تبلیغات
رمان سرا - رمان بچه مثبت 72
رمان بچه مثبت 72
تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : آلما
با بوسه ای که آرشام روی گونه ام زد به خودم اومدم.
-خوشکلم می دونم دلت میخواد تو اتاقت باشیم و من همینطور بوسه بارونت کنم اما باید بریم پائین بابا را هم سوپرایز کنیم .آخر شب به اندازه کافی وقت داریم.
از حرفاش یک لحظه به خودم لرزیدم ....عرق سردی که از گردن و پشت کمرم جاری بود نشونه ی ترسم از کسی بود که از توصیف نگاش به خودم عاجز بودم.نمی تونستم بگم نگاش بهم یه نگاه هرزه ....چون محرمم بود........و نمی تونستم از نگاهاش لذت ببرم چون دوسش نداشتم.....
به خودم که اومدم وقتی بود که دستم تو دستای آرشام بود و همه برامون دست میزدند .....
پدرجون و مادرجون سریع خودشونو به ما رسوندندو هر دو آرشامو غرق بوسه کردند.
بابا مامان منم جلو اومدند و آرشام خیلی تحویشون گرفت.
مامان کناری کشیدمو بهم گفت که قرار شده امشب یه جورایی جشن نامزدیه من و آرشام باشه و اینکه بهتره جلوی دیگران نشون ندم که از بودن کنار آرشام ناراضیم چون به هر حال همه چیز فورمالیتس و من زنشم و اون .........
-پوف...........باشه مامان .....شما کی اومدید؟....
-یه ده دقیقه ای می شه.
پدرجون صدام زد کنارش رفتم .
دور آرشام شلوغ بود .
پدر جون آرشامم صدا زد .
آرشام با یه ببخشید از جمع فامیلاش بیرون اومد...
واقعا که خوشتیپ و جذاب بود و اینو از نگاه بقیه دخترا بهش می شد راحت فهمید اما من با دیدنش هیچ حسی نداشتم ...اگه بخوام صادق باشم یه جورایی هم ازش بدم میاومد اون باعث جدایی من از متین شد.
پدرجون بلند گفت :
خانم ها و آقاییون .........اول از همتون متشکرم که امشب تو جشن تولدی که مهگل واسه من پیرمرد گرفته شرکت کردید........
مادرجون با ناز گفت :
-وا...آقا کجاتون پیره .....
پدرجون عاشقونه نگاش کرد و گفت:تو که پیشم باشی همیشه سرحال و جوونم.
مادرجون با ناز خندید و همه براشون دست زدند.
-اما موضع مهم دیگه اومدن پسرم آرشامه ....اگرچه واسه دل من نیومده و (با دست به من اشاره کرد) واسه دل خودش اومده اما ازش ممنونم و میخوام امشب نامزدش ملیسای عزیز را بهتون معرفی کنم....دست منو گرفت و بعد هم دست آرشامو بلند کرد و دستامونو تو دست همدیگه گذاشت ......
-امیدوارم که خوشبخت شند ......به افتخارشون......
صدای دستها از همه طرف بلند شد و بعد هم آرشام از توی جیبش یه جعبه کوچولوی زیبای چوبی در آورد و جلوم زانو زد و در جعبه را باز کرد .....
چشمام بین چشمای شیطون و حلقه برلیان براق زیبا در گردش بود .....
آرشام زمزمه کرد خیلی دوست دارم ...
و من سریع نگامو از چشاش گرفتم و حلقه را برداشتم ...اون هم سریع ایستاد و حلقه را توی انگشتم کرد.......
و بعد تو یه حرکت غافل گیر کننده لباشو رو لبام گذاشت صدای سوتها و دستا بلند شد و من خجالت زده خودمو ازش جدا کردم..
تو گوشم زمزمه کرد :عاشق خجالت کشیدناتم.....




حلقه ی توی انگشت دست چپم و سنگینی دست آرشام که روی مبل کنارم لم داده بود، روی شونه هام همگی یادآور این بودند که باید خودمو واسه اتفاقات بدتری آماده کنم........
کاش میشد با مامان اینا برم خونشون......بودن کنار آرشام باعث عذابم بود.......
نمی خواستم با فکر کردن به متین اعصابم خورد کنم اما فکر اینکه با بودن کنار آرشام به عشقم به متین خیانت میکنم و از طرفی با فکر کردن به متین به همسر شرعیه خود خیانت میکنم داشت دیوونم میکرد........
آرشام سرشو نزدیک گوشم گرفتو زمزمه کرد خوشکل من چشه؟
با خوردن داغی نفساش به لاله گوشم احساس چندشناکی بهم دست داد سریع سرمو عقب کشیدم......
-چیزیم نیست....
اخمای آرشام برای یه لحظه تو هم رفت و بعدم خیلی بی خیال نگام کرد و لبخند زد.
فرشاد بهمون نزدیک شد و بلند گفت:
-به به زوج عاشق 
-فرشاد پسر کجایی تو .......
آرشام محکم فرشاد و بغل کرد .
نوع رفتارشون نشون میداد با هم خیلی صمیمی هستند.
بعد از یکم خوش و بش کردن
 آرشام گفت:
-فرشاد با ملیسا آشنا شدی؟
-اوه چه جورم.......
-چطور مگه؟
-بهش پیشنهاد رقص دادم قبول که نکرد هیچ یه لنگ واسم انداخت که با مخ خوردم زمین .....نه نه راستی رو زمین نیافتادم افتادم روی مادر فولاد زره..........
آرشام به قدری بلند خندید که هم برگشتن و نگاهمون کردند.
منو محکم بغل کرد و گفت:
عاشق همین کاراشم ...
خودمو به سختی از لای بازوهاش بیرون کشیدم که فرشاد گفت:
-ملیسا خانم از بس یه دوره آرشام ملیسا ملیسا کرد نسبت به اسمتون حساسیت گرفتم.... خیی دوستون داره امیدوارم خوشبخت بشید ......
فقط زمزمه کردم ممنون......
درسته حرف زدنشو صمیمی کرده بود اما نگاش اونقدر چشم چرون بود که از بودنش کنارمون اصلا راضی نبودم .....
بالاخره مهمونی با اخم و تخمای دختر عموهای آرشام و نگاهای هیز فرشاد بهادری تموم شد و مصیبت منم تازه شروع شد .
فکر طی کردن یه شب کنار آرشام لرزه بر تنم می انداخت.
مامان و بابا زودتر از همه به بهونه قرصای مامان رفتند و من بعد از رفتن مهمونا سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم.
چند دقیقه ای از تعویض لباسم نگذشته بود که در اتاقم زده شد ......
برای اطمینان در اتاق و قفل کرده بودم.....
جوابی ندادم و دستگیره چند بار بالا پایین رفت.
با شنیدن صدای مادرجون از خجالت آب شدم ...
سریع حوله ام و برداشتم و در و باز کردم.
مادرجون نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت:
آرشام ازمون خواست بیایم تو اتاق تو تا سوغاتی ها را بهمون بده اگرچه من گفتم بهش خسته است و بذاره واسه فردا ولی اصرار کرد امشب بده تا کادوی پدرش رو هم شب تولدش بهش بده ...اما انگار اینا فقط بهونه بوده و به قفل در اشاره کرد.......
خجالت و کنار گذاشتمو گفتم :
-مادرجون میشه تا بقیه نیومدند ازتون یه خواهشی بکنم؟
مادر جون سری تکون داد و من سریع گفتم :
-من آمادگی ندارم ......خوب راستش هنوز احساس نمیکنم که ازدواج کردم به زمان احتیاج دارم اگه امشب آرشام بخواد تو این اتاق بخوابه....... خوب...من.......
-متوجه شدم اما این مسائل بین زن و شوهر و من نمی تونم دخالت کنم.........
-اون روی حرف شما حرف نمیزنه ؟
-اما......
وسط حرفش پریدمو چشامو شکل گربه شرک کردم و ملتمسانه گفتم :مادرجون........
مادرجون خندش گرفت و گفت:
-باشه ...سعیمو میکنم اما این پسره آتیشش خیلی تنده و بعد آرومتر گفت:بمیرم واسه دل بچم.......
با خنده گفتم :
-نداشتیما......مادر شوهر بازی ...
بغلم کردو حرفی نزد.




طبقه بندی: رمان--بچه مثبت،
برچسب ها: رمان بچه مثبت،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات