تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 109
رمان گناهکار 109
تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 03:03 ب.ظ | نویسنده : آلما
**********************
کنار پنجره ایستاده بودم و از پشت شیشه نگاهش می کردم..
آرشام و عمومحمد و کیوان هر 3 بیرون ایستاده بودن و آرشام داشت با عمومحمد حرف می زد..

به پاکت توی دستم نگاه کردم..عکسایی که امروز صبح انداخته بودیم و آرشام قبل از رفتن اونا رو بهم داد..
و فقط یکی از عکسا رو از توش برداشت و گفت با خودش می بره..
هر دو توی عکس کنار هم ایستاده بودیم و دست چپ آرشام دور کمرم حلقه شده بود و من با لبخند دلنشینی تو دوربین نگاه می کردم در حالی که دست چپم رو سینه ی آرشام بود..

هیچ اخمی رو پیشونیش نداشت..چشماش خوشحال بود..
به تصویرش دست کشیدم..
عکس و به لبام نزدیک کردم و صورتش و بوسیدم..

اوردمش پایین و همزمان بیرون و نگاه کردم..با دیدنش در حالی که لای در ایستاده بود و نگاه مستقیمش سمت پنجره بود تپش های قلبم و شدیدتر از قبل تو سینه م حس کردم..
عکس و گذاشتم رو سینه م و شیشه ی پنجره رو جای صورت جذابش لمس کردم..
و نفهمیدم کی صورتم از اشک خیس شد..

یه چیزی رو زیر لب زمزمه کرد..نفهمیدم چی گفت..
با سر بهش اشاره کردم یه بار دیگه بگه..
ولی در جوابم فقط چشماش وبست وباز کرد ..و با لبخند کمرنگی سرشو تکون داد..
نگاهشو ازم گرفت و به سرعت از در بیرون رفت..

ناخداگاه قلبم تیر کشید و دستم رو شیشه مشت شد..
در که بسته شد حس کردم توان ایستادن ندارم..زانوهام خم شد و همونجا زیر پنجره نشستم..
سرمو به دیوار تکیه دادم و در حالی که پاکت عکسا رو به سینه م فشار می دادم قطرات اشک خود به خود رو صورتم جاری شد..
نخواستم جلوی خودمو بگیرم..دلم پر بود..داشتم دق می کردم..
راهی که داشت می رفت سرتا سرش پر از خطر بود..
شایان نیت خوبی نداشت..شک نداشتم برای به دام انداختن آرشام نقشه های شومی کشیده..
فقط همه ی امیدم به خدا بود..
همه ش خودمو دلداری می دادم که آرشام می تونه از پسش بر بیاد..

صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد..تنم لرزید..انگار مطمئن بودم که خودشه..
تو همون حالت با بغض لبخند زدم و تند از جام بلند شدم..
گوشیم تو کیفم بود..
درش اوردم و با شوق خاصی به صفحه ش نگاه کردم..
شماره ش و همراه ِ اسمش که دیدم نزدیک بود جیغ بکشم که سریع با دست جلوی دهنمو گرفتم..

هنوز چند دقیقه بیشتر نیست ازم جدا شده ولی از نظرم زمان هر لحظه طولانی تر میشه ..
دستم می لرزید..
پیامشو باز کردم..

« تو آرام آمدی
نرم و بی صدا
مثل قطره ای باران بر قلبم چکیدی
به سان برف آرام آرام در من ذوب شدی
تکه ای از وجودم شدی
در این سنگستان
نمیدانم تو را چه بنامم
تو که امدی ارام شدم
چیزی در درونم خواند..
زمزمه کرد.. 
این آغاز دوست داشتن است!!..»

بارها و بارها پیامی که فرستاده بود و خوندم..
خدایا خواب نیستم؟!..
رویا نمی بینم؟!..
این پیام خود آرشام ِ !!..

انگشتام خود به خود رو دکمه های گوشیم حرکت کرد..
لبخند رو لبام بود با این حال این بغض لعنتی دست از سرم بر نمی داشت..
خدایا اگه پیشم بود و این شعر و واسه م می خوند می مردمم نمی ذاشتم امشب بره..
محتاجش بودم..
محتاج ِ یه نگاه حتی شده با اخم و غرور..
بهش نیاز داشتم..به اغوش گرم ومهربونش..

خدایا تا برگرده چطور روزامو بدون اون شب کنم؟..
آروم آروم نوشتم: 
«آمدی
مغرور
بی کلام
در نگاهت هزارمعما
و برلبانت مهر خاموشی..
اندکی گذشت..
آرام آرام نزدیک شدی
مغرور
بی کلام
کمی مهربان!!
وعشق را
به امانت به من دادی و دورشدی!!..»

بدون مکث براش ارسال کردم..
گوشه ی لبمو از هیجان می جویدم و چشم از صفحه ی گوشیم بر نمی داشتم..
دستام یخ بسته بود..
چند لحظه بیشتر طول نکشید که جواب پیاممو داد..

« تا زنده م به همونی که امانت دادم دستت نیاز دارم..یه چیزی رو نتونستم با خودم ببرم..تا وقتی که برگردم ازش به خوبی نگهداری کن»..

لبامو روی هم فشار دادم تا بغضم نشکنه..
منظور آرشام به قلبش بود!!..
قلبی پر از عشق رو پیش من به امانت گذاشته بود..

دوست داشتم جیغ بکشم و اسمشو با صدای بلند صدا بزنم..و بگم که تا چه حد دوستش دارم..
براش نوشتم:
« فقط مواظب خودت باش..یادت نره یکی اینجا چشم به راهته .. منتظرم نذار آرشام چون می دونم طاقتشو ندارم»..
منتظر چشم به صفحه دوختم تا اینکه جوابشو برام فرستاد..
« شرطمو یادت نره»..

لبخند پر از غمی نشست رو لبام..
انگشتام از سرما سر شده بود..
نتونستم گوشی رو تو دستام نگه دارم..
شرطت و فراموش نکردم آرشام..ولی ....
تا وقتی که تو هم قولت و فراموش نکنی..
*****************************
بی بی _ دخترم با خودت اینکارو نکن..صبح تا شب می شینی پشت این پنجره لب به هیچیم نمی زنی اینجوری از پا در میای مادر..بیا یه لقمه بذار دهنت رنگ و روت پریده..تو الان امانتی دست ما .. بیا مادر بیا بشین کنار من خودم واسه ت لقمه می گیرم دخترم..بیا..

با لبخند مصنوعی که سعی داشتم همونطور رو لبام حفظش کنم رو به بی بی با صدایی گرفته گفتم:به خدا نمی تونم بی بی..ازگلوم پایین نمیره..

-- توی این چند روز سر جمع 3 وعده غذا هم نخوردی دخترم..همین امروز و فرداست که شوهرت برگرده و وقتی تو رو توی این حال و روز ببینه نگران میشه ..تو که اینو نمی خوای مادر..

صاف تو جام نشستم و با ذوق و شوق ِ خاصی گفتم: عمومحمد چیزی گفته؟..ازش خبر گرفته؟..بی بی تو رو خدا اگه چیزی هست به منم بگید..
اومد و کنارم نشست..سرمو به سینه ش گرفت و نوازش کرد..
-- نه دخترم..نه عزیز مادر..اروم باش....

چونه م از بغض لرزید..دیگه این بغض برام عادت شده بود..
حتی با گریه های شبانه و اشک ریختای تو خلوت ِ پر از تنهایی و انتظارهم نتونستم اونو بشکنم..

چقدر سخته که از حال عشقت بی خبر باشی و فقط انتظار بکشی..
گوشیش خاموش بود..می دونستم نباید روشن بذاره ولی دلم که این چیزا سرش نمی شد..

بی بی _ غصه نخور دخترم..میدونم بی قرار ِ شوهرتی..به وَالله اگه خبری ازش داشته باشیم بهت میگیم..دارم غم تو چشماتو می بینم...می دونم تو گلوت بغض نشسته عزیز ِ دل ِ مادر..ولی طاقت بیار..این انتظار کشیدنا فقط مال عاشقاست..برای سلامتیش دعا کن دخترم..با اون دل پاک و مهربونت از خدا بخواه شوهرت وصحیح و سالم بهت برگردونه..
تو عاشقی اونم عاشقه دلاتون به هم راه داره مادر..تو غصه بخوری اونم این غم و حس می کنه..
به خاطر خوشبختی و آسایشتون خطرو به جون خریده دخترم پس تو هم کمکش کن..با دعا..با صبر.. منتظرش بمون دخترم....

با گریه سرم و رو سینه ش تکون دادم ..
- بی بی تک تک ِحرافت و قبول دارم..ولی به خدا سخته..هر لحظه که می گذره و اون بر نمی گرده انگار یکی داره بند بند ِ وجودمو از هم پاره می کنه....

صدای بی بی هم بغض داشت..
روی سرمو بوسید..
بی بی _ می دونم دخترم..چاره ای جز صبر نداریم..خدا شاهده آقا رو مثل پسر خودم می دونم..از وقتی رفته هر شب سر نماز دارم واسه ش دعا می کنم و دو رکعت نماز به نیت سلامتیش می خونم..
ولی بازم خدا بزرگه ..صلاح همه ی مارو اون بهتر از هر کس می دونه دخترم..
**************************
داشتم موهامو شونه می زدم که نگام به کبودی گردنم افتاد که حالا یه رد کمرنگی ازش باقیمونده بود..
یاد اون روز افتادم که می خواستیم خداحافظی کنیم..
می دونم تموم اونکارا رو کرد تا کمتر غصه بخورم..تایادم بره که جدایی تا چه حد سخته..
ولی یادم که نرفت هیچ با وجود اون همه نزدیکی بیشتر از قبل دلتنگش شدم..

به گردنم دست کشیدم..عکسمون تو طاقچه بود..برش داشتم و به صورتش نگاه کردم..
آخه تو کجایی آرشام؟!..
چرا خبری از خودت بهمون نمیدی؟!..
می دونم ناچاری ولی بی انصاف به فکر منم باش که اینجا دارم دق می کنم..
کارم شده هر لحظه و هر ثانیه چشم به این در بدوزم تا ببینم کی تو میای تو..
به خدا قسم برگردی تموم عشق و احساسمو به پات می ریزم..
فقط برگرد..

بی بی از تو حیاط صدام زد..عکسشو بوسیدم و گذاشتمش تو طاقچه..
روسریمو سرم کردم و رفتم تو بالکن ..
کنار حوض داشت ماهی می شست..

- جانم بی بی..کارم داشتی؟..
-- جونت سلامت دخترم دستم بنده مادر اون قابلمه کوچیکه رو از تو آشپزخونه واسه م میاری؟..
با لبخند سرمو تکون دادم و راه افتادم سمت آشپزخونه..
در کابینت و باز کردم..
تو جا ظرفی کنار سینک و هم نگاه کردم ..اونجا بود..
برش داشتم و برگشتم تا از در اشپزخونه برم بیرون که یه دفعه درد بدی رو تو سینه م حس کردم..
یه دردی که همراهش حس بدی رو بهم القا کرد..

قابلمه از دستم افتاد رو زمین و از صدای برخوردش با زمین بی بی هراسون خودشو به اشپزخونه رسوند وبا نگرانی تو درگاه ایستاد..
دستم رو سینه م مشت شد..
احساس خفگی بهم دست داده بود..
حس می کردم دردم از یه چیز دیگه ست..یه حس بدی داشتم..
انگار که بخواد یه اتفاق بد بیافته..

بی بی _ یا ابوالفضل..خدا مرگم بده دخترم چت شده؟..
نمی تونستم حرف بزنم..سرم یه کم گیج می رفت..با اون یکی دستم سرمو چسبیدم و بدو از آشپزخونه زدم بیرون..

داشتم خفه می شدم..انگار راه تنفسم بسته شده بود..
لب حوض زانو زدم و مشتام و پر از اب کردم و به صورتم پاشیدم..سرد بود و همین سرما تونست بهم شوک وارد کنه و.. 
با یه نفس بلند راه تنفسم باز شد..

بی بی با گریه کنارم نشسته بود و کمرمو ماساژ می داد..
نفسای بلند و نامنظم می کشیدم..پشت سر هم..
بی بی _دلارام..دلارام مادر حالت خوبه؟..دخترم دارم سکته می کنم تو رو به علی جوابمو بده..

دستمو بالا اوردم وبهش اشاره کردم خوبم..
ولی خوب نبودم..
تو سینه م تیر می کشید و انگار یکی با شدت داشت به گلوم چنگ می نداخت..

ناخداگاه از جام بلند شدم و به سمت خونه دویدم..بی بی از پشت سر با صدای بلند صدام زد ولی من بی توجه و هراسون رفتم تو خونه و بعدشم تو اتاق..
دنبال گوشیم می گشتم..
دنبال یه راه ِ امید..

بالاخره پیداش کردم..چشمام تار می دید ..شماره ش و گرفتم..
« دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..»

با نفرت از شنیدن این صدای عذاب اور که توی این مدت مرتب تو سرم تکرار می شد گوشی رو انداختم کنار....

به دیوار تکیه دادم و زانوهامو بغل گرفتم..
سرمو گذاشتم روشون و صدای هق هقم بلند شد..
دست نوازش گرِ بی بی و رو سرم حس کردم..

-- دخترم داری منو می ترسونی..تو که حالت خوب بود..........
بغلش کردم و با گریه نالیدم: بی بی حالم خوب نیست..یه حس بدی دارم..نمی دونم چیه ولی ....می ترسم بی بی..می ترسم..

پشتمو نوازش کرد..
با حرفا و دلداریاش مثل همیشه سعی داشت ارومم کنه..
ولی اینبار فرق داشت..هیچ جوری اروم نمی شدم..
نمی تونستم..
انگار که دست خودم نبود..
***********************
اروم لای چشمامو باز کردم..سرم بدجور درد می کرد..دستمو گذاشتم رو پیشونیم و با درد اخمامو جمع کردم..
با شنیدن صدای بی بی و عمومحمد سرمو چرخوندم سمت در اتاق..
لای در باز بود..

عمومحمد_ دختر بیچاره حق داره..
بی بی _ اصلا اروم نمی شد..نمی دونی چقدر گریه کرد..پریشون وسرگردون از در اشپزخونه زد بیرون و رفت لب حوض نشست تند تند به صورتش اب زد ..انگار نفسش بالا نمی اومد..می خواست به شوهرش زنگ بزنه ولی خاموش بود جواب نمی داد..از همون موقع تا حالا که چشم رو هم گذاشته یا داره تو خواب اسمشو صدا می زنه یا با ترس می پره و رو صورتش عرق می شینه..نذر کردم آقا صحیح و سالم برگرده و این دختر دلش اروم بگیره..به خدا وقتی تو این حال و روز می بینمش دلم اتیش می گیره..
عمومحمد _ خدا بزرگه بی بی.. نگران نباش....

صدای زنگ در بلند شد..تو جام نشسته بودم..سرمو چرخوندم سمت پنجره..
پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدم..نای راه رفتن نداشتم..
تو درگاه ایستادم..فقط بی بی تو هال وایساده بود..

- بی بی کی در می زنه؟..
-- دخترم بیدار شدی؟..حالت خوبه؟..
- خوبم بی بی..کی بود؟..
-- چی بگم مادر؟..نمی دونم..عمومحمد رفته ببینه کیه ..

راه افتادم سمت راهرو..درو باز کردم و رفتم تو بالکن..
بی بی _ اینجوری نرو دخترم الان عرق داری سرما می خوری..لااقل مانتوتو بپوش..
سرمو به طرفین تکون دادم که یعنی نه نمی خواد..
گره ی روسریمو که داشت باز می شد محکم کردم..

عمومحمد درو باز کرد..نتونستم ببینم کیه چون لای در ایستاده بود..چند لحظه بعد عمومحمد رفت کنار و کسی که پشت در بود اومد تو..

با تعجب به ماموری که لباس فرم سبز رنگ تنش بود نگاه کردم..
پله ها رو یکی یکی طی کردم و رفتم سمتش..بی بی هم پشت سرم اومد..

اون مامور که یه مرد حدودا 37،38ساله بود داشت با عمومحمد حرف می زد که با دیدن من ساکت شد ..
-- سلام .. ببخشید مزاحمتون میشم.............
و به پرونده ای که تو دستش بود نگاه کرد و سرشو تکون داد: خانم دلارام امینی درسته؟..

با تعجب نگاهمو بین عمومحمد و اون مامور چرخوندم..
-بـ..بله..خودم هستم..چی شده؟..
-- شما با اقای آرشام تهرانی چه نسبتی دارید؟..

هر لحظه با سوالاتی که می پرسید بیشتر می ترسیدم..
- معذرت می خوام ..میشه............
هنوز جمله م کامل نشده بود که سرشو تکون داد و گفت: بله بله متوجه هستم..
و کارتی رو از تو جیبش بیرون اورد و رو به من گرفت..نگاهش کردم..

-- سرگرد فروزش از اداره ی مبارزه با مواد مخدر....
کارت و برگردوند تو جیبش .. تو پرونده نگاه کرد..
-- حالا میشه بدونم نسبت شما با اقای آرشام تهرانی چیه؟..

اب دهنم و قورت دادم..گلوم می سوخت..
بی بی کنارم ایستاد و دستمو گرفت..فهمید حالم خرابه..
- من همسرشم..چی شده؟!..
عمومحمد _ بریم تو اینجا سرده دخترمم حالش خوب نیست اینجوری بهتره..

سرگرد به نشونه ی موافقت سرشو تکون داد و پشت سر عمومحمد راه افتاد ..به بی بی نگاه کردم..
--آروم باش عزیزم ایشاالله که خیر ِ ..
سرمو تکون دادم..اما دلم گواهه بد می داد..
بی بی دستمو گرفت و رفتیم تو..
*****************************




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات