیتار کشید و خوند..
تو رو از خالق عشق پس می گیرم

دستش از حرکت ایستاد..قفسه ی سینه ش با شتاب بالا و پایین می شد..همه واسه ش دست زدن جز من..
ناخداگاه از جام بلند شدم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم و یا حرفی بزنم دویدم سمت صخره ای که با فاصله ی زیاد از ما درست سمت راستمون بود..صدای پری رو شنیدم اما فقط می دویدم..داشتم خفه می شدم..

بارون تند شده بود..
پشت صخره ایستادم و زدم زیر گریه..اومده بودم اینجا تا خودم و خالی کنم..تا گریه کنم و داد بزنم..تا خدا رو صدا کنم..از ته دل ضجه بزنم..
از دلی که پر از درد بود..پر از غم..تا کسی جز خودش صدام و نشنوه..

صدای قدم هایی رو، روی ماسه ها شنیدم..برگشتم و از پشت صخره اونطرف و نگاه کردم..با هق هق و نگاهی تار از اشک..
آرتام بود که به این سمت می اومد..صدای فریاد بلند امیرو شنیدم که صدامون می زد برگردیم..
به محض دیدن آرتام دیوونه شدم به طرف مخالف که هیچی جز سیاهی نبود دویدم..
نمی خواستم نزدیکم باشه..نمی خواستم ....
می خواستم ازش فاصله بگیرم..برخلاف خواسته ی قلبیم می خواستم ازش دور بمونم..
برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم..داشت می دوید و صدام می کرد وایسم..
داد زدم : نیا لعنتی..برگرد..نمی خوام ببینمت....جیغ کشیدم: بــــرو..
برگشتم ولی چون تاریک بود نتونستم جلوم و ببینم و پام تو یه چاله گیر کرد و..با جیغ خفیفی افتادم زمین.......




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات