تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 111
رمان گناهکار 111
تاریخ : یکشنبه 5 خرداد 1392 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : آلما
************************
درسته..
5 ساله که دارم تو انتظار می سوزم..
تو تنهاییام به یادش اشک می ریزم و کسی نیست که بتونه قلب شکسته و نگاهه غم زده م و اونطور که باید درک کنه..

برای خاکسپاری حضور نداشتم..حاضر نبودم پامو تو قبرستون بذارم..
عمومحمد اصرارکرد..
نرفتم..
بی بی اشک و ناله سر داد بازم..
نرفتم..

همه گفتن عشقت دیگه مرده به چی دل خشک کردی؟..
بدون کوچکترین مکثی جوابشون و می دادم که آرشام ِ من زنده ست..توی قلبم زنده ست..
می گفتن جنازه ش و پلیس پیدا کرده..این لوازم باهاش بوده که حالا تو دستای تو ِ ..
می گفتم مرگ اخر هر چیز نیست..مرگ نمی تونه عشقش و تو قلبم از بین ببره..من مرگ و باور ندارم..
تا وقتی این ضربان و تو سینه م حس می کنم و نفس می کشم عشقش رو هم تو سینه م حفظ می کنم..

خوب یادمه 3 ماه بعد بود که یه شب با کابوس بدی از خواب پریدم..
آرشام لب یه پرتگاه ایستاده بود ..منم رو به روش بودم..خواب عجیبی بود..
بدون اینکه لبامون تکون بخوره با هم حرف می زدیم..من صداشو می شنیدم..اونم همینطور..
بهم گفت مراقب خودت باش..نمی خوام هیچ وقت تو چشمای نازت که یه روز آرامش من بود غم بشینه..

خواستم جوابشو بدم که یه سنگ از زیر پاش سر خورد و آرشام به سمت پرتگاه مایل شد..جیغ کشیدم..خواستم به سمتش بدوم ولی پاهام به زمین چسبیده بود..
نگاهشون کردم..دو تا دست اونا رو نگه داشته بود..
خواستم برگردم تا بینم اون کیه ولی با صدای فریاد آرشام نگاهمو به سمت پرتگاه چرخوندم..آرشام دیگه اونجا نبود..پرت شده بود پایین..
از ته دل جیغ کشیدم و صداش زدم..

جوری تو خواب داد می کشیدم که بی بی و عمومحمد هراسون اومدن کنارم ..
خیس عرق از خواب پریدم..نفس نفس می زدم..
وحشت زده اطرافو نگاه کردم..بی بی بغلم کرد..با حرفاش سعی داشت ارومم کنه..

با دیدن اون کابوس حالم یه جوری شده بود..می ترسیدم..
با اینکه هنوز منتظرش بودم ولی می ترسیدم که خوابم حقیقت داشته باشه و ارشام.........

به خودکشی فکر کردم..بارها و بارها..
هیچ ترسی از مرگ نداشتم..
اما کسی به مرگ فکر می کنه که از انتظار خسته شده باشه..
کسی که امیدی به بازگشت عشقش نداشته باشه..
کسی که مرگ عزیزش رو باور کرده باشه..

ولی من باور نداشتم..من حتی پامو تو قبرستون نمی ذاشتم..
چون ایمان داشتم که عشقم زنده ست..مثل دیوونه ها یه گوشه می نشستم و با خودم حرف می زدم..
پلاک الله جلوی چشمام تکون می خورد و من خیره می شدم بهش .. انگار که دارم با ارشام حرف می زنم مرتب اسمشو زیر لب زمزمه می کردم..

اون اوایل چند تا تماس ناشناس داشتم که عمومحمد سیم کارتمو عوض کرد..
دیگه با هیچ کس در ارتباط نبودم..

6 ماه از مرگ آرشام گذشته بود که عمومحمد و بی بی تصمیم گرفتن به خاطر من مدتی رو خونه ی برادرشون تو مشهد بگذرونن..
با همون حال ِ زارم اصرار کردم اینکارو نکنن..ولی عمومحمد می گفت این به نفع همه ست مخصوصا من..

کسی تو خونه زندگی نمی کرد..خانواده ی برادرش تهران بودن..
ولی خونه اسباب اثاثیه داشت....یه خونه ی کوچیک ولی کامل..
خونه شون به حرم فاصله داشت ولی با اتوبوس 10 دقیقه بیشترراه نبود..
هفته ای 3 بار می رفتم و تو صحنش می نشستم..به گنبد طلاییش خیره می شدم ... و با تموم غمی که تو دلم داشتم از خدا میخواستم به حرمت امامش بهم صبر بده تا بتونم به انتظار عشقم بنشینم..
دلمو گرم کنه..
سرمای وجودمو از بین ببره و بهم امید بده..

1 سال و نیم گذشته بود که یه شب تو خواب عمومحمد قلبش درد گرفت..تا رسوندیمش بیمارستان تموم کرده بود..

این تقدیر لعنتی با مرگ عمومحمد دومین ضربه ش رو هم بهم زد..
بی بی هر شب سر نماز گریه می کرد و شاهد غصه خوردناش بودم..
و من هر شب تو بستر خواب به یاد عشقم بی صدا اشک می ریختم..
همینطور به یاد مردی که اون رو پدر خودم می دونستم ..مردی که درسته از پوست و گوشت و خونش نبودم اما..
از پدرمم بیشتر دوستش داشتم و جای خالیش و با تموم وجود حس می کردم..

به خاطر خاکسپاری عمومحمد برگشته بودیم شمال..وصیت کرده بود کنار پدر و مادرش دفنش کنن و بی بی به وصیتش عمل کرد..
2 ماه گذشته بود..

یه روز که از کنار ساحل برمی گشتم خونه تو مسیر در حال قدم زدن بودم که یه ماشین کنارم زد رو ترمز..
فکر کردم مزاحمه..بی تفاوت از کنارش رد شدم ولی با شنیدن صدای زنی که از پشت سر صدام می زد ایستادم..
برگشتم و با دیدن پری که با لبخند به طرفم می اومد، متعجب سر جام موندم..
دیدن بهترین دوستم اون هم بعد از این همه مدت..

بردمش خونه و با بی بی اشناش کردم..
خبر نداشت چی به روزم اومده وقتی دید حتی یه لبخند کوچیک هم رو لبام نمیشینه و در سکوت فقط نگاهش می کنم کنجکاو شد تا بدونه تو این مدت چیا بهم گذشته..

باهاش درد و دل کردم..همه ی اتفاقات و براش موبه مو تعریف کردم..پری پا به پام اشک ریخت و با غصه بغلم کرد..
بهم گفت پدرش 1 سالی میشه که در اثر سکته ی مغزی فوت شده و اون و مادرش تنها تو تهران زندگی می کنن..
واسه کاری مجبور میشه بیاد شمال که اتفاقی منو می بینه و...........

در مورد کیومرث ازش پرسیدم که گفت تو کار خلاف بوده و به همین خاطر گیر پلیس میافته ..
جرمش قاچاق مواد بوده و خلافای سنگین تری هم انجام می داده ..
ظاهرا همون موقع که دستگیرش می کنن تو خونه ش 2 کیلو شیشه داشته و با این اوصاف جرمش سنگین تر از قبل میشه و حکم اعدام واسه ش می برن ..

وقتی داشت اینا رو واسه م تعریف می کرد هیچ غم و ناراحتی تو چهره ش ندیدم..خوشحال نبود ولی ناراحتم نبود..
کیومرث کم اذیتش نکرده بود..
خدا جای حق نشسته..
همیشه گفتن خدا حق بنده هاشو شاید دیر بگیره ولی سخت می گیره..
کیومرث چوب کاراشو خورد ..

شماره م و بهش داده بودم و ماهی 2 یا 3 بار بهم سر می زد و هر روز تلفنی با هم در ارتباط بودیم..
بی بی رو خیلی دوست داشت بی بی اَم همونطور که به من محبت نشون می داد اونو هم مثل دختر خودش دوست داشت..

پری اصرار داشت خونه رو بفروشیم و برای همیشه بریم تهران زندگی کنیم تا اینجوری به اونا هم نزدیک باشیم..
بی بی قبول نمی کرد و می گفت اینجا رو دوست داره..

اما پری هم دختر یه دنده ای بود و بالاخره بعد از 2 ماه تونست بی بی رو راضی کنه..
خونه رو فروختیم و رفتیم تهران..ولی خونه های اونجا خیلی خیلی گرون تر از شمال بود..
پول ما برای خرید یه خونه ی کلنگی توی پایین ترین نقطه ی تهران کافی بود ولی پری اجازه نمی داد..واقعا دختر لجبازی بود..

تا اینکه اصرار کرد بریم خونه ی اونا..اینبار علاوه بر بی بی منم قبول نکردم..
پری گفت خونه شون یه ساختمون مجزا پشت ساختمون اصلی داره که می تونن اونو بهمون اجاره بدن..
رو این حساب هیچ کدوم حرفی نداشتیم..اینجوری برای ما هم بهتر بود که دیگه تنها نباشیم..

خونه شون و عوض کرده بودن..دیگه تو خونه ی سابقشون زندگی نمی کردن..
روزها و ماهها پشت سرهم می گذشتن..
پری تو یه شرکت خصوصی مشغول به کار بود..

بهم پیشنهاد کرد منم یه جا مشغول شم ولی من مثل اون نبودم و تو هیچ کاری مهارت نداشتم..
از طرفی دیگه حوصله ی درس خوندنم نداشتم..نه ذهنم می کشید و نه دیگه تواناییشو داشتم..
منی که این همه گوشه گیر و ساکت شده بودم چطور می تونستم به فکر موفقیت و تحصیل باشم؟!..

همیشه از رنگای تیره استفاده می کردم..
پری می گفت تو که رفتن آرشام و باور نداری پس چرا لباسای تیره می پوشی؟..
می گفتم نمی خوام شاد باشم و هیچ رنگ شادی رو تو تنم ببینم..کسی که عاشقانه دوستش داشتم کنارم نیست..همیشه ادم برای مرگ ِ کسی رخت عزا به تن نمی کنه..لباسای تیره ی من محض عزاداری نبود..
من تیره می پوشیدم چون عشقم وکنارم نداشتم..
چون شاد نبودم..
چون تو سیاهی غرق شده بودم و به دنبال دست کسی می گشتم که نجاتم بده..
کسی هم جز آرشام نمی تونست ناجی من باشه..

یه مقدار پول از فروش خونه تو بانک بود که با همون زندگیمونو می گذروندیم..ولی تا کی باید سربار این پیرزن درد کشیده می بودم؟..
تا به اینجا هم منو مثل دختر خودش دونست و کمکم کرد ولی دیگه نمی خواستم اینطور ادامه بدم..

پری وقتی فهمید دنبال کار می گردم سریع بهم پیشنهاد منشی گری تو همون شرکتی رو داد که اونجا کار می کرد..
به کمک پری تونستم مشغول به کار بشم..
1ماه ازمایشی که با توجه به رضایت رئیسم به صورت دائم توی شرکت موندم..

پلاک آرشام رو هیچ وقت از خودم دور نمی کردم..همیشه به گردنم بود..
حلقه ش و گذاشته بودم تو کشوی کنار تختم و هر شب تا اونو نمی بوسیدم و جلوی چشمام نمی ذاشتم خوابم نمی برد..

قبل از خواب اونطور که خودش دوست داشت به خودم از همون عطر می زدم و تو جام دراز می کشیدم..
تو دلم باهاش حرف می زدم..هنوزم اون شیشه ای که بهم داده بود و داشتم..
ولی دیگه عطری توش نبود..

برای همین هر ماه یه شیشه ازش می خریدم..من با ارشام زندگی می کردم..هیچ وقت احساس نکردم که اونو برای همیشه از دست دادم..حتی از انتظار هم ناامید نشدم ..

قبل از خواب چشمامو می بستم و باهاش حرف می زدم..صورتش و با چشمای بسته می دیدم..
پشت پرده ای از سکوت..
همون چهره ی مغرور و جذاب..

هر شب خودم و آرشام و تو رویاهام کنار هم می دیدم..
رویاهایی که شبیه به واقعیت بود..
واقعیتی که ارزوم بود یه روز تحقق پیدا کنه..

و حالا 5 سال گذشته..
از اون روزی که ترکم کرده و من به انتظارش نشستم..

همه چیز تغییر کرده..
دیگه من اون دختر شاد و سرزنده نیستم..
رد پای گذر زمان رو چهره ی شکسته ی بی بی به وضوح دیده میشه..
5 سال از عمرم رو به دست تندباد زمانه سپردم..
به انتظار روزی که تمومی رویاهام به حقیقت تبدیل بشه..

به هیچ کس اجازه نمی دادم از مرگ آرشام حرف بزنه..
بی بی به این موضوع واقف بود و همیشه دلداریم می داد..
پری هم کمتر بهش اشاره می کرد ولی هر بار محض نصیحت یه چیزی می گفت که تا می دید از حرفش ناراحت شدم دیگه ادامه نمی داد..

مادرشو صدا می زدم لیلی جون..
اسمش لیلی بود و دوست داشت اینطوری صداش کنیم..زن فوق العاده مهربونی بود..
دوست و همسایه ی دلسوز ِ بی بی..
واقعا رابطه شون با هم خوب بود ..

چند بار در مورد فرهاد از پری پرسیدم..اینکه هنوز اونو دوست داره یا نه..
و درکمال تعجب دیدم با پوزخند جوابمو داد که حتی بهش فکرم نمی کنه..
می گفت یه حس زودگذر بوده ..
گفت فرهاد هیچ وقت عاشق اون نمی شده و پری هم گدای عشق نیست و اگه بناست روزی عاشق بشه به کسی دل می بنده که اونم پری رو بخواد..
می گفت از عشق یکطرفه متنفره..

از فرهاد هیچ خبری نداشتم..
دوست داشتم تو بی خبری از من بمونه..
با حضورش یاد گذشته ها میافتادم..
آرشام هیچ وقت دوست نداشت اونو کنارم ببینه..
حتی وقتی باهاش حرف می زدم نسبت بهش حسادت می کرد..
نمی دونم..شاید کارم درست نباشه ولی من هنوزم به آرشام وفادارم و از چیزایی که یک روز اون ازشون خوشش نمی اومد دوری می کنم..

پری وقتی حرفامو می شنید می زد زیر خنده و می گفت دیوونه ای به خدا دختر..مگه فرهاد چکارت کرده؟..
و جواب من تنها بهش سکوت بود..
سکوتی سرد..

من دیوونه بودم..
دیوونه ی آرشام..
کسی که هیچ وقت مرگش و باور نکردم و به انتظار اومدنش نشستم..
چون بهم قول داد..
چون قسم خورد..
آرشام مردی نبود که زیر قولش بزنه..
حتی شده یه نشونه از خودش بهم میده..
تا خودش بهم ثابت نکنه هیچ وقت هیچ چیزو باور نمی کنم..
هیچ وقت..
****************************
پری_ دلی حالشو داری یه کم باهات حرف بزنم؟..
عینک مطالعه م و از روی چشمام برداشتم و برگه های توی دستمو گذاشتم رو تخت.........
- اره حتما..چی شده؟..

رو به روم نشست و زانوهاشو عین بچه ها گرفت تو بغلش ..
چونه شو گذاشت رو پاهاش و نگام کرد..

-- هیچی نشده..یعنی شایدم شده باشه..نمی دونم دلی حسابی گیجم ..
- واسه چی؟ ..
مکث کرد و نگاهشو زیر انداخت..چونه شو از روی زانوهاش برداشت .. 
بعد از چند لحظه نگام کرد و اروم گفت: فکر کنم جدی جدی از یکی خوشم اومده..

یه تای ابروم و انداختم بالا و با تعجب گفتم: جدی؟!..کیه من می شناسمش؟!..
-- نه بابا تا حالا ندیدیش..اسمش امیر ِ ..پسر یکی از دوستای قدیمی مامانمه..خارج زندگی می کردن تازه چند ماهه برگشتن..31 سالشه و مهندس کشاورزی ِ ..
- خب مبارک باشه عزیزم..ایشاالله که خوشبخت بشی..

زد به پام..
-- چی چیو مبارک باشه؟..هنوز نه به دار ِ نه به بار ِ ..فقط یه جورایی غیر مستقیم مامانش به مامانم گفته که امیر از من خوشش اومده..
- مگه چندبار همو دیدین؟..
--6 ماهی هست اومدن..مهناز جون ، مامان امیر زیاد اینجا سر می زنه..تا حالا ندیدیش؟..
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..

-- تعجبم نداره از صبح تا عصر که تو شرکتی بعدشم میای تو اتاقت می شینی کتابت و می نویسی..راستی هنوز تموم نشده؟..
- نه هنوز..
-- کی میشه تو اینو چاپ کنی من بیام ازت امضا بگیرم..دیگه نیازی هم نیست برم تو صف فقط کافیه یه سر بیام پشت در اتاقت..نویسنده رو بیخ ِ ریشمون داریم چی از این بهتر؟..

داشتم دست نوشته هامو از روی تخت جمع می کردم تو همون حالت پرسید: اسمشو چی می خوای بذاری؟..
برگه ها رو دسته کردم.......
- اسم ِ چی رو؟!..
-- اسم بچه ت و..دختر حواست جمع نیستا..اسم رمانت و میگم دیگه..
- هنوز اسم واسه ش انتخاب نکردم..
-- اهان خب اره اینم حرفیه تا بچه به دنیا نیاد که واسه ش اسم انتخاب نمی کنن..

نگاهش کردم که گفت: تو از اون مامانا میشی که تا بچه ت به دنیا نیاد به فکر اسمش نمیافتی..ولی من مثل تو نیستم از همین الان اسم بچه هامو پیدا کردم..
- 27 سالته ولی عین نوجوونا حرف می زنی..پس کی به بلوغ می رسی تو؟..
از رو تخت بلند شدم و برگه ها رو گذاشتم تو کشوی میزم..
-- وا مگه چی گفتم؟!..
- تو کار و بدبختی نداری هر دقیقه اینجایی؟..
--خب اینم کار ِ دیگه..می دونی چقدر به خودم زحمت میدم هِلِک هِلِک از اون سر باغ می کوبم میام این سر باغ تا به تو سر بزنم؟..
- پس یه جورایی باید ممنونتم باشم..
-- باش ما که بخیل نیستیم..
- اگه سر زدنت تموم شده پاشو برو می خوام یه کم استراحت کنم..
-- سر زدنم که اره خیلی وقته تموم شده منتهی یه چیزی و یادم رفت بهت بگم..

نشستم لب تخت و نگاهش کردم..
- خب بگو..
بی مقدمه با نیش باز گفت: فرداشب قراره واسه ت خواستگار بیاد..

با چشمای گرد شده نگاهش کردم..یه دفعه از جام پریدم که با من پری هم از جاش بلند شد و یه قدم رفت عقب..
با اخم بهش گفتم: وای به حالت پری اگه جدی گفته باشی..خودت می.........

دستاشو به حالت تسلیم برد بالا و با خنده گفت: خیلی خب بابا داشتم شوخی می کردم..
نفسم و عصبی دادم بیرون و نشستم..سرمو تو دست گرفتم و چشمامو محکم رو هم فشار دادم..
پری کنارم نشست..دستش و اروم گذاشت پشتم..
به صورتم دست کشیدم و نگاهش کردم..

-- خب دیگه ناراحت شدن نداره..ببخشید داشتم مثل همیشه باهات شوخی می کردم..
- می دونی از این حرفا خوشم نمیاد بازم تو.........
-- اوکی بگم غلط کردم خوبه؟..

نگاهمو ازش گرفتم..
-- حالا بذار جمله م و تصحیح کنم که خواستگار میاد منتهی نه واسه تو..واسه من.........
- نکنه همین پسر دوست لیلی جون؟..

با لبخند سرشو تکون داد..
-- اره همون.. 
- پس چرا از اول نگفتی؟..
-- خواستم سر به سرت بذارم که نشد..
چپ چپ نگاش کردم..
خندید..
- از همین الان استرس گرفتم..دل تو دلم نیست..
-- دوستش داری؟..

لباشو جمع کرد..
-- خب اره..میگم، ازش بدم نمیاد پسر باحالی ِ .. یه اخلاقای خاصی داره..
- خوبه پس جوابت مثبته..
-- حالا تا ببینیم..فعلا بیان تا بعد..
- کی قراره بیان؟..
-- فردا شب..درضمن تو و بی بی هم حتما باید باشید..البته مامان به بی بی گفته اونم در جریانه..

روی تخت دراز کشیدم و مچ دستمو گذاشتم رو پیشونیم..
به سقف اتاقم خیره شدم..
- تو که می دونی من........
-- اِِِِِِ دلی باز شروع نکن تو رو قرآن..اصلا من واسه همین اومدم باهات حرف بزنم چون می دونستم اگه از بی بی بشنوی قبول نمی کنی........مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:خواهر ِ عزیز..دوست ِ گرام..حتما باید بهت التماس کنم تا قبول کنی؟..
-اومدن من چه فایده ای داره آخه؟..همینجا بمونم بهتره..
-- که مثل همیشه تنها یه گوشه بشینی و به دیوار زل بزنی؟..

از گوشه ی چشم نگاهش کردم وبا اخم گفتم : به دیوار؟!.........
--خب به عکسی که رو دیوار ِ ..حالا چه فرقی می کنه؟..بالاخره که زل می زنی..
- پری در این مورد با من حرف نزن چون هیچ وقت به یه نتیجه ی مشترک نمی رسیم..
-- باشه کاری به کارت ندارم ولی جون پری فرداشب تو هم با بی بی بیا..باشه؟..

ملتمسانه نشسته بود لب تخت و نگام می کرد..
-- دلی خواهش کردم ازت.......
- خیلی خب..

با خوشحالی رو هوا بشکن زد..
-- عزیزمی..ایشاالله جبران کنم..
- لازم نکرده..
از رو تخت بلند شد و رفت سمت در..
-- باشه باشه من برم تا نظرت بر نگشته..

- بی بی کجاست؟..
-- پیش مامان..کارش داشتی؟..
- نه..
--باشه پس فعلا..

از اتاق رفت بیرون و با بسته شدن در منم چشمامو بستم..
سرم درد می کرد..دیگه به این دردا عادت کرده بودم..
هیچ قرص و دارویی تسکینم نمی داد..

پری رو مثل خواهرم دوست داشتم..فقط گاهی اوقات از روی شیطنت بعضی حرفا رو می زد ..
با وجود اینکه می دونه ناراحت میشم ولی بازم کار خودشو می کنه..

توی این مدت کم برامون زحمت نکشید..
می دونستم واسه اینکه تنها نباشم اصرار کرد پیششون بمونیم..
هیچ وقت تنهام نذاشت..در همه حال سعی داشت لبخند و رو لبام بیاره ولی تلاشش بی فایده بود..
با دلی پر از غم چطور می تونستم شاد باشم و بخندم؟..


مهم: فرشته جون پستایی که به مهریه ی دلی مربوط می شد رو ویرایش کردن الان مهریه ی دلی 1000 تا سکه ست..
پس بدونید مهریه ی دلی با سال ازدواجشون یکی نیست..
این سالهایی که گذشته رو با زمان حال تطبیق دادن..





طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات