تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 116
رمان گناهکار 116
تاریخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 06:31 ق.ظ | نویسنده : آلما

اون شب بی بی زرشک پلو با مرغ درست کرده بود..دست پختش حرف نداشت..
فرهاد از خاطراتش تو ایتالیا برامون تعریف می کرد و بعضی از خاطراتش به قدری بامزه بود که نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم و نخندم..
طی این مدت این اولین شبی بود که تو ارامش سپری کردم..

به شوخی رو بهش گفتم: راستی نگفتی تونستی یک از اون دختر خارجیای خوشگل و مو بور و تور کنی یا نه؟..
همونطور که با یه تیکه از مرغ تو بشقابش بازی می کرد لبخند زد و گفت: من با دخترای خارجی میونه ی خوبی ندارم..اما یه دختر ایرانی اونجا هم دانشگاهیم بود که........
با لبخند تکرار کردم:کــه.......خب خب بقیه ش..
سرش و بلند کرد ..برق شیطنت و تو چشماش دیدم..
-- خانم و با شخصیت بود ولی خب از نظر سنی با هم مشکل داشتیم..
- ازت خیلی کوچیکتر بود؟!..

می دیدم چطور داره جلوی خودش و می گیره که حتی لبخندم نزنه..
-- نه من ازش خیلی کوچیکتر بودم..
یه دفعه بی بی با تعجب گفت: اوا خدا مرگم بده .. مگه چند سالش بود؟..
لحن و نگاهه بی بی جوری بود که نه فرهاد تونست جلوی خودش و بگیره نه من..
فرهاد همونطور که می خندید گفت: دور از جون بی بی .. بنده خدا سنی نداشت همه ش 45 سالش بود..
بی بی لبش و گزید و اروم زد تو صورتش..خنده ی من و فرهاد بلند تر شد..
از بس خندیده بودم صورتم سرخ شده بود..

- اون وقت تو جدی جدی عاشقش شده بودی؟..
-- نه بابا تو هم باور کردی؟..داشتم شوخی می کردم.....
مثل قدیما با اخم ساختگی زدم به بازوش و گفتم: ازار داری؟........

هر دو متوجه شدیم..
لبخند رو لبای فرهاد ثابت باقی موند ولی من دیگه نمی خندیدم..
با شرم خاصی نیم نگاهی به بی بی انداختم که تموم حواسش به من بود ..
نگاهم و انداختم رو بشقابم ..جو حسابی سنگین شده بود..

دیگه اون دختر 22 ساله ی شیطون نبودم که هر کاری رو از روی جوونی و شیطنت انجام می داد..
فرهاد هم نسبت به اون موقع ها پخته تر و مردونه تر شده بود..

بی بی خواست یه جوری این سکوت سنگینی که بینمون افتاده بود و از بین ببره رو به فرهاد گفت: راستی پسرم الان کجا زندگی می کنی؟..
فرهاد با مکث کوتاهی جوابش و داد..
- سعادت آباد..تا اینجا نیم ساعت راهه..

بعد از شام فرهاد شماره م و گرفت و قبل از خداحافظی گفت که فرداشب میاد دنبالم تا با هم شام بریم بیرون..
من من کنان خواستم درخواستش و رد کنم یا حتی یه جوری از زیرش در برم اما اونم فرهاد بود..
وقتی به چیزی پیله کنه دیگه ول کن نیست..

هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که سر و کله ی پری پیدا شد..
بعد از اینکه ظرفا رو کمک بی بی شستم رفتم تو اتاقم تا رو رمانم کار کنم که پری هم پشت سرم اومد..
به قیافه ش که عین علامت سوال شده بود خندیدم و خونسرد نشستم پشت میزم.......
پری _ من دارم از فضولی می ترکم تو می خندی؟..
- اتفاقا منم به همین می خندم..قشنگ ترکیدگیت مشخصه..
-- یالا زود باش بگو فرهاد اینجا چکار می کرد؟..
- اتفاقی پیدام کرده بود..ظاهرا شوهر یکی از دوستات منو تو مراسم عقدت دیده از قضا با فرهاد دوست بوده و ........دیگه بقیه ش هم که معلومه..

-- اون وقت واسه چی اومده اینجا؟......
- وا پری حالت خوبه؟..فرهاد تنها فامیل منه..اینو که می دونی.......
لباشو کج کرد و ادامو در اورد: همچین میگه تنها فامیلمه انگار کی هست حالا..
- یکی از بهترین پزشکای این شهره که تو ایتالیا تخصصش و گرفته..از نظر تیپ و قیافه هم که بیسته حالا به نظرت واسه خودش کسی نیست؟..
-- چی شد؟! چی شد؟!..نکنه داری بهش فکر می کنی؟..

یه کم نگاهش کردم..مشکوک می زد........
- پری......
-- هوم؟..اونجوری نگام نکنا..من پسر نیستم اینجوری بخوای خرم کنی..لامصب با اون چشاش ادم و مسخ می کنه..

خنده م گرفته بود..اما لحنم جدی بود..
- ببینم تو که دیگه به فرهاد فکر نمی کنی؟..پری راستشو بگیا....
خیره شد تو صورتم و یه دفعه بلند زد زیر خنده.....

-- دختر خل شدیا..من چی میگم تو چی میگی..
- پری جدی پرسیدم ازت..
-- دیوونه من عاشق امیرم..اون الان شوهرمه..بهت گفتم که دیگه حتی به فرهاد فکرم نمی کنم...تمومش یه حس زود گذر بود همین..

سکوتم و که دید گفت: حس می کنم فرهاد بی دلیل نیومده اینجا..هنوزم دوستت داره درسته؟..
شونه م و بالا انداختم..
--در هر صورت من که بهش گفتم قبلا با آرشام ازدواج کردم..درضمن از مرگ آرشام با خبر بود..

چشمای پری قد توپ پینگ پنگ گرد شد ..
- دلـــی..چی گفتی تو؟؟!!..
- چی گفتم؟..
-- گفتی آرشام مر..یعنی الان..آرشام......
- اِ درست بگو ببینم چی میگی؟..
-- یعنی تو واقعا قبول کردی که آرشام.......

خونسرد جوابش و دادم: مگه تو نگفتی اون مرد آرتامه نه آرشام؟..خب دیگه حرفی نمی مونه.....
تند تند با استرس خاصی گفت: دلی دلی من که باورم نمیشه..دلی جون من بگو که داری شوخی می کنی..آخه..چرا اینجوری می کنی؟..
--چجوری؟..5 سال از عمرم و هدر دادم تا بیاد و تموم عشق و علاقه م و زیر پاهاش له کنه و اخرشم باهام غریبه بشه؟...........
پوزخند زدم: نه ..دیگه نمی خوام مثل یه احمق زندگی کنم..کسی که از غرورش گذشت و گذاشت پشت سرش هزار جور حرف بزنن تهشم اَنگ دیوونگی بهش چسبوندن حالا باید به اینجا برسه؟..
من دیگه با اون مرد کاری ندارم..حالا می خواد آرتام باشه یا هر کس دیگه..مهم اینه که اون آرشام ِ من نیست..دارم باور می کنم که برای همیشه اونو از دست دادم..

صورت پری از اشک خیس شده بود..با صدایی که از بغض می لرزید گفت: دلی تو رو خدا..دلی یه کم بیشتر فکر کن..می دونم وقتی اینجوری حرف می زنی می خوای با زندگی و اینده ت بازی کنی....

همونطورکه دست نوشته هام و مرتب می کردم گفتم: نگران نباش..تازه فهمیدم باید چطور زندگی کنم..آرشام توی قلبم زنده ست..همونطور که خودش خواست..

اومد جلو ودستشو گذاشت رو شونه م..
انگشتام می لرزید..خودکار و تو دست م فشار دادم..
پری _ دلی خواهش می کنم ..........

عصبی دستش و از رو شونه م پس زدم و بلند شدم..
رو بهش بلند گفتم: مگه این تو نبودی که هر روز و هر شب تو گوشم می خوندی تا به زندگیم برگردم و دیگه به آرشام فکر نکنم؟..خب حالا که دارم زندگیم و از نو می سازم چرا می خوای جلوم و بگیری؟..من ارشام و هیچ وقت فراموش نمی کنم ولی دیگه نمی خوام با یه مشت افکار پوچ و بی ارزش زندگیم وخراب کنم..دیگه بسمه..این چند سال به اندازه ی کافی عذاب کشیدم..حق دارم نفس بکشم..حق دارم مال خودم باشم..منم ادمم.........

پری سرشو با ناباوری به طرفین تکون داد..زیر لب زمزمه کرد: نکن دلی..نکن.......
اشک تو چشمام حلقه بست..به زور جلوی خودم ومی گرفتم که اشکام سرازیر نشن..
پری هق هق کنان از اتاق بیرون رفت و من ناتوان افتادم رو تخت..
رو تختی رو تو مشتم گرفتم و سرم و با حرص رو بالشت کوبیدم ........
گریه م بلند بود ولی صدامو تو بالشت خفه می کردم ..

گرمای دستی و رو سرم حس کردم..گریه کنان نگاهش کردم..
بی بی بود که با غم نگام می کرد..بغلش کردم..سر رو شونه ش گذاشتم و زار زدم..
نوازشم کرد..با صداش ارومم کرد..
ولی حس می کردم قلبم داره تو سینه م اتیش می گیره..
از درون داشتم نابود می شدم..
تصمیم خودمو گرفته بودم..دیگه نمی تونستم اروم یه گوشه بنشینم و فقط یه تماشاچی باشم..
ساده بودم..
گذاشتم همه باهام بازی کنن..
ولی دیگه تموم شد..
حالا می دونم باید چکار کنم..

**********************
همون عطر همیشگیم و از روی میز آرایشم برداشتم و به مچ دستم و کنار شالم زدم..
نفس عمیق کشیدم و به چهره ی خودم تو اینه لبخند زدم..

بعد از 5 سال این اولین باره که اینطور به خودم می رسم..
مانتوی سفیدی که رو قسمت کمرش یه کمربند پهن نقره ای می خورد..و شلوار همرنگش که رو قسمت مچ تنگ شده بود ..
شالم به رنگ قرمز آتشین که با کیف و کفشم ست کرده بودم..

ارایش کمرنگی که رو چهره م نشونده بودم از نظر خودم که حرف نداشت..سایه ی کمرنگ نقره ای پشت پلکام هارمونی جالبی رو با چشمای خاکستریم ایجاد کرده بود..
و لبایی که خیلی دوست داشتم بیشتر ازاین سرخش کنم اما جلوی خودم و گرفتم..
از زیاده روی بدم می اومد ولی از این به بعد..
کمی افراط لازم بود..

کیفم و از روی تخت برداشتم واز اتاق رفتم بیرون..بی بی بعد از نماز رفته بود پیش لیلی جون ..
فرهاد رو گوشیم اس داد که پشت در منتظرمه..دستی به مانتوم کشیدم و سعی کردم رفتارم و همینطور سنگین و متین حفظ کنم..

از در رفتم بیرون..
اون طرف کوچه درست رو به روی در تکیه ش و داده بود به ماشینش که یه بی ام و مشکی بود ..
با لبخند از ماشین فاصله گرفت..
نزدیکش که شدم همزمان در ماشین و برام باز کرد و گفت: سلام خانم خانما.. بفرمایید خواهش می کنم..
و خیلی بامزه سرش و سمت ماشین کج کرد..
به روش لبخند زدم و اروم نشستم ..
به شالم دست کشیدم و مرتبش کردم..

فرهاد تا نشست پشت فرمون حرکت کرد..
-- چه افتخاری نصیب من شده امشب..

خندیدم..
- یه شب که هزار شب نمیشه..
به شوخی اخماش و کشید تو هم..
-- نه بابا داشتیم؟..
- مگه قرار بود نداشته باشیم؟..

خندید وسرش و تکون داد..با لبخند از شیشه ی جلو، خیابون و نگاه می کردم..
-- دلم واسه کل کل کردنامون تنگ شده بود..
نگاهش کردم..دیگه لبخند نمی زد..
سرمو چرخوندم..چند لحظه بعد صداش و شنیدم..

-- چرا ساکتی؟..
- چی بگم؟..
-- هرچی که می خوای..فقط ساکت نباش..

سرم و تکون دادم..
باید اروم باشم..یه امشب و دلارام سعی خودت و بکن..
- کجا میریم؟..
-- تو کجا رو دوست داری؟..
یه دفعه بدون اینکه لحظه ای فکر کنم گفتم: مطبق..

فرهاد که فکر کرده بود بی دلیل اونجا رو انتخاب کردم با همون لبخند جذابی که رو لباش داشت گفت: مثل همیشه انتخابت محشره..

تو فکر بودم..
برگشته بودم به چندسال پیش..درست اون شبی که آرشام و تو مطبق دیدم..وقتی بی هوا برگشت و خوردیم بهم و من پرت شدم رو زمین..
(- ای دستم..اخ اخ..مگه کوری؟!..مرتیکه چرا بدون راهنما بر می گردی و..)

نگام که تو چشماش افتاد حس کردم قلبم دیگه نمی زنه..از ترس زبونم بند اومده بود..
تا خواست بهم نزدیک بشه، تر و فرز از جام بلند شدم وشروع کردم به دویدن..

با یاداوری اون شب و بلایی که سرش اوردم لبخند نشست رو لبام ..اما به همون سرعت جاش و به بغض بدی توی گلوم داد..
قطره اشکی که کم مونده بود روی گونه م بشینه رو با سر انگشت گرفتم..

-- دلارام حالت خوبه؟..
صدام بغض داشت..واسه همین گرفته بود..
نگاهش نکردم..
- خوبم..چیزی نیست..

لحنم اونقدری خشک و جدی بود که بفهمه نمی خوام درمودش حرف بزنم..
تا خود دربند نه اون حرف زد نه من..
دوست داشتم تو خودم باشم..
*************************
فرهاد _ دختره حسابی مست کرده بود منم که ناوارد فکر کردم اینجوری دارم بهش لطف می کنم.. تا اومدم بهش بگم خانم اسمت چیه؟خونت کجاست؟ بگو ببرم برسونمت .... دیدم یکی از پشت یقه م و گرفت کوبوندم به دیوار و به زبون خودش عربده کشید که تو با دوست دختر من چکار داری ؟!....
یارو هیــکل داشت مثل چی..تا خواستم بهش بفهمونم بابا من قصدم خیر بوده چکار به کار دوست دختر تو دارم؟ یه مشت محکم خوابوند تو صورتم که با همون یه مشت همه ی امواتم اومدن جلو چشمام ....
دوست دخترشم که مست بود غش غش داشت به زد و خورد ما که بیشترشم خورد بود می خندید..
اخرشم دست تو دست هم رفتن سمت ماشین پسره..اون ضرب المثله چی بود که میگن آش نخورده و دهن سوخته..این حکایته منه بدبخته..

از بس خندیده بودم اشک تو چشمام نشسته بود..هی جلوی دهنم و می گرفتم صدام بلند نشه ولی بازم نمی تونستم..
فرهاد به قدری بامزه تعریف می کرد که هر کس دیگه ای هم جای من بود نمی تونست خودش و بگیره..

- وای فرهاد..خدا بگم چکارت نکنه ..هنوزم مثل اونوقتا ..........
لبخند اروم اروم رو لبام خشک شد..
فرهاد رد نگاهم و دنبال کرد..درست رو به روی ما....
حیرت زده آهسته کنار گوشم گفت: این که..همون......
قلبم تند تند می زد..زمزمه کردم: آرتام........
-- باورم نمیشه..اینکه کپی آرشام ِ .. 

به خودم اومدم..نگاهم و از روشون برداشتم..
مگه همین و نمی خواستم؟..
مگه دنبال موقعیت نبودم؟..
دیگه چی از این بهتر؟..

راه افتادم سمتشون..پری و امیر و آرتام دور یه میز نشسته بودن..
امیر پشتش به ما بود و پری هم کنارش نشسته بود ..ولی آرتام دقیقا رو به رومون بود که وقتی داشتم می خندیدم و با فرهاد حرف می زدم نگاهش و رو خودم دیدم و لال شدم.......

امیر و پری نگاهه آرتام و که رو ما دیدن برگشتن..همون موقع رسیدیم سر میزشون..
دست و پاهام می لرزید..مرتب اب دهنم و قورت می دادم چون همه ش تو گلوم احساس خشکی می کردم..

پری با تعجب به من وفرهاد نگاه کرد..
اون که بلند شد امیر هم با لبخند در حالی که رد تعجب و تو چشماش می دیدم از جا بلند شد و هین سلام و علیک با من و فرهاد دست داد..
گونه ی پری رو بوسیدم ..
فرهاد و به امیر و آرتام معرفی کردم..
- دکتر فرهاد رادفر یکی از اقوام من هستند..
نگاهم و به آرتام دوختم..با اخم کمرنگی چشماش رو من بود..

آروم از روی صندلیش بلند شد ..دستم و که سعی می کردم لرزشش و مخفی کنم به سمتش دراز کردم..
لبخند زدم و نگاهمو زووم کردم تو چشماش..هیچی نمی گفت..فقط نگام می کرد..

- سلام..خوشحالم اینجا می بینمتون اقای سمایی..
با تردید دستم و تو دستش گرفت..همین یه حرکت کوچولو کافی بود تا شدید احساس گرما کنم ..و ضربان قلبم و که تو حالت نرمال نبود و بالاتر ببره..
دستم سرد بود و دستای اون گرم..چه تضاد عجیبی و در عین حال....
چطور می تونم بگم آرامش بخش در حالی که....اون خودش و آرشام ِ من نمی دونست؟!..

دستم و شل کردم تا ولش کنه ..مکث کرد و..به ارومی دستش و عقب کشید..
با فرهاد دست داد..خیلی کوتاه و مختصر..
امیر تعارف کرد سر میزشون بشینیم..با لبخند کنار پری نشستم..

پری _ چه جالب نمی دونستم قرار ِ بیاین اینجا..
فرهاد مثل همیشه که وقتی تو جمع می رسید آروم و متین می شد گفت: پیشنهاد دلارام بود..

به آرتام نگاه کردم که همزمان سرش و بلند کرد و تو چشمام خیره شد..ولی نگاهش زیاد روم طولانی نشد خیلی زود صورتش و برگردوند..

امیر _ اتفاقا کاملا به موقع رسیدید ما هنوز سفارش ندادیم شما چی می خورید؟..
فرهاد _ ما مزاحمتون نمیشیم شما راحت باشید..

و خواست بلند شه که امیر تند گفت: این چه حرفیه؟..باشید دور هم بیشتر خوش می گذره..مگه اینکه ما رو قابل ندونید آقای دکتر..
فرهاد متواضعانه لبخند زد ..
فرهاد _ اختیار دارید ..

پری با لبخند زیر گوشم گفت: عجب ادمی هستیا این همه بهت اصرار می کردم یه بار پاشو باهام بیا دربند می گفتی حال و حوصله ش و ندارم.. حالا چی شده؟! .....به تیپم اشاره کرد..... اینورا آفتابی شدی؟..

واسه ش پشت چشم نازک کردم و با لبخند و لحن کشداری گفتم: همپاش و پیدا نکرده بودم..
چپ چپ نگام کرد..به فرهاد نگاه کردم در حالی که لبخند می زد نگاهش و رو خودم دیدم..منم متقابلا جوابش و با لبخند دلنشینی دادم..
نگام چرخید سمت آرتام..ولی اون نگام نمی کرد..دستاش و گذاشته بود رو میز و انگشتاشو تو هم قفل کرده بود..

گارسون با منو کنارمون ایستاد تا سفارش بگیره..همون موقع آرتام از پشت میز بلند شد و گفت: بر می گردم..
نگاش کردم..به قد و قامت بلندش.. هر قدمش و محکم و کوتاه بر می داشت..
حتی راه رفتنشم مثل آرشام بود..
یه بلوز جذب چهارخونه ی سرمه ای تنش کرده بود با شلوار جین مشکی ..
هنوزم خوش تیپ و جذاب بود ..
وقتی داشت می رفت چشم خیلی از دخترا تو رستوران سمتش کشیده شد..ولی اون به تموم این نگاه ها بی توجه بود..درست مثل آرشام.. 

همه سفارش جوجه دادن..هنوز چند دقیقه نگذشته بود که منم از جام بلند شدم و گفتم : من برم دستام و بشورم بر می گردم..
دیگه صبر نکردم و زیر نگاه های سنگین فرهاد و پری از اونجا زدم بیرون..
سرگردون دنبالش می گشتم..ولی نبود..
جلوی رستوران بین اون همه جمعیت نمی تونستم پیداش کنم..
کمی جلوتر رفتم..
یاد اون شب افتادم..وقتی ارشام دنبالم کرد و تو یه جای خلوت گیرم انداخت..
همون سمت راه افتادم ..درست همونجایی ایستادم که تو بغلش بودم..

(- ولم کن اشغال..بلایی که اون سری سرت اوردم واسه ت درس عبرت نشد اره؟..
-- می دونستی خیلی پررویی؟..ولی مطمئنم اینو نمی دونی که هیچ دختری تا به الان جرات نداشته همچین غلطِ اضافه ای و بکنه و رو من دست بلند کنه.. همچین دخترایی رو بدون مجازات رهاشون نمی کنم..همونطور که سری قبل بهت گفته بودم..
- تو هم اینو بدون که دلارام هیچ وقت همینجوری ساکت نمی شینه تا یه خری مثل تو از راه برسه و بهش جفتک بندازه..)

و کشیده های پی در پی ای که خوابوند تو صورتم.. صداشون هنوز تو گوشم بود..
به گونه م دست کشیدم..

(-- کشیده ی اول و زدم به خاطر کار اون شبت .. کشیده ی دوم هم به خاطر همه ی اون توهینات ..و حالا می مونه مجازات اصلی)

خوب یادمه که چطور تو صورتش چنگ انداختم و با ارنجم کوبوندم تو شکمش..
از درد نالید و خم شد که همون موقع هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم..

(کثافته یابوکِش..کی باشی که بخوای منو مجازات کنی؟..پدرت و در میارم خیال کردی چی؟عوضی..)
به سمتم خیز برداشت که پا گذاشتم به فرار..به خاطر جمعیت دستش بهم نرسید ..
اون موقع چقدر خوشحال بودم که از دستش فرار کردم..
اون شبم با فرهاد اومده بودم اینجا..منصوری مسافرت بود و تونسته بودم از موقعیت استفاده کنم........

-- فکر نمی کردم دستشویی بیرون از رستوران باشه و این همه طول بکشه..
صداش و از پشت سر شنیدم..با ترس دستم و گذاشتم رو قلبم..از حضورش اونم اینطور ناگهانی شوکه شده بودم..
اروم برگشتم سمتش..
صورت جذابش زیر نور ِکم ِ چراغای اطراف دیدنی بود..





طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات