تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 112
رمان گناهکار 112
تاریخ : یکشنبه 5 خرداد 1392 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : آلما

***************************
داشتم موهامو شونه می زدم که نگام رو حلقه ی توی انگشتم ثابت موند..
دستمو آروم پایین اوردم..
نرم و آهسته روی حلقه رو بوسیدم..

هیچ وقت نخواستم که از دستم درش بیارم..به همین خاطر هر کی منو می دید با وجود این حلقه پیش خودش می گفت که متاهلم و از این بابت خوشحال بودم..

شالم و انداختم رو سرم..داشتم مرتبش می کردم که پری مثل همیشه بی اجازه اومد تو اتاق..
- کی عادت می کنی قبل از ورود یه تقه به این در بزنی؟..
--وا.. نامحرم که نیستی من.......و با صدای نسبتا بلندی صدام زد که سریع چرخیدم سمتش..
-- دلـــــی؟!..
- چته چرا داد می زنی؟..
-- این چیه پوشیدی؟..من هنوز نمردما..

نگاهی گذرا به سر تا پام انداختم..مشکلی نبود..یه دست کت و دامن نوک مدادی براق و شال همرنگش..
- مگه چشه؟..
-- بگو چش نیست؟..جون من بیا یه امشبَ َرو از خیر تیپ کلاغ پسندت بگذر..بابا می دونیم بالا تر از سیاهی رنگی نیست ولی دیگه نه اینقدر..

اخمامو کشیدم تو هم.......
- پری هر دم یه چیز ازم می خوای..یا گیر میدی میگی تو مراسم خواستگاریم تو هم باش یا حالا که به رنگ لباسم بند کردی..
پشت سر هم گفت:اصلا هر چی دوست داری بپوش اگه من حرف زدم..بیا بریم تا 10 دقیقه دیگه می رسن..
- داشتم می اومدم تو چرا پاشدی اومدی اینور؟..
-- بی بی گفت بیام دنبالت..
-بی بی؟!..
-- اره دیگه اون بنده خدا هم چشمش از تو ترسیده که یه وقت بزنی زیر حرفت..آهان راستی من چطورم؟..سر و تیپم میزونه؟..

چشمامو رو هیکلش چرخوندم..
کت و دامن راسته ی شیری..یه گل نقره ای هم گوشه ی یقه ش بود..با شال شیری و نقره ایش ست کرده بود..
-- تو اگه گونی هم بپوشی بهت میاد..
-- اینی که الان گفتی مثلا تعریف بود؟..

راه افتادم سمت در..
- دقیقا..
پشت سرم با لبخند اومد..
-- تعریف کردنت از پهنا تو حلقم خواهر..
*******************************
پری و لیلی جون پشت در به استقبال خواستگارا ایستاده بودن..پری با اضطراب این پا و اون پا می کرد..با اون ژست و حالتی که به خودش گرفته بود واقعا بامزه شده بود..
من و بی بی تو پذیرایی نشسته بودیم..
از همونجا به راهرو دید داشت..لیلی جون در و باز کرد..اول از همه یه زن میانسال و کاملا شیک پوش وارد شد .. خیلی گرم وصمیمی با لیلی جون و پری شروع به احوال پرسی کرد ..
لابد مادر اقا داماده که پری می گفت اسمشم مهناز ِ..

بعد از اون یه مرد جوون و قد بلند با یه سبد گل بزرگ وارد شد که بالا تنه ش و کامل پوشونده بود ..
سبد گل و از جلوی صورتش کنار زد و کاملا اروم و متین با پری و مادرش سلام و احوال پرسی کرد..
ظاهرا فقط همین دو نفر بودند ..

اقا داماد که همون امیر بود سبد گل و با احترام ِخاصی داد دست پری..پری هم که گونه ش هاش حسابی گل انداخته بود با لبخند دلنشینی دسته گل و از امیر گرفت و تشکر کرد..
لیلی جون به پذیرایی اشاره کرد و تعارفشون کرد ..من و بی بی از جامون بلند شدیم..
سعی کردم یه امشب و به خاطر پری لبخند بزنم..هر چند مصنوعی بودنش کاملا حس می شد..

با مهناز خانم دست دادم و سلام کردم..جوابم و با خوشرویی داد..چهره ی مهربونی داشت و لبخند از رو لباش یک لحظه محو نمی شد..

امیر رو به روم ایستاد..سرمو زیر انداخته بودم که وقتی اونو جلوم دیدم آروم نگاهمو بالا کشیدم ..جواب سلاممو آهسته داد..
خیره شده بود تو چشمام..صورتمو برگردوندم و کنار بی بی نشستم..

لیلی جون تعارف کرد ..امیر و مادرش درست رو به روی من و بی بی نشستن..
پری رفت تو اشپزخونه منم تموم مدت نگاهم و به حلقه ی توی دستم دوخته بودم و اروم اروم با سر انگشتم لمسش می کردم..
سنگینی نگاهی رو حس کردم..
با ورود پری سرمو بلند کردم و همون موقع با امیر چشم توچشم شدم..
و تا نگاهه منو رو خودش دید سرش و زیر انداخت..یه جور دستپاچگی رو تو حرکاتش می دیدم..
حتی وقتی فنجون چای و از تو سینی برداشت دستش به وضوح می لرزید..

چهره ی نسبتا جذابی داشت..ابروهای پر پشت ِمردونه و چشمای قهوه ای .. پوست گندمی و بینی متناسب که نه زیاد بزرگ بود و نه زیاد کوچیک..یه ته ریش خیلی کمرنگ هم رو صورتش داشت..
ناخداگاه صورتش با اون ته ریش منو یاد آرشام انداخت..
لبمو گزیدم و چشمام و واسه 3 ثانیه بستم و باز کردم..
کف دستام عرق کرده بود..هر بار که یادش میافتادم قلبم بی امان تو سینه م می زد..

طبق رسوم دو طرف حرفاشون و زدن..و از زبون مهناز خانم مادر امیر متوجه شدم که همسرش سالهاست به رحمت خدا رفته..2 تا پسر داره که امیر کوچیکتره..

پیشنهاد کرد که دختر و پسر با هم چند دقیقه ای حرف بزنن..لیلی جون با روی خوش قبول کرد..
پری با لبخند از جاش بلند شد و راه افتاد سمت در..می خواستن برن تو باغ..
امیر با قدمهایی کوتاه ولی محکم از کنارم رد شد..نگاهش و حس کردم ولی سرمو بلند نکردم..

مهناز خانم _ ببخشید دخترم شما دوست صمیمی پری جون هستید درسته؟..
- بله..من و پری سال هاست با هم دوستیم..
--بله از لیلی جون شنیده بودم......و با مکث کوتاهی که انگار واسه زدن حرفش تردید داشت من من کنان گفت: راستیتش چندبار اومد رو زبونم ازت بپرسم عزیزم ولی هر بار به خودم گفتم شاید دارم اشتباه می کنم..
- نه خواهش می کنم بفرمایید..
-- دخترم چهره ت خیلی برام آشناست..انگار که قبلا تو رو یه جا دیدم..یادم نیست کجا اما..نمی دونم به خدا شایدم دارم اشتباه می کنم..

با لبخند کمرنگی سرمو تکون دادم ..چی داشتم که بگم؟..حتما اشتباه می کرد..
به بی بی نگاه کردم..درست کنارم نشسته بود..
لیلی جون با مهناز خانم سرگرم صحبت شدند..
بی بی اروم زیر گوشم گفت: نکنه تو رو می شناسه مادر؟..

زیر لب جوابشو دادم..
- نه بی بی فک نکنم..حتما منو با یکی عوضی گرفته..
-- پسره رو دیدی چطور نگات می کرد؟!..
- چطور؟!..
-- انگار اومده خواستگاری ِ تو..وقتی َ م سرت پایین بود نگاهشو از روت بر نمی داشت..تا جایی که مادرشم فهمید..
با دلخوری ارومتر از قبل گفتم: نکنه پری هم.......
-- نه مادر اون بنده خدا که همه ش سرش و انداخته بود زیر..بچه م از شرم تو صورت پسره نگاه هم نکرد..
- پری و خجالت؟!..
-- خب دیگه عزیزم شب خواستگاری دختر چه بخواد و چه نخواد شرمش میشه..پری هم پیش خودمون ماشاالله سر زبون دار ِ وگرنه جلو مردم دختر سنگین و ارومی ِ ....

سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم..بی بی هم خوب پری رو شناخته بود..
بعد از نیم ساعت برگشتن .. ازچهره ی پری با اون لبخندی که رو لباش داشت می خوندم که جوابش به داماد مثبته..
هر دو با شرم ِ خاصی که تو چشماشون بود به ما نگاه می کردن..

مهناز خانم رو به پری گفت: دخترم دهنمون و شیرین کنیم؟..
نگاهش و به مادرش دوخت..لیلی جون با لبخند سرش و تکون داد..پری با شرم نگاهش و به زمین دوخت و لبخند خواستنی رو لباش نشست..

مهناز خانم هم که فهمیده بود سکوت ِ پری علامت رضایتشه شروع کرد به کِیل کشیدن..
لیلی جون رو به من گفت: دختر گلم تو شیرینی تعارف کن..
از این حرفش تعجب کردم..فکر می کردم رسمه عروس شیرینی تعارف کنه ..نتونستم مخالفت کنم..
ظرف شیرینی و از رو میز برداشتم..جلوی مهناز خانم گرفتم..
-- پیر شی دخترم..ایشاالله که همه ی دختر پسرای جوون خوشبخت بشن..

جلوی بی بی گرفتم وقتی داشت شیرینی بر می داشت نگاش تو صورتم بود..
اروم گفت: دخترم چرا رنگت پریده؟!..خوبی؟!..
لبخند نصفه نیمه ای تحویلش دادم ..
- خوبم بی بی نگران نباش..

لیلی جون هم برداشت و ظرف و جلوی پری گرفتم ..
صورتشو بوسیدم و تو گوشش تبریک گفتم اونم ریز جوابمو داد و تشکر کرد..
نوبت به امیر رسید..به صورتش نگاه نکردم ..نگام به ظرف توی دستم بود..
- تبریک میگم..
آروم یه شیرینی از تو ظرف برداشت و زیر لب تشکر کرد..
برگشتم سر جام و ظرف شیرینی رو گذاشتم رو میز..
اون شب همه چیز به خیر و خوشی تموم شد..و قرار شیرینی خورون رو به اتفاق بزرگترای فامیل واسه 2 شب دیگه گذاشتن که همونجا نامزدی رسمیشون هم اعلام بشه..


*****************************
تو مسیر برگشت از شرکت بودیم..هر روز با پری می رفتم و می اومدم..
اون اوایل که سوار اتوبوس می شدم بدجور شاکی می شد تا جایی که لیلی جون و انداخت جلو ..
دوست صمیمیم بود و خیلی خوب می شناختمش..
تا به اون چیزی که می خواد نرسه دست بردار نیست..

- پری..
با حالت گرفته ای برگشت و نگام کرد..
-- هوم؟..
- چته تو امروز؟..همه ش تو خودتی اتفاقی افتاده؟..
نفسش و عمیق بیرون داد و نگاهش و به جاده دوخت..

-- دلی یه چیز میگم ولی مدیونی اگه فک کنی حسودم..فقط یه کم حساسم همین..
- خیلی خب بگو..
-- قول؟..
- پری......
-- خیلی خب میگم..دیروز که مرخصی گرفتم یادته؟..
سرمو تکون دادم .. با یه مکث کوتاه ادامه داد: هیچی دیگه امیر زنگ زده بود به گوشیم که می خوام ببینمت..منم که دل تو دلم نبود یه کم واسه ش ناز کردم که اره کار دارم و الان نمیشه و این حرفا..
ولی شدید اصرار کرد منم قبول کردم..تو یه کافی شاپ قرار گذاشتیم..
فک کردم چی می خواد بگه که این همه اصرار کرد تا باهام حرف بزنه..
با کلی ذوق و شوق پاشدم رفتم پیشش آقا بعد از 10 دقیقه احوال پرسی و این حرفا یه ریز از تو و گذشته ت و ..خلاصه هر چی که به تو مربوط می شد پرسید..

با تعجب نگاهش کردم..
- جدی میگی؟!..
-- اره بابا تو این یه مورد مگه خرم شوخی کنم؟..
- ازش دلیلش و نپرسیدی؟..
-- چرا اتفاقا ولی جواب درست و حسابی که بهم نداد...فقط گفت انگار تو رو می شناسه و واسه همین کنجکاو شده در موردت بدونه..انقدرام دیگه پپه نیستم که نفهمم جواب این سوالا واسه ش چقدر مهم بوده که منو از محل کارم کشونده اونجا..
- تو چیا بهش گفتی؟..
--چیز زیادی نگفتم..پیش خودم گفتم شاید راضی نباشی..
- ممنونم..پری ببخش من.........
-- دلی بی خیال شو تو چه تقصیری داری اخه؟..آره خب دوستش دارم..اونم نسبت بهم بی میل نیست..درسته به زبون نیاورده ولی از تو چشماش می خونم..بچه نیستم که نفهمم چی به چیه..ناراحتیم از اینه که چرا منو کشونده اونجا تا این همه سوال پیچم کنه؟..
- به قول خودت بی خیال..شاید قصد و قرضی نداشته و محض کنجکاوی بوده..اخه مادرشم اون شب می گفت انگار منو یه جایی دیده..
-- جون ِ پری؟!..
- اره بنده خدا اخرشم در شد گفت شاید دارم اشتباه می کنم..لابد امیر واسه همین کنجکاو شده..در هر صورت من که اونا رو نمی شناسم ولی چطور شده که میگن براشون اشنام نمی دونم..
-- پس با این حساب بیخودی داشتم حرص و جوش می خوردم..
- این که کار همیشه ت ِ ..

چپ چپ نگام کرد..با لبخند کمرنگی سرم و چرخوندم سمت پنجره و بیرون و نگاه کردم..
همه ش به این فکر می کردم که چرا امیر در مورد من از پری پرسیده؟!..
دلیل کنجکاویاش چی می تونه باشه؟!..
*************************




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات