تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 101
رمان گناهکار 101
تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 09:12 ق.ظ | نویسنده : آلما

« نفسمو با آه عمیقی بیرون دادم..
حرارتی شدید سراتا پامو گرفته بود که انگار دارم تو کوره ای از اتیش ذوب میشم..
حس عصبانیت و خشم و در عین حال ناراحتی که وجودمو پر کرده بود باعث می شد هر لحظه حالم خراب تر از اینی که هست بشه»..


- پای لیلا توسط پدرم به خونه مون باز شد..پدرم گفت که از حالا به بعد لیلا با ما زندگی می کنه..یه دختر نسبتا زیبا و جذاب..
شک نداشتم که اون هم چشمش دنبال ثروت پدرمه و به همین خاطر حاضر شده با وجود این همه اختلاف سنی ِ بینشون به عقدش در بیاد..

تو خوش گذرونی افراط می کرد ولی تنها خوبی که داشت این بود که کاری به کار ما نداشت ..
گاهی با من حرف میزد .. هرچی بهش محل نمی دادم ول کن نبود..
از رنگ سیاه متنفر بود..می گفت دلش می گیره..

« با یاداوری اینکه به خاطر نفرتم از اون همیشه تیره می پوشیدم تا به خیال خودم اینجوری عذابش بدم پوزخند زدم..
لیلا همون کسی بود که با خیانتش وضعیتمون رو از چیزی که بود بدتر کرد..
شاید اگه مادرم مثل همه ی مادرای دنیا با نجابت زندگی می کرد و به بچه هاش عشق می ورزید الان آرام روکنارم داشتم و سرنوشت آرتام اونطور دردناک نمی شد..
من به این روز نمی افتادم و در حسرت خانواده ای که هیچ وقت نداشتم نمی سوختم..
اگه پدرم کمی مسئولیت پذیر بود و به خانواده ش توجه می کرد هیچ کدوم از اون اتفاقات نمی افتاد..
هر دوی اونها رو مسبب اصلی تموم این حوادث می دونستم»..


- به آرتام قضیه ی ارسلان و گفتم..اونم نتونست آرام و متقاعد کنه که این کارش درست نیست..
نقشه م و باهاشون در میون گذاشتم..
اینکه یه دختر رو بفرستم جلو و آرام عکس العمل ارسلان و ببینه..
مخالف بود ولی برای قبولی این نقشه و دیدن نتیجه ش چاره ی دیگه ای نداشت..


نقشه همونطور که می خواستم پیش رفت..ارسلان به حدی با اون دخترگرم گرفت که آرام یک لحظه ازشون چشم بر نمی داشت..
ما تو ماشین بودیم و اون دختر هم تو ماشین ارسلان..
صحنه ی بوسیدنشون رو آرام با چشم خودش دید..وقتی ارسلان اونو برد خونه ی خودش و........

اون دختر اینکاره بود پس مشکلی پیش نمی اومد..از طریق یکی از دوستام پیداش کرده بودم که برای اینکارمناسب بود..


آرام همه چیز و دید و یک کلمه هم حرف نزد..حتی گریه هم نمی کرد..
وقتی رسیدیم خونه گفت که می خواد استراحت کنه و خسته ست..بهش حق می دادم..باید با خودش خلوت می کرد..

اون شب بابت این قضیه حسابی ناراحت بودم..
پدرم گفت که یکی از دوستان نزدیکش یه مهمونی ِ خاص ترتیب داده لیلا هم همراهش بود و به اصرار لیلا پدرم ازم خواست که منم همراهیشون کنم..
گفت که جوونای زیادی تو مهمونی شرکت دارن و می تونم اونجا سرمو گرم کنم..
تو فکر این چیزا نبودم..ناراحته آرام بودم..با اینکه آرتامم پیشش بود..


نمی دونم چی شد که دقیقه ی آخر تصمیم گرفتم همراهشون برم..

« شاید قسمت سخت گذشته ی من همینجا بود..
برای گفتنشون تردید داشتم..
همیشه می ترسیدم که وقتی خواستم براش از گذشته م بگم تو این قسمت از زندگیم کم بیارم و ندونم باید چکار کنم..
ترس از این که با فهمیدنشون اونو از دست بدم..
من گناهی نداشتم..مادرمو بی گناه نمی دونستم ولی حتی به زبون اوردنش هم برام سخت بود..
اینکه مادرت............
ولی نمی تونم پرده از اون راز بردارم»..


- مهمونی تا قبل از شام رسمیت خودش و حفظ کرده بود ولی بعد از اون هر کس برای خودش یه گوشه مشغول شد..
مشروب سرو می شد و همه داشتن ل*ذ*ت می بردند..
صدای خنده از گوشه و کنار قطع نمی شد..

نمی دونستم مادرم هم تو مهمونی حضور داره..از مدت طلاقشون 1 ماه می گذشت..با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی یه جورایی دلم براش تنگ شده بود..

یکی از مستخدمین به طرفم اومد و کاغذی رو داد دستم..روش یه نوشته بود ( بیا طبقه ی بالا سمت راست راهروی اول اتاق چهارم) ..

با تعجب نگاهمو به بالا دوختم..نمی دونستم این پیغام از طرف کیه..ولی کنجکاو بودم دلیلش و بدونم..
طبق همون نوشته رفتم طبقه ی بالا..


خیلی خوب یادمه که اون شب بارون می اومد..صدای رعد و برق رو واضح می شنیدم بالا سر و صدا کمتر بود..
از توی اتاق صدای زنی رو شنیدم که با صدایی پر از ناز با چند نفر مشغول حرف زدن بود..لای در باز بود و فضای اتاق نیمه تاریک..
درو کمی بیشتر باز کردم..تعجبم از این بود که اگه کسی تو اتاقه چرا درو باز گذاشته؟!..


« فک منقبض شده م رو محکم تر روی هم فشردم..
صورتم از این همه حرارت سرخ شده بود وبه نفس نفس افتاده بودم..
خدایا چقدر سخته..
حتی تصور کردن اون لحظه و به یاداوردنش برام عذاب اوره..
ای کاش برای همیشه تو سینه م نگهش می داشتم و به زبون نمی اوردم..
دارم شکنجه میشم..
نمی تونم از دلارام بگذرم..اون باید همه چیزو بدونه..
اما نه..
همه چیز نه..
حالا نه

صدام می لرزید..به وضوح می دیدم که بغض تو گلوم هر لحظه داره سنگین تر میشه..
ای کاش فقط صدام بود ولی همه ی وجودم از روی عصبانیت و خشم می لرزید ..
سعی داشتم بغضمو مخفی کنم..
سخت بود»..


- روی تخت 5 تا مرد نشسته بودن..دو تا آباژور پایه بلند کنار تخت روشن بود..چهره ی هر 5 نفر برام اشنا بود..از دوستای نسبتا دور پدرم بودن..
هر 5 نفر تاجر و ثروتمند..و یک زن با لباسی نیمه ب*ر*ه*ن*ه بین اونها نشسته بود و با ل*و*ن*د*ی می خندید و حرف می زد .. نگاهه ه*و*س* آ*ل*و*د*ه شون به هیکل زن خیره مونده بود..


صداش توی گوشم زنگ می زد..یه صدای آشنا..شک داشتم..
دستم رو دستگیره بود و می لرزید..
اون 5 نفر مست بودن و قهقهه می زدند..
عرق سردی نشست رو پیشونیم ..سر خوردن ِ قطرات عرق و روی ستون فقراتم حس می کردم..

منتظر بودم برگرده تا چهره ش رو ببینم و مطمئن بشم که خودش نیست و من دارم اشتباه می کنم..
رعد و برق می زد و صدای شر شر بارون با صدای خنده های دلبرانه ی زن عجین شده بود..

بالاخره برگشت و من اونچه که نباید ببینم رو دیدم..مادرم با صورتی ارایش کرده از همیشه زیباتر شده بود و توی اون لباس نیمه ب*ر*ه*ن*ه* ی مشکی جلوی اون 5 نفر با اون نگاه های وقیح..درحال ل*و*ن*د*ی بود..


یکی از اونها به بدنش دست کشید..ناخداگاه چشمامو بستم و پلکامو روی هم فشردم..
دست چپمو مشت کردم..گوشه ی لبمو گزیدم..نفس نفس می زدم..از زور خشم..نفرت..از صحنه ای که پیش روم بود و با چشمای خودم شاهد بودم..

با شنیدن صدای ناله چشم باز کردم..مادرم در اغوش اون 5 نفر بود و............

«چقدر دردناکه که یک پسر شاهد عشق بازی مادرش با مردای غریبه باشه..
غیرتی که تو وجودم می جوشید در حال لبریز شدن بود..
توی اون لحظه ارزوم این بود از روی خجالت و سرافکندگی مرگم و هر چه زودتر ببینم..
مغزم قفل کرده بود..به روی هر تصمیمی»..


- نتونستم خودمو کنترل کنم وهمین که خواستم برم تو اتاق دستی نشست رو شونه م..تند برگشتم و نگاهش کردم..

لیلا بود که با لبخند محوی رو لباش منو نگاه می کرد..
اون زن پست فطرت..
از روی حسادت هر کاری انجام می داد..
اون هم تنها به خاطر اینکه هر چه زودتر نابودی مادرم رو به چشم ببینه..
اینکه چطور اون شب جلوی چشم پسرش حقیر جلوه کرد..


بازومو گرفت و به زور منو از اتاق دور کرد..
لیلا اون شب بهم گفت که مادرم با 4 تا مرد دیگه هم رابطه ی پنهانی داره و یکی از اونها معشوقه ش ِ ..

وقتی اینو شنیدم داد زدم ..یادمه سیلی محکمی خوابوندم تو صورتش ولی یه نفر جلومو گرفت که اگه اون نبود تیکه تیکه ش می کردم..
می خواستم همه ی حرصمو سر اون خالی کنم..
جنون پیدا کرده بودم..دست خودم نبود..



به کمک همون مرد جلومو گرفت وگرنه اگه پام به اتاق می رسید معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد..
خون جلوی چشمامو گرفته بود..

لیلا اسم تک تکشون و بهم گفت..
به قدری عصبانی بودم و به دنبال حقیقت که ازش نپرسیدم توی لعنتی این همه اطلاعات و از کجا اوردی؟!..

امارشو گرفتم که 2 شب دیگه با مردی که لیلا اون رو معشوقه ش معرفی کرده بود قرار داره..اونم توی خونه ی مادرم..

اون شب رفتم ولی نتونستم چهره ی اون مرد و ببینم..پشتش به من بود و وقتی مقابل مادرم نشست ستون وسط هال مانع از دیدم می شد..
وقتی صدای سگش و از تو باغ شنیدم مجبور شدم از روی دیوار فرار کنم..

همه ی حرفای لیلا درست از اب در اومد..وقتی از خودش پرسیدم بهم گفت که دست مادرمه ..دوستای صمیمی ..و همه ی این اطلاعات رو خود مادرم قبلا در اختیارش گذاشته ..اما حالا هیچ رابطه ای با هم ندارن..

خواستم باور کنم ولی نتونستم..یه جای کار می لنگید ..
برام مهم نبود..هراونچه که باید می دیدم و دیده بودم..
خواستم با پدرم حرف بزنم ولی فایده ای نداشت..پدرم همون موقع در مقابل مادرم احساس مسئولیت نمی کرد و حالا که کوچکترین ارزشی براش نداشت..

شب ها کابوس می دیدم..چهره ی همونایی که با مادرم بودند تو یه هاله ای از تاریکی..مثل یه سایه..
از همون شب تو مهمونی خواب و خوراک ازم گرفته شد..
از لیلا نفرت داشتم..نمی دونم چرا ولی اونو توی این ماجرا نقش اصلی می دونستم..
اینکه مادرم به این روز افتاد تقصیر اون بود..
یه حسی بهم می گفت لیلا نمی تونه یه ادم معمولی باشه..
اون لحظه داغ بودم و حالیم نبود که کسی مادرمو مجبور نکرده و به خواسته ی خودش تموم اینکارا رو انجام داده..


اوضاعم داغون بود ..
یه روز زد به سرم خواستم برم در خونه ش ولی بین راه بهم خبر دادن که آرام خودکشی کرده و الان تو بیمارستانه..
وقتی خودمو رسوندم که دیر شده بود..خواهرم..کسی که با حضورش تو زندگیم بهم آرامش می داد چشماشو برای همیشه به روی این دنیای پر از ریا و گناه بسته بود..

« نتونستم خودمو کنترل کنم..
قطره اشکی که ناخواسته نزدیک بود روی گونه م بنشینه رو با فشار دادن انگشتم به روی چشمام جلوی ریزششون رو گرفتم..
10 ساله که گریه نکردم..یاد گرفتم از جنس سنگ باشم ولی حالا با به خاطر اوردن تک تک لحظه های نحس و شوم زندگیم نمی تونم کنترلی روی خودم داشته باشم..
آرام خواهرم بود..خواهر مهربونی که قلب پاکی داشت..هنوز خیلی زود بود که بخواد اسیر خاک بشه ..جوون بود..آرزوهای زیادی داشت..
همیشه به باعث و بانیش لعنت می فرستادم..
تو زندگیم کم از این دنیا ضربه نخورده بودم»..

-با مرگ آرام خرد شدم..حس می کردم یه پدرم که فرزندش و از دست داده..بی مسئولیتی کردم..نتونستم از آرامم مراقبت کنم..اون به خاطر من مرد..من باعثش بودم و خودمو مقصر می دونستم..
برام نامه نوشته بود و گذاشته بود تو اتاقم..وقتی نامه ش و باز کردم که پیراهن سیاه به تن داشتم و چشمام پر از اشک بود..




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات