تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 110
رمان گناهکار 110
تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 03:06 ب.ظ | نویسنده : آلما
سرگرد_ همسر شما به همراه شخصی به نام کیوان شجاعی دقیقا 5 روز پیش از شمال به سمت تهران حرکت کردند درسته؟..
بهت زده نگاش کردم..
- شما.. اینا رو از کجا می دونید؟!..
-- براتون توضیح میدم..شما همایون شایان و برادرزاده شون ارسلان شایان رو می شناسید؟..
-بـ..بله..چطور؟!..

-- ما الان مدتهاست شایان و دار و دسته ش و زیر نظر داریم..توضیح بیشتری نمی تونم بدم متاسفم فقط تا جایی که بدونم به شما مربوط میشه رو میگم .. 
کیوان با ما همکاری می کرد و به کمک اون مدارک نسبتا قابل توجهی رو بر علیه شایان در دست داشتیم..ولی این مدارک برای گیر انداختن شایان کافی نبود..
اسنادی که به کمک اونها می تونستیم برای دستگیری باند شایان اقدام کنیم تنها در دست شوهر شما یعنی آقای تهرانی بود..
ولی متاسفانه ایشون با ما چندان همکاری نکردند..چون اصرار داشتند که دیگه کاری با شایان ندارند ..
ولی ما به اون مدارک نیاز داشتیم..کیوان همون شب با همسر شما این مسئله رو در میون میذاره منتهی ایشون بازهم قبول نمی کنند..
ظاهرا مقصودشون تنها انتقام از شایان و برادرزاده ش بوده که ما کاملا در جریان این موضوع قرار نداشتیم..
اون شب اونها میرن دیدن شایان..کسی که 8 نفر ادم بی گناه رو گروگان گرفته بود اون هم به خاطر شوهر شما..
شایان با وجود همسرتون اونها رو ازاد نمی کنه و خواسته ش و به اقای تهرانی میگه..اون هم مبنی بر اینکه مدارک و اسنادی که شوهرتون در دست داشته بعلاوه ی دختری به اسم دلارام رو به اون تحویل بده..
ما از طریق کیوان و فرد نفوذی که در بین اونها داشتیم از راه غیرمستقیم متوجه قضایا بودیم..
ظاهرا همسرتون وقتی درخواست شایان رو می شنوه کنترلشو از دست میده و با هم درگیر میشن..
و این درست تو زمانی اتفاق میافته که ما اماده ی اجرای عملیات بودیم..برای نجات جون اون 8 نفر..
که با شنیدن صدای گلوله بدون ذره ای درنگ ساختمون و محاصره کردیم..
شوهر شما به کمک کیوان اون 8 نفر رو فراری دادند که بچه های ما اونها رو با ماشین از اون محل دور کردند..
کیوان و همسرتون هنوز داخل ساختمون بودند..یه ساختمون قدیمی تو دورافتاده ترین نقطه از تهران..
تو درگیری که بچه های ما با ادمای شایان داشتن ما متوجه شدیم که کیوان و شوهر شما پشت ساختمون موفق به فرار میشن ولی با این وجود یک ون مشکی که متعلق به افراد شایان بوده اونها رو تعقیب می کنه..
توی این عملیات همایون شایان درست زمانی که قصد فرار داشته به دست افراد ما کشته میشه..
ولی ارسلان فرار می کنه..
از طریق ردیابی که تو ماشین کیوان جاساز کرده بودیم تونستیم پیداشون کنیم اما..............

سکوت کرد..تموم مدت هر سه ی ما با دقت گوش می دادیم ..
چرا دیگه ادامه نمی داد؟..
چرا حرفی نمی زنه؟..
د لامصب یه حرفی بزن دیگه طاقت ندارم..

یه پاکت پلاستیکی رو گذاشت جلوم..با تعجب نگاهش کردم..
-- وسایل داخل این پاکت و می تونید شناسایی کنید؟..

نمی دونم چرا دستم می لرزید..می خواستم برش دارم ولی انگار یکی جلومو می گرفت..اب دهنمو قورت دادم تا از سوزش گلوم کم بشه ولی با این کار بغضم سنگین تر شد..
دست سردمو دراز کردم و پاکت و از رو زمین برداشتم..
لازم نبود درشو باز کنم محتویات توش کاملا مشخص بود..
مات و مبهوت نگاهمو روشون گردوندم..
خدایا ..

حلقه ی آرشام..
پلاک الله ای که اون شب تو کلبه بهش هدیه داده بودم..
ساعت مچیش..
فندکی که همیشه با خودش داشت..
و یه سری مدارک که نصفشون سوخته بود..

-ایـ..اینا..اینا همه شون..اینا متعلق به همسر منه..این گردنبند ارشام ِ ..اینا..اینا دست شما چکار می کنه؟!..این مدارک چرا سوخته؟!..

صدام که با بغض گرفته بود هر لحظه بلندتر می شد..
بی بی دستمو گرفت و زمزمه کرد اروم باشم..ولی نمی تونستم..
مغزم به کل قفل کرده بود..

سرگرد _ خانم امینی لطفا اروم باشید..من همه چیزو با جزئیات براتون توضیح دادم تا در جریان اتفاقات قرار بگیرید..قصد بازجویی از شما رو هم نداشتم وگرنه ازتون می خواستم با من به اداره بیاید..پس..........

بلند گفتم: تو رو خدا حرفتون و نپیچونید..راست وحسینی بگید چی به سر ارشام ِ من اومده؟..تو رو قرآن..مگه حال و روزمو نمی بینید؟..

عمومحمد_ دخترم اروم باش تا جناب سرگرد حرفشو بزنه..چرا با خودت اینجوری می کنی؟..
رو بهش با بغضی که چیزی تا شکستنش نمونده بود گفتم: چطور اروم باشم عمومحمد؟..ببینید..
رو به بی بی پاکتو گرفتم و تکونش دادم..........
- بی بی نگاه کن اینا وسایل ِ آرشام ِ ..این همون حلقه ای ِ که شما سر عقد بهمون دادید..بی بی تو رو خدا نگاه کن..این همون گردنبندی ِ که بهش دادم..خودم با دستای خودم الله و به گردنش بستم بی بی..گفتم می خوام اسم خدا همیشه همراهت باشه..

صدای هق هقم بلند شد..پاکت و تو دستام فشار دادم..
بی بی سرمو در اغوش گرفت ..اونم گریه می کرد..
حالتام عصبی بود..

سرمو از تو سینه ش بیرون اوردم و رو به سرگرد که اخماشو کشیده بود تو هم و با ناراحتی به زمین نگاه می کرد گفتم: بگید..بگید من ارومم..به خدا حتی گریه م نمی کنم..فقط بگید..بذارید خیالم راحت شه..

و با پشت دست اشکامو پاک کردم..اروم و قرار نداشتم..نمی فهمیدم دارم چکار می کنم..
سرگرد_ شما حالتون خوب نیست خانم..بذارید......

داد زدم: من خوبم..شما فقط به من بگید چی به سر شوهرم اومده؟..فقط همین..می خوام بدونم..
سرشو تکون داد: باشه..من فقط به وظیفه م عمل می کنم..متاسفانه باید بگم توی مسیر راننده که کیوان بوده توسط افراد داخل ون تیرمی خوره..در جا تموم می کنه چون گلوله به سرش اصابت می کنه..خارج از شهر بودن و کنار جاده ی باریکی که سینه ی کوه بوده پرتگاه های بلند و خطرناکی قرار داشته..همون موقع که شلیک میشه ماشین منحرف میشه سمت چپ و.....ماشین تو دره سقوط می کنه..و میانه ی راه اتیش می گیره و هر دو سرنشین خودرو ......................

با حمله ی عصبی که بهم دست داد جیغ کشیدم و پاشدم..فریاد می کشیدم مرتب می گفتم :نــــه..این دروغه..آرشـــــام..

تو سر و صورتم می زدم..به صورتم چنگ می نداختم..گریه می کردم و به خدا شِکوه می کردم..
بی بی با گریه سریع اومد سمتم ...

سعی داشت دستامو بگیره ولی نمی تونست از پسم بر بیاد..هیچ کس جلودارم نبود..از ته دل جیغ می کشیدم و داد می زدم..

کف هال زانو زدم و رو به زمین خم شدم..دستمو رو سینه م مشت کرده بودم و با صدای بلند اسمشو صدا می زدم..


عمومحمد اومد کمک بی بی ..پسش زدم و با مشت به زمین کوبیدم..
صدای عمومحمد و سرگرد تو گوشم می پیچید ولی تو حال خودم نبودم..صدای هق هقم گوش فلک وکر می کرد..صدای شیون زاریم همه ی خونه رو برداشته بود..ضجه می زدم و اسمشو صدا می زدم.. 

سرگرد_ هر دو جنازه الان توی سردخونه هستن..می تونید فردا صبح اقدام کنید..لازم به ذکر ِ که هر دو به طرز فجیعی سوختن..از روی مدارک و لوازمی که همراه داشتن تونستیم شناساییشون کنیم..
همراه اقای تهرانی این وسایل بود..گردنبند دور گردنش بود و حلقه هم به انگشتش..اون فرد نفوذی هم تایید کرده که جنازه ها متعلق به کیوان شجاعی وآرشام تهرانی ِ چون زمان وقوع حادثه توی اون ون بوده و با چشم همه چیز رو دیده و شهادت داده..
حتی دیده که شوهرایشون سعی داشتن مسیر ماشین و از سمت دره منحرف کنند ولی متاسفانه موفق نمیشن..
اون دریاب برای پیدا کردنشون تا زمانی به ما کمک کرد که ماشین اتیش نگرفته بود....بهتون تسلیت میگم..........

همونطور که رو به زمین خم شده بودم کمرمو تا نیمه راست کردم و سرمو بلند کردم..
با گریه و ضجه به بی بی نگاه کردم..
- بی بی بگو که اینا هیچ کدومش حقیقت نداره...آرشام ِ من زنده ست..اون نمرده..برمی گرده..قسم خورد بر می گرده..وقتی خواست بره بهم قول داد..

بی بی بغلم کرد وبا هق هق منو به خودش فشرد..
- بی بی خودش گفت..گفت میاد..گفت تنهام نمیذاره..بگو که اینا همه ش یه کابوسه..من خوابم مگه نه؟!......
ازته دل جیغ کشیدم و اسمش وصدا زدم..آرشــــــــام.....خدایا این چه بخت و اقبال ِسیاهی ِ که من دارم؟..چرا نباید یه لحظه توی این دنیا رنگ خوشبختی رو ببینم؟..خدایا بیچاره تر از اینم نکن..خدایــــــا.........

-- عزیز ِ دل ِ بی بی اروم باش..داری خودتو از بین می بری..دخترم اینکار و نکن..به خاطر ِ بی بی.......
از بس جیغ کشیده بودم و به سر و صورتم زده بودم که دیگه جون نداشتم حرف بزنم..حتی نا نداشتم لای چشمامو باز نگه دارم..
-آ..آرشام ..آرشام زنده ست..می دونه هنوز چشم به راهشم..قول داد چشم به رام نذاره..ای کاش ..می مُردم..می مُردم و.. نمی ..نمی ذاشتم ..بره..بی..بی..من..نمی............

تو بغل بی بی اروم اروم چشمام بسته شد وتاریکی چون پرده ای جلوی چشمامو گرفت..
دیگه متوجه اطرافم نبودم..
هر چی که بود فقط..
سیاهی ِ محض بود..
****************************
اروم لای چشمامو باز کردم..
تو سرم احساس سنگینی می کردم..
دیدم تار بود ولی کم کم بهتر شد..با ناله چشمامو چند بار بستم و باز کردم..
گیج و منگ نگاهمو اطرفم چرخوندم..

با تعجب به سرمی که تو دستم بود نگاه کردم..
من کجام؟!..
هنوز کامل حواسم جمع نشده بود که در اتاق آهسته باز شد..نگاهموسمتش چرخوندم ..
با دیدنش تنم لرزید..قلبم بی امان تو سینه م می تپید و هجوم اشک رو به چشمام حس کردم..

نا نداشتم صداش کنم..حالم اصلا خوب نبود..
با همون لبخند همیشگیش بهم نگاه می کرد..خواستم اسمشو زمزمه کنم نتونستم..
تو جام نیمخیز شدم که با قدم هایی بلند و شتابزده خودشو بهم رسوند..
کنارم ایستاد و دستمو تو دستش گرفت..ولی.....دستاش.... سرد بود..

نگاهش کردم..بهت و ناباوری رو تو چشمام خوند..هنوز لبخند رو لباش بود..
اب دهنم و قورت دادم تا بغضمو رد کنم ولی نشد..
لبام لرزید..ازهم بازشون کردم..
-آ..آرشا..آرشام....آرشام..آرشام تو.......تو.........

دوست داشتم بلند صداش کنم اما نتونستم..
رو صورتم خم شد..ناخداگاه چشمامو بستم..اشکام خودسرانه رو صورتم جاری شدن..
لباشو به پیشونیم چسبوند..
سرد بود..
حتی بوسه ای که رو پیشونیم نشوند..

تنم با همون بوسه یخ بست..دستام شروع کردن به لرزیدن..تو دستش گرفت..چشمامو باز کردم..
چرا سرد بود؟!..
ولی نگاهش سوزان بود..اما چرا این گرما رو حس نمی کنم؟!..سرمای دستاش این اجازه رو بهم نمی داد..

زمزمه کرد..اروم ..
با نگاهی شفاف و نافذ مثل همیشه..
-- دلارام..شرطمون و یادت رفت؟..

خواستم لبخند بزنم وبهش بگم نه..نه تو دیگه پیشمی و به قولت وفا کردی پس پاش وایسادم..
ولی نتونستم..فقط نگاهش کردم..با چشمایی که سیل غم و تنهایی رو به رخش می کشید..تا بدونه توی این مدت چی کشیدم و تو تنهاییام چقدر اشک ریختم ..
به صورتم دست کشید..اشکامو پاک کرد..
-- نذار این چشما اینطور بباره ..این اشکا..هیچ وقت لایقشون نبودم...........
نتونستم بیشتر از اون ساکت بمونم ..بغضم هنوز سر جاش بود..
لحن صدام پر از گلایه بود..
پر از شِکوه و شکایت..

-آرشام..آرشام تو..تو..تو زنده ای..تو برگشتی..پس همه ش دورغ بود....آرشام ِ من سالمه..............
حواسم به سرم ِ توی دستم نبود و تو همون حالت محکم بغلش کردم..
دستم سوخت و درد گرفت ولی بی خیال فقط خودمو تو اغوشش حس کردم..

تندتند پشت سر هم با گریه باهاش حرف می زدم..
-سر قولت موندی..مرد و مردونه گفتی میای پیشم و تنهام نمیذاری..ازت ممنونم..خدایا ازت ممنونم..........

پشتمو نوازش کرد..صداش به همون ارومی بود..
-- محکم باش دلارام.. سعی کن با تموم اتفاقات کنار بیای..من خواستم با سرنوشت بجنگم ولی نتونستم..می دونم سخته ولی من همیشه کنارتم..فکر نکن تنهات گذاشتم و زیر قولم زدم..منو توی قلبت حس کن..

سرمو از روی سینه ش بلند کردم..تو چشماش خیره شدم..
با ترس و وحشت خاصی سرمو تکون دادم و گفتم: نه..تو دیگه برگشتی ..من تنها نیستم ارشام تو پیشمی..بگو که همه ش یه کابوس بود..بگو اون همه ضجه و التماس وَهم و خیال بود..آرشام پیشم می مونی مگه نه؟....

نگاهه ملتمسانه م و تو چشمای سیاه و جذابش دوختم..نگاهم کرد و بعد از چند لحظه با آه عمیقی که از سینه ش بیرون داد سرم و به سینه ش گرفت..
موهامو نوازش کرد و روی سرمو بوسید..
-- همیشه پیشتم دلارام ..همیشه..همیشه.................

صداش بارها و بارها تو سرم تکرار شد..قلبم با همون یه جمله اروم گرفت..چشمام و روی هم فشار دادم و لبخند زدم..
نمی دونم چی شد..یه حسی داشتم..یه حس عجیب و تلخ..خدایا..
احساس خلاء می کردم..تنم سرد شد..چشمام سنگین شده بود و نمی تونستم پلکامو تکون بدم..
صداها..
نجواها..
تو سرم سوت می کشید..
از این همه هیاهو..

-- دلارام..دخترم چشماتو باز کن..تو رو به خدا چشماتو باز کن عزیز دلم..
پلکام لرزید..زیر لب یه چیزی رو زمزمه می کردم.. انقدر آهسته که حتی خودمم نمی شنیدم..

-- اقای دکتر ..خانم پرستار دخترم داره بهوش میاد..پلکاش لرزید..
چشمامو آهسته باز کردم..تار می دیدم..بستمشون..
بعد از چند لحظه صدای یه مرد و شنیدم که صدام می زد..

-- خانم امینی..صدای منو می شنوید؟..
اروم چشمامو باز کردم..دیدم بهتر شده بود ..
سرم داشت منفجر می شد..نگاهمو به اطرافم دوختم..همون اتاق ..
پس خواب نبودم..تو دلم خدا رو شکر کردم..

نگام به بی بی و عمو محمد افتاد که کنار تختم با چشمای گریون وایساده بودن..با شنیدن صدای همون مرد نگاهمو بالا کشیدم..
روپوش پزشکی تنش بود با یه گوشی دور گردنش ..یه پرستار جوون هم کنارش ایستاده بود..

دکتر لبخند به لب نگام کرد ..
-- خانم امینی احساس درد یا تهوع و یا حتی سرگیجه نمی کنید؟..
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم ..
- فقط ..سرم..خیلی درد می کنه..
--مشکلی نیست ..بعد از 2 روز تازه چشماتونو باز کردید و این علائم طبیعی ِ ..

با تعجب نگاهش کردم..
رو به پرستار یه سری سفارشات کرد ..پرستار همراه دکتر از اتاق بیرون رفت..
نگاهمو به بی بی و عمومحمد دوختم..

بی بی اومد جلو و دستمو گرفت..با بغض گفت: خوبی دخترم؟..
-خوبم..بی بی آرشام کجاست؟..می خوام ببینمش..
با غم و اشک سرش و چرخوند سمت عمومحمد ..
رو به عمومحمد گفتم: میشه ارشام و صدا کنید؟..نکنه برگشته خونه؟..عمو می خوام برم پیشش، به دکتر بگید مرخصم کنه باید برم پیش ارشام..

بی بی با هق هق گوشه ی چادر مشکی شو به چشماش فشار داد ..
اینا چشون شده؟!..واسه چی دارن گریه می کنن؟!..
عمومحمد اشکاشو پاک کرد و زیر لب یه چیزایی گفت..
چرا حرف نمی زدن؟!..

دست بی بی رو اروم فشار دادم..
- بی بی چرا گریه می کنی؟..دیدی گفتم ارشام زنده ست؟..اون مامور داشت بهمون دروغ می گفت..خودم باهاش حرف زدم..توی همین اتاق دستمو گرفت و گفت پیشم می مونه..بی بی به دکترمیگی مرخصم کنه؟..

بی بی هق هق کنان ازم فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت..
بهت زده به عمومحمد نگاه کردم..
چند بار اومد رو زبونم بگم چرا لباس سیاه تنتونه؟!..
- عمو بی بی چش شده؟..چرا گریه می کنه؟..آرشام که زنده ست..منم که خوبم .. عمو تو یه کاری کن دکتر مرخصم کنه..ارشام تو خونه منتظرمه..تو رو خدا عمو بهش میگی؟..

اومد سمتم..کنارم ایستاد .. اروم با چشمای خیس از اشک باهام حرف زد..
-- باهاش حرف می زنم .. اروم باش دخترم..
لبخند کمرنگی نشست رو لبام..
- ممنونم..به خدا خوبم..فقط یه کم سرم درد می کنه..اگه برم پیش ارشام کامل خوب میشم..

به صورتش دست کشید..شونه هاش می لرزید..
-- عمو گریه می کنی؟..
دستشو برداشت..چشماش سرخ شده بود..
-- نه دخترم..بعد از 2 روز بهوش اومدی از خوشحالیه..
-یعنی چی 2 روز؟!..
-- تو خونه از حال رفتی دخترم....دکتر گفت به خاطر فشار عصبی ِ ..بهت شوک ِ بزرگی وارد شده و واسه همین..............
- کی بهوش اومدم؟..
-- همین الان .. دکترم که بالا سرت بود دخترم....

با دهان باز نگاهش کردم..
- ولی..نه عمومحمد من با ارشام حرف زدم..اون موقع بهوش اومده بودم..وقتی چشمامو باز کردم کسی تو اتاق نبود بعد که در باز شد آرشام اومد تو ..خودم دیدمش..توی همین اتاق بود..خوب یادمه..

نمی دونم چرا تا اسم آرشام و میاوردم نگاهش گرفته و بارونی می شد..
-- دخترم بذار برم با دکترت حرف بزنم ببینم می تونیم مرخصت کنیم یا نه..

سرمو تکون دادم..
ازاتاق که بیرون رفت نگاهمو چرخوندم سمت پنجره..تعجبم هر لحظه بیشتر می شد..
مگه از وقتی با ارشام حرف زدم چقدر گذشته ؟!..
خوب یادمه اون موقع هوا روشن بود..نور از پنجره افتاده بود تو اتاق .. ولی حالا..
هوای بیرون کاملا تاریک بود..با دیدن سیاهی ِ شب یاد عمومحمد وبی بی افتادم..
که چرا لباس سرتا سر مشکی پوشیده بودن؟؟!!..
به خودم امید می دادم که دیدار من و آرشام خواب یا رویا نبوده..
اون واقعا اینجا بود..
من مطمئنم..

یاد دستای سردش افتادم..
قلبم لرزید..

آرشام هیچ وقت دستاش سرد نبود..
حتی وقتی تو اغوشش بودم این سرما رو کامل حس کردم..

چرابعدش و یادم نیست؟..
من تو بغلش بودم که وقتی چشم باز کردم دیدم بی بی و عمومحمد تو اتاقن..

خدایا دارم دیوونه میشم..........
خودت کمکم کن.....
****************************
چشمامو بستم تا تو رو ببینم..
ببینم که کنارمی .. 
سرمو میذارم رو شانه هات ..
گرمای وجودت و حس می کنم .. 
با حضورت تموم غم های دنیا رو فراموش می کنم..

چشمامو بستم..
دوست دارم همینجا..
درست کنارت..
توی اغوشت بمیرم..
بهم نزدیکی..نزدیک تر از خون توی رگ هام ..

خواب به چشمام نمیاد..انگار باهاش غریبه م..دوست دارم نوازشم کنی..
سالهاست که نیستی با صدات ارومم کنی..
کسی که با نگاهش گرمم کنه و..سرمای وجودمو ذوب کنه..

تنهایی سرده..
سکوت مرگ اوره..
می ترسم..
از دنیای بدون تو وحشت دارم..

شبا قبل از اینکه چشمامو ببندم بوی عطر تو حس می کنم..
بوی عطر یاس..
عطری که می گفتی برات یه عادته..
عادت..

ولی به من نگفتی تو هم برام یه عادتی..
گفتی این یه اغازه..یه اغاز واسه دوست داشتن..
گفتی بدون من نمی تونی..
ولی حالا این منم که بدون تو نمی تونم..
بدون اکسیژن نفس کشیدن سخته..
دردناکه..

بی بی گفت عطر جدایی میاره..ولی من گفتم خرافاته..
آرشام ازمن جدا نشده..ارشام کنارمه..
کی گفته عطر جدایی میاره؟..همه ش دروغه..
شبا با هر نفس دارم تو رو کنارم حس می کنم..

من حست می کنم..
هر شب..
چشمام بسته ست ولی می بینمت..
خاموش..
بی صدا..
ای کاش هیچ وقت مجبور نشم چشمامو باز کنم..

مرگت و باور ندارم..هیچ وقت باور نداشتم..
ارشام ِ من نمرده..
آرشام لایق خاک نیست..

یادته همیشه دنبال آرامش بودی؟..
می خواستی من با دستام این ارامش و بهت بدم..
می گفتی نگاهتو ازم نگیر..
ولی خاک به عشقمون خیانت کرد..
خاک بی صدا ما رو از هم جدا کرد..
تو با دستای خاک به ارامش رسیدی نه با دستای من..

می دونم اینو نمی خواستی....
سرنوشت ..
تقدیر..
می گفتی می خوای باهاش بجنگی..
گفتی برای رسیدن به خوشبختی باید بهاشو داد..
بهای خوشبختیمون چی بود؟..زندگی؟!..

بهت اعتماد کردم..گفتی مطمئن باش بر می گردم..
گفتی امانتیمو می سپرم دست عمومحمد و بی بی..
ولی حالا کجایی؟..


5 سال گذشته و..
تو نیستی..
گفتم تنهام..
گفتی من و تو میشیم ما.. ..
گفتم تو چشمام دنیایی از غم نشسته..
گفتی این چشما دنیای منه و غم توش جایی نداره..
گفتم بی تو چکار کنم؟!..
گفتی زندگی..
گفتم نمی تونم..زندگیم تویی..
گفتی مجبوریم..
گفتم برگرد..
گفتی نمی تونم..
گفتم چرا؟!..

سکوت کردی..دیگه هیچی نگفتی..بی صدا نگام کردی..
حالا رنگ نگاهه تو هم از جنس ِ منه..
رنگ ِ انتظار..
پس کجایی که آرومم کنی؟!..
کجایی که به این انتظار خاتمه بدی؟!..



ادامه دارد...


زندگی زشته یا زیبا

واسه من دیگه مهم نیست

حالا که تنهام گذاشتی

بودن تو قفس مهم نیست

یه نفس بی تو کشیدن

واسه من درد و عذابه

این صدا که می شنوی

صدای هق هق قلبه

دیگه دیره،خیلی دیره

تو رفتی و تنهام گذاشتی




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات