تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 106
رمان گناهکار 106
تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 05:53 ق.ظ | نویسنده : آلما


ازم فاصله گرفت..نفس نفس می زد..
چند تا نفس عمیق پشت سرهم کشید و چشماشو بست و بعد از چند لحظه باز کرد..
از روم بلند شد..هنوز داغ ِ داغ بودم..از طرفی از این کارش تعجب کرده بودم..

رفت گوشه ی کلبه ..یه پارچه ی نازک و از رو یه چیزی که شبیه صندوق بود برداشت..
یخچال شارژی بود ..
درشو باز کرد و دو تا بسته رو بیرون اورد با 2 تا نوشابه..
نگاهشو از روم می دزدید..منم که از اون بدتر هنوز صورتم از هیجان سرخ بود..

-- شام امشبمون ساندویچ ِ سرد ِ..تو این گیر و دار از هیچی بهتره..
خودم و رو تخت بالا کشیدم و نشستم..
در همه حال فکرش کار می کرد..پس اینجا همه چی داره..
وقتی داشتم ساندویچمو می خوردم سنگینی نگاهشو کامل رو خودم حس می کردم..که اگه نوشابه نبود لقمه هام از گلوم پایین نمی رفت..
بعد از شام با یه کتری نسبتا کوچیک رو آتیش شومینه چایی درست کرد..

تو خودم بودم..تو شوک کاری که چند دقیقه پیش داشتیم می کردیم ..اون حرارت و تو خودم حس می کردم..
با اینکه هنوز اتفاقی نیافتاده بود..

وقتی چاییمو خوردم لیوان و دادم دستش که همراه با لیوان دستمم تو دستش گرفت..نگاهمون تو هم گره خورد..
چشماش داد می زد تو دلش چه خبره و....
نگاهه تب الود ِ من که وجود آرشام رو هر لحظه بیشتر از قبل طلب می کرد..

همونطور که نگاهش تو چشمام بود لیوان و گذاشت رو میز کنار تخت و کنارم نشست..
بدون هیچ حرفی اروم شونه هامو گرفت و خوابوندم رو تخت..
روم خیمه زد و در حالی که چشم تو چشم بودیم صورتشو به صورتم نزدیک کرد..هنوزم داغ بود..ب*و*س*ه هاش دیوونه م می کرد..

اگه اون شب به فکر شام نمی افتاد بدون شک از زور ضعف از حال می رفتم..
هر دو خیس از عرق کنار هم افتادیم..اون نفس نفس می زد و من حس می کردم دیگه چشمامو نمی تونم باز نگه دارم..
تنم خرد بود..نا نداشتم تکون بخورم..

آرشام با چشمای خمار نفس زنون صورتشو برگردوند سمتم و نگام کرد..
لباسامون هر کدوم یه طرف افتاده بود..با دیدنم توی اون حال و روز سریع رو تخت نشست و لباساشو پوشید..
بدون اینکه چیزی بگه بلند شد..
چشمام بسته شد ..ندیدمش داره چکار می کنه ولی چند لحظه بعد صدای چرخش قاشق رو تو لیوان شنیدم..
آهسته لای چشمامو باز کردم..گلوم خشک شده بود..از بس نفس نفس زده بودم..

کنارم نشست و با لحنی اروم که نگرانی رو هم می تونستم توش حس کنم گفت: از این شربت بخور تا فشارت بیاد بالا..رنگت پریده ..

لیوانو گذاشت رو میز کنار تخت و دستشو گذاشت زیر سرم ..کمک کرد بشینم..
و نشستنم همانا و جیغ کشیدنم همان..
درد بدی تو دل و کمرم پیچید..دردش جوری بود که یه لحظه شدید می شد و یه لحظه چیزی ازش حس نمی کردم..
یه جورایی مثل دوره ی ماهانه م منتهی این شدیدتر بود..

در حالی که منو تو بغلش گرفته بود لیوان شربت و گرفت جلو لبام..احساس تشنگی می کردم واسه همین تا نیمه های لیوان و سر کشیدم..
شیرینی شربت بی تاثیر نبود و حس کردم می تونم چشمامو باز نگه دارم ولی دردم زیاد بود..

-- درد داری؟..
با گریه نالیدم: خیلی..دلم و کمرم خیلی درد می کنه..
روی سرمو بوسید و موهامو نوازش کرد..سرمو گذاشت رو سینه ش و تو همون حالت که نوازشم می کرد گفت: اگه بارون بند می اومد می شد یه کاری کرد ولی تو این وضعیت نمی تونیم از کلبه بریم بیرون..تا خودمون و برسونیم به ماشین حالت بدتر میشه..

-درد دارم آرشام........و با گریه چشمامو رو هم فشار دادم و نالیدم..
اشکام قفسه ی سینه شو خیس کرده بود..از کنارم بلند شد..تا به خودم بیام و ببینم می خواد چکار کنه رو دستاش بلندم کرد .. رفت سمت شومینه..کنار اتیش نشست و منو گذاشت رو زمین..
بعدشم رفت بالشت و پتو رو اورد..رو به اتیش نشست و منو گذاشت بین پاهاش..از پشت تو بغلش بودم وسرم رو سینه ش بود..
بالشت و گذاشت کنارم و پتو رو کشید روم..موهای بلندمو نوازش می کرد..
چه حس خوبی بود..
هنوزم درد داشتم ولی حس می کردم حالا کمتر شده..

دیگه شرمی ازش نداشتم..

-- بدنت باید گرم بمونه اینجوری بهتره..کنار اتیش دردت کمتر میشه..
لبامو با زبون تر کردم..خواستم لبخند بزنم ولی نتونستم..یه رد کمرنگی ازش نشست رو لبام..
- دیوونه ی این.. توجهاتم..
خم شد زیر گوشم گفت: هر کی خربزه می خوره پای لرزشم باید بشینه..

داغ شدم..اروم با چشمای خمار گفتم: منظورت که من نبودم؟!..خودتو میگی دیگه؟!..
-- چی فکر می کنی؟..
- من میگم تو..
--کاری که کردم و حالا دارم جورشو می کشم..
- جورشو کشیدن سخته؟..

صداش برام مثل لالایی بود..اروم و گوش نواز..
-- فقط با تو باشم..در اونصورت هر چیزی برام اسون میشه..
چشمام داشت بسته می شد..گرمای آغوشش کنار آتیش بی تاثیر نبود..

- هر ..چیزی؟!..
و صداش نرمتر از قبل شد..
-- چشماتو ببند..من پیشتم..
-آرشام..تو....من........
--هیسسسسس..بخواب گربه ی وحشی من..

بین خواب و بیداری خندیدم..هنوزم بهم می گفت گربه ی وحشی..
ولی حالا حس مالکیت رو هم بهش اضافه می کرد..
ما فقط مال هم بودیم..همه ی وجودم متعلق به آرشام بود ..
حتی تقدیر و سرنوشت هم نمی تونه بینمون جدایی بندازه..
*****************************
نور کمی از پنجره نشست رو صورتم که باعث شد اروم لای چشمامو باز کنم..
چشمای خمارم و چند بار باز و بسته کردم..هنوز هوشیار نشده بودم..
نگاهمو اطراف کلبه چرخوندم..تازه یادم اومد..
من و آرشام..
دیشب تو کلبه با هم.......

حواسم به خودم نبود یه دفعه رو تخت نشستم..آخ..
همونطور که ملحفه رو تا بالای سینه هام نگه داشته بودم با اون یکی دستم زیر دلمو گرفتم..یه کم درد داشتم..دردش سرد بود واسه همین تا حدی اذیت می کرد..

با وجود اتفاقات دیشب جای تعجب نداشت..
حتما آرشام منو آورده بود رو تخت..تا جایی که یادم میاد کنار اتیش خوابم برده بود..

تو کلبه نبود..پرده ی حریر و نازکی که پنجره رو پوشونده بود و کنار زدم..صبح شده بود..دیگه بارون نمی اومد..
اروم اروم با هزار بدبختی لباسامو پوشیدم..ولی مانتومو تنم نکردم..دیشب تا صبح کنار اتیش خشک شده بود..
ملحفه رو دورم پیچیدم و رفتم بیرون..
احساس گرما می کردم..نیاز داشتم یه کم هوا بخورم..

دستمو گذاشتم رو دستگیره ی چوبی و درو باز کردم..در با صدای قیژی باز شد..رفتم بیرون..
آرشام پشت به در به ستون چوبی کلبه تکیه داده بود..
با صدای در برگشت و نگام کرد..
با دیدنم تکیه ش و از ستون برداشت و اومد سمتم .. اخماش تو هم رفت..

- چرا بلند شدی؟..بیرون سرد ِ برو تو..
هنوزم بی حال بودم..
- تو کلبه گرمم بود..بذار یه کم باشم بعد میرم..

تا جمله م تموم شد دستشو گذاشت رو پیشونیم..بعد هم گونه هام..
لحن و صداش نگران شد..
-- دختر تو که تب داری..

دستشو از روی گونه م برداشتم و تو دستم گرفتم..
- چیزی نیست حتما به خاطر دیشبه که زیر بارون بودم..فک کنم سرما خوردم..

دست چپشو دور شونه م حلقه کرد و وادارم کرد برم تو..
-- داری تو تب می سوزی اونوقت میگی چیزی نیست؟..رنگت حسابی پریده..نباید راه بری..

نشوندم رو تخت و خودش رفت سمت شومینه..کتری ِ رو اتیش و با دستمال برداشت..
دو تا لیوان دسته دار رو زمین گذاشت و اروم اروم شیر تو کتری رو ریخت تو لیوانا..
تو یکیش کمی شکر ریخت و شیرینش کرد..لیوان شیر و داد دستم و تو چشمام نگاه کرد..

عین پدری که با تحکم داره با بچه ش حرف می زنه انگشت اشاره ش و سمتم گرفت و گفت: لیوان و خالی ازت می گیرم..

لبامو ورچیدم و به لیوان ِ تو دستم نگاه کردم..
- خیلی زیاده..اشتها ندارم..
و جدی تر از قبل جوابمو داد: این بهونه ها رو من جواب نمیده....دیگه باید راه بیافتیم..
-بر می گردیم خونه؟..
و لبخندی که رو لبام کش اومده بود با جواب ارشام کشش پاره شد..
-- میریم پیش دکتر..

تا اسم دکترو اورد تند گفتم: نه بابا دکتر واسه چی ؟؟!!..باور کن حالم خوبه..من که..........
-- دلارام..........
لبام به هم دوخته شد..همون نگاهه خیره و جدی کافی بود که بفهمم نباید حرف رو حرفش بیارم..
اخمامو کشیدم تو هم و زیر لب جوری که نشنوه گفتم: اونوقت بهش میگم خودخواه بدش میاد..زورگو........

رو به روم رو صندلی چوبی نشسته بود و لیوانش دستش بود..
تو همون حالت که داشتم شیرم و مزه مزه می کردم زیر چشمی نگاش کردم..
از گوشه ی چشم چپ چپ نگام می کرد..فهمیدم جمله ی زیر لبیمو شنیده..
لیوانو از لبام دور کردم و عین اینایی که مچشونو گرفتن لبخند پت و پهنی تحویلش دادم ..

نتونست طاقت بیاره و با دیدن حالت صورتم که حتما با اون لبخند خنده دارتر هم به نظر می رسیدم لبخند همیشگیش نشست رو لباش وسرشو انداخت پایین..
به صورتش دست کشید و دستشو گذاشت رو لباش..صورتش سرخ شده بود..
از جاش بلند شد رفت سمت پنجره و پرده رو کنار زد..
لیوان شیرش و تا ته سر کشید..
با چشمای از کاسه بیرون زده داشتم نگاش می کردم که برگشت و نگام کرد..

با دیدن حالت متعجبم ابروهاشو انداخت بالا..
- چجوری تونستی شیر ِ به اون داغی رو تا ته سر بکشی؟!..
لیوانو اورد بالا و نگاش کرد..
-- داغ نبود..

با تردید شیرمو مزه کردم..لبم یکم سوخت..
نه اونجوری که خیلی داغ باشه ولی خب یه نفس هم نمی شد سر کشید..+




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رنان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات