تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 96
رمان گناهکار 96
تاریخ : پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 | 06:25 ب.ظ | نویسنده : آلما
*************************
ساعت 12 و 10 دقیقه بود..رو تشک نشسته بودم .. اتاق با وجود بخاری گرم شده بود..
روسری و جلیقه و بلوزمو در اوردم که زیرش یه تیشرت نخی سفید تنم کرده بودم..
هوای شمال واقعا سرد بود..

دقیقا 20 دقیقه ست منتظرم آرشام بیاد تو اتاق..هنوزم مضطربم..دستای سردمو به هم می مالیدم..نگاهمو به در دوختم..پرده رو کشیده بودم ..

توی بالکن ایستادم و به اطرافم نگاه کردم..تو قسمت چپ ساختمون برق یکی از اتاقا روشن بود.. رفتم طرفش .. درو اروم باز کردم..بی بی گوشه ی دیوار با لبخند نشسته بود و پشتش و به رختخوابایی که ردیف کنار دیوار چیده شده بودند تکیه داده بود..

-- بیا بشین مادر..درم ببند سوز نیاد تو دخترم..
درو بستم و رفتم پیشش..رو به روش نشستم وبه صورت همیشه مهربونش لبخند زدم..
- جانم بی بی کارم داشتی؟..
-- دخترم نمی دونی مهندس امشب چش شده؟..

لبخندمو خوردم..با ناراحتی گفتم :فقط امشب نیست بی بی..والا منم نمی دونم..دیدید که حتی به زور نگام می کرد..
-- اره مادر تعجبمم از همینه که چرا با من وعمومحمد حرف می زنه ولی جواب تو رو به زور میده..گفتم شاید اتفاقی بینتون افتاده ..شگون نداره عروس و دوماد شب اول با هم قهر باشن دخترم..

سرمو زیر انداختم..خودمم از رفتارای اخیرش ناراضی بودم..لااقل چیزی هم نمی گفت تا بتونم با حرف زدن قانعش کنم..
بی بی سکوتم رو که دید دستشو به زانوش گرفت و یاعلی گفت و بلند شد..

--پاشو مادر این رختخوابا رو پهن کنیم ..اینجا رو امروز مخصوص شما اماده کردم ..
- زحمتتون شد بی بی ولی لازم نیست که حالا.. امشب ما .. اینجا.............
بی بی که زن فهمیده و با تجربه ای بود متوجه تردیدم شد و با لبخند در جوابم گفت: دخترم خجالت مخصوص تازه عروس ِ نگران نباش همه ی دخترا بالاخره یه روز این تجربه رو با شریک زندگیشون دارن..من و عمومحمد واسه حرف مردم این پیشنهاد و به آقا دادیم ..مثل اینکه کسایی نظر بد بهت دارن مادر..خدا ازشون نگذره ..عمومحمد به آقا گفت با عقدی که بینتون خونده بشه هم دهن مردم بسته میشه هم اگه خدایی نکرده اون از خدا بی خبرا خواستن کاری بکنن بدونن که تو دیگه یه زن شوهرداری..

- می دونم بی بی..ولی حتما آرشام بهتون نگفته که اون نامردا این چیزا حالیشون نمیشه..چطور بگم...........نگاهمو ازش گرفتم ....... 
-اونا حتی به زن شوهردار هم رحم نمی کنن..

به محض اینکه جمله م تموم شد بی بی با غیض زد رو دستش و گفت: پناه بر خدا..چی داری میگی دختر؟..
- قضیه ش مفصله بی بی..ولی حتما یه روز برات تعریف می کنم..

-- خودتو ناراحت نکن دخترم..آقا رو دست کم نگیر مرد محکم و با اراده ای ِ .. با این که سنی نداره و هنوز جوونه کل این روستا می شناسنش و هواشو دارن..خودتو اول بسپار دست خدا و بعدم شوهرت دخترم..ایشاالله که همه چیز ختم بخیر میشه..

- ایشاالله..من که از خدا می خوام یه روز این دردسرام تموم بشه و یه نفس راحت بکشم..
بی بی با شور و هیجان خاصی ملحفه رو از روی رختخوابا برداشت..
-- پاشو دختر بیا کمک کن تشکا رو پهن کنیم..ایشاالله که امشب به خیر وخوشی می گذره..

دو تا تشک یک نفره که ملحفه ی سفید داشت کنار هم انداختیم تو اتاق ..با یه پتوی دو نفره که خواستم یه پتوی دیگه هم بذارم کنارش ولی بی بی نذاشت..
انگار تو دلم داشتن رخت می شستن..
یه دم اروم نداشتم..
*************************
ساعت 12 و 10 دقیقه بود..رو تشک نشسته بودم .. اتاق با وجود بخاری گرم شده بود..
روسری و جلیقه و بلوزمو در اوردم که زیرش یه تیشرت نخی سفید تنم کرده بودم..
هوای شمال واقعا سرد بود..

دقیقا 20 دقیقه ست منتظرم آرشام بیاد تو اتاق..هنوزم مضطربم..دستای سردمو به هم می مالیدم..نگاهمو به در دوختم..پرده رو کشیده بودم ..

چشمامو بستم و با حرص سرمو کوبوندم رو بالشت..اَه..اینم از شانس ِ من..
سایه ی یه نفر از پشت شیشه افتاد رو پرده ی اتاق..در باز شد..فوری چشمامو بستم..قبلا چراغا رو خاموش کرده بودم ولی خب شعله های بخاری اتاق و تا حد خیلی کمی روشن کرده بود..

اگه لای چشممو یه کوچولو باز می کردمم متوجه نمی شد بیدارم..البته امیدوار بودم ولی خب اینکارو نکردم تا ببینم می خواد چکار کنه..

بوی عطرش که تو اتاق پیچید دلم ضعف رفت..صدای چِفت درو شنیدم که داشت محکمش می کرد تا سوز تو اتاق نیاد..و بعد از چند دقیقه گرمای وجودش رو کنارم حس کردم..روی تشک نشست..

نتونستم طاقت بیارم .. پلکامو خیلی خیلی کم از هم باز کردم..از گوشه ی چشم دیدمش که داره دکمه های پیراهنش و باز می کنه..
اون شب یه پیراهن سفید مایل به دودی تنش کرده بود با کت و شلوار مشکی..
به صدای نفساش دقت کردم..منظم نبود..انگار هنوزم از چیزی ناراحته و داره حرص می خوره..
پیراهنش ودر اورد و گذاشت بالای سرش..بعد از اون هم بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بندازه گرفت خوابید و مچ دست چپش و گذاشت رو چشماش..

صبر رو بیش از این جایز ندونستم..باید یه کاری می کردم تا بفهمم چشه..
تو جا نشستم..پتو روی هیچ کدوممون نبود..با نگاهی عمیق سر تا پاشو از نظر گذروندم..یعنی این مرد سرسخت و مغرور الان شوهر منه؟!..

نور کم بود ولی می تونستم ببینمش چون چشمم به این تاریکی نسبتا عادت کرده بود..کمی کج شدم و پتو رو کشیدم بالا..یه گوشه ش رو انداختم روی اون و یه گوشه ی دیگه ش رو هم تا روی سینه هام کشیدم بالا..
هیچ حرکتی نکرد..می دونستم بیداره..

-آرشام..
جوابمو با سکوتش داد..دلم ازش گرفته بود..حقم نبود باهام اینطور رفتار کنه..مگه چکارش کردم؟..این سوالی بود که بارها از خودم پرسیده بودم..

--چرا نمیگی چی شده؟..
بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه با صدای گرفته ای جوابم رو داد: بهتره بگیری بخوابی..یا اگه خوابت نمیاد برو بیرون بذار من بخوابم..

سوزش اشک رو تو چشمام حس کردم..واقعا که بی انصاف بود..رسما داشت منو از اتاق بیرون می کرد..هه..اونم شب اول عقدمون..

با حرص پتو رو زدم کنار و خواستم از جام بلند شم که پنجه های قوی و مردونه ش دور مچ دستم قفل شد..
صدام از بغض لرزید..
- ولم کن ..می خوام برم تا یه وقت خدایی نکرده مزاحم خوابتون نشم والاحضرت..

حتی نگاشم نکردم..اما تقلا هم برای رهایی از دست آرشام بی فایده بود..
-- بهت گفتم بگیر بخواب چرا حرف تو گوش ِ تو نمیره ؟..

با عصبانیت نگاش کردم..صدامون به ظاهر اروم بود ولی ارشام درونم طوفانی به پا کرده بود که هیچ جوری اروم نمی شدم..
تو جاش نیمخیز شد..یه رکابی سفید تنش بود که کاملا جذب عضله هاش شده بود..

- ازت پرسیدم چته تو هم بهم گفتی برم از اتاق بیرون تا بتونی بخوابی منم دارم میرم حالا من حرف تو گوشم نمیره یا تو که نمیذاری برم و راحتت بذارم؟..

پرتم کرد رو تشک و همزمان با صدای تقریبا بلندی که معلوم بود سعی داره بلندتر از اون نشه گفت: تو فکر کردی با رفتنت منو اروم می کنی؟..هنوز برای فهم خیلی چیزا بچه ای دلارام..

منم به طرفش نیمخیز شدم..هر دو عصبانی و با نگاهی سرکش..
-پس اگه بچه م چرا حاضر شدی عقدم کنی؟..تو که می گفتی هیچ کس نمی تونه مجبورت کنه کاری رو به زور انجام بدی..پس چرا مخالفت نکردی؟..چــــرا؟..
-- صداتو بیار پایین ..
- صدام پایین هست..من مثل تو بی ملاحظه نیستم و دنبال منفعت خودم نمی گردم..

کاملا تو جاش نشست و با دستش شونه م رو گرفت و فشار داد..
-- من منفعت طلبم یا تو؟..تو که هر دقیقه دنبال یه فرصت بودی تا با اون پسره خلوت کنی؟..دیدم چطور صمیمی باهاش گرم گرفته بودی..وقتی که داشت ازت خداحافظی می کرد و هردو نیشتون تا کجا باز بود..
- من؟!..من دنبال فرصت بودم تا با فرهاد خلوت کنم؟!..
-- اسم اون پسره رو پیش من نیار..
- اون پسره اسم داره اسمشم فرهاده..
--هر کی که می خواد باشه واسه من هیچی نیست اینو یادت باشه..
- اگه واسه ت هیچی نیست پس چرا داری به خاطرش انقدر حرص می خوری؟..
-- تو حق نداشتی باهاش گرم بگیری..اینو برای اخرین بار میگم..تو و اون پسره حق ندارید اینطور با هم صمیمی رفتار کنید..تو گذشته هرچی که بوده به من مربوط نیست از حالا به بعد اون فقط یه فامیل دوره همین و بس..
- پس دردت این بود؟..که من با فرهاد صمیمیَم؟..ولی اون مثل برادرمه.. من.............
-- بسه دیگه ..انقدر واسه من برادر، برادر نکن کسی با این حرفا خام نمیشه..تو اونو مثل برادر دوست داری ، اون چی؟..اونم تو رو مثل خواهرش می دونه؟..شک ندارم الانم که زن من شدی بازم تو رو تو قلبش داره..کسی که اسمش تو شناسنامه ی منه نباید همون اسم رو قلب کس دیگه ای هم حک شده باشه..من مثل مردای دیگه نیستم که از هر موضوعی به سادگی بگذرم..اگه تا الان زنده ست فقط به خاطر تو ِ .. فرق اون با ارسلان و شایان چیه؟..اونا نگاه به جسمت دوخته بودند و فرهاد به قلبت؟..توی این مدت زیرنظر داشتمش اگه پاشو از گلیمش درازتر می کرد جوری باهاش برخورد می کردم که از زنده بودنش پشیمون بشه..اینو بدون که من تو عمل کاملا جدیم و حرفی که بزنم تا پای مرگ روش می ایستم..

زل زدم تو چشمای عصیانگرش..تار می دیدم ..نگاهم اشک الود بود..می دونستم روی من تعصب داره..درک می کردم یه مرد ِ و طاقت این نگاه ها رو نداره..ولی حق نداشت باهام چنین رفتاری داشته باشه..

با لحن خاصی که می دونستم رَد خور نداره و آرشام ومتوجه منظورم می کنه گفتم: خودتم خیلی خوب می دونی من فرهاد و مثل برادرم دوست دارم و به غیر از این به چشم دیگه ای نگاهش نکردم..مطمئن باش اگه می خواستمش به پیشنهاد خواستگاریش جواب رد نمی دادم..الان توی این اتاق به عنوان همسرت رو به روت ننشسته بودم و باهات بحث نمی کردم..برای بار هزارم میگم که من هیچ عشقی به فرهاد ندارم..برامم مهم نیست اون در موردم چه فکری می کنه و هنوزم منو دوست داره یا نه..چون مطمئنم به مرور این عشق یکطرفه سرد میشه..تو هم یادت باشه من دختری نبودم که به خاطر منافعم تن به هر کاری بدم و این عقد ِ بین ما اگه به خواسته ی قلبیم نبود هزار سالم می گذشت بازم اینکارو نمی کردم..کسی نمی تونه منو مجبور به کاری بکنه حتی اگه اخرش به مرگم منجبر بشه بازم پاش می ایستم و کوتاه نمیام..

چشماش تحت تاثیر اون نور کم برق می زد..همین برق چشماش کافی بود تا دل بی قرارم رو بی تاب تر کنه و خاکستر چشمام رو سرکش تر..سرکش از روی عشق نه نفرت..عشقی که ازش تو قلبم داشتم قوی تر از این حرفا بود که بخواد با چند تا جمله از بین بره یا حتی کمرنگ بشه..ولی باید بهش می فهموندم منم از اون دخترای بی دست و پا نیستم..

نفسش و عمیق بیرون داد و همزمان چشماشو بست..به پشت رو تشک خوابید..هنوز چشماش بسته بود..
با دلی گرفته نگاهش کردم..پتو رو با حرص کشیدم روم و پشتمو بهش کردم..چشمامو بستم و تو همون حال یه قطره اشک از گوشه ی چشمم به روی گونه م چکید..
چه شبی ِ امشب..

پس تموم مدت روی این موضوع حساس شده بود؟..من نه از پدرم غیرت آنچنانی دیدم نه از برادرم..ولی حالا شوهرم..کسی که عاشقانه دوستش داشتم اینطور با تعصب روی من غیرت نشون می داد..

چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشید اخرشم پاشد از اتاق رفت بیرون..تقریبا نیم ساعتی بیدار موندم ولی برنگشت..
می ترسیدم سرما بخوره با اینکه ازش دلخور بودم..
لعنت به این عشق که مجبورت می کنه خواسته یا ناخواسته به خاطر ارامش معشوق غرورت رو زیر پا بذاری..

رفتم پشت پنجره و بیرون و نگاه کردم..پیراهنش و پوشیده بود ولی توی این هوای سرد همین که قندیل نبسته خیلی ِ..
گرچه از حالتش می شد فهمید که حتی نسبت به سرما هم بی تفاوته..دستاشو برده بود تو جیبای شلوارش و توی حیاط قدم می زد..
هیچ چراغی هم روشن نبود..امشب اسمون صاف بود و رخ مهتابی ماه به درون اب زلال حوض ِ وسط حیاط افتاده بود..

یه پتوی یک نفره از روی رختخوابا برداشتم و اروم از در رفتم بیرون..اصلا حواسم نبود که نه روسری سرم ِ و نه لباس گرم..
تو بالکن ایستادم..متوجه من نشد..شونه ی راستش و به درخت پرتقال ِ تو حیاط تکیه داده بود..اروم رفتم طرفش..

با نوک کفش به سنگای تو باغچه ضربه می زد..پتو رو انداختم رو شونه هاش..بی حرکت موند..
دستم رو پتو بود و خواستم بیارمش پایین که دستای گرمش روی دستای سرد من نشست..خدایا توی این هوا..چه حرارتی دارن این دستا..باورم نمی شد..

برگشت طرفم..نگاهم کرد و چیزی نگفت..
- شب بخیر..
خواستم برگردم که صدام زد..ایستادم..حضورشو پشت سرم حس کردم..برگشتم..پتو رو، روی شونه هاش نگه داشته بود..
-- چرا با این سر و وضع اومدی بیرون؟..اونم توی این هوا؟..

لحنم جوری بود که دلخوریمو بهش بفهمونه..به پتو اشاره کردم..
- دیدی که واسه چی اومدم..
--پس برات مهمم؟..

با تعجب نگاش کردم..تاریک بود ولی صداش..اروم بود..بدون هیچ عصبانیتی..
- چرا اینو می پرسی؟..
-- فقط خواستم جوابتو بدونم..

سردم شده بود..با اینکه به خودم می لرزیدم ولی نذاشتم بفهمه..گرچه خودش داشت می دید که با یه تیشرت نازک وایسادم جلوش معلومه یخ می کنم..
تو چشماش خیره شدم..فاصله مون انقدر کم بود که بتونم به راحتی نگاش کنم..
- اگه..اگه برام مهم نبودی..من الان اینجا نبودم.............و با یه مکث کوتاه...............شب بخیر..


پشتمو بهش کردم و لرزون خواستم برم تو که از پشت سر .. تن یخ زده م رو میون بازوهای محکم و گرمش جای داد..اغوشی که حرارت و ارامشش علاوه بر تن، قلبمم گرم کرد..
پتو رو از روی شونه ش کشید جلو رو شونه هام..با این وجود ولم نکرد..موهای بلندم رو از روی شونه ی چپم کنار زد و صورت ملتهبش رو به گردنم چسبوند..

- داری چکار می کنی؟..ولم کن می خوام برم تو..
با لحنی که برام تازگی داشت گفت: نه..فقط همینجا..
اب دهنم رو قورت دادم..
-- نمیشه..می خوام برم تو اتاق..




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات