تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 95
رمان گناهکار 95
تاریخ : سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 | 05:43 ق.ظ | نویسنده : آلما

****************************
حاج آقا_ بسم الله الرحمن الرحیم..لاحول و لا قوة الا بالله علی العظیم..به میمنت و مبارکی..دوشیزه خانم دلارام امینی آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید ..یک جام آینه و شمعدان .. 1391 (سالی که عقد کردن) سکه ی بهار آزادی..و 100 شاخه گل رز و 14 شاخه گل محمدی..در بیاورم؟ آیا وکیلم ؟..

بی بی_ عروس رفته گل بچینه..
و سر کله قندا رو، روی پارچه ی سفیدی که خاتون و نرگس رو سرمون گرفته بودن به هم سابید..

حاج آقا_ عروس خانم وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی معلوم در بیاورم؟آیا وکیلم؟..
بی بی_ عروس رفته گلاب بیاره..
هم خنده م گرفته بود هم استرس داشتم..هنوزم باورم نمی شد..
نگاهمو به نرمی روی آیه های قرآن می چرخوندم و تو دلم زمزمه می کردم....
زورمم می اومد به آرشام نگاه کنم..
در کل اوضاعی بود دیدنی....

حاج آقا_ برای بار سوم دوشیزه ی محترمه خانم دلارام امینی آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید ..یک جام آینه و شمعدان .. 1391 سکه ی بهار آزادی..و 100 شاخه گل رز و 14 شاخه گل محمدی..در بیاورم؟ آیا وکیلم؟..

همه جا رو سکوت پر کرد..منتظر بودن جواب بدم..
سعی کردم صدام نلرزه..ولی بدجور استرس داشتم..
قرآن رو بستم و بوسیدم..

-با اجازه ی بزرگترا.. بله..
بی بی و عمومحمد دست زدن و بی بی کِل کشید..با اینکه جمعمون کوچیک بود ولی همه شاد بودن..
حاج آقا _ مبارک باشه انشاالله..........و حالا شما آقا داماد..آقای آرشام تهرانی آیا از طرف شما هم وکیلم؟..

هیچ صدایی نمی اومد..دل تو دلم نبود..خدا شاهده کم مونده بود قلبم از سینه م بزنه بیرون..
تا اینکه صدای ارشام..مثل همیشه محکم و جدی..

آرشام_ بله..
حاج آقا _ مبارکه ..برای سلامتی عروس و داماد صلوات ختم کنید..
« الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم »

بی بی پارچه رو از رو سرمون برداشت..قرآن رو مجددا بوسیدم و دادم دستش..
تو همین فاصله ی کوتاه آرشام سرشو چرخوند و نگاهمون تو کسری از ثانیه در هم گره خورد..
هنوز همون دلخوری رو تو چشماش می دیدم..
پیش خودم یه حدسایی زده بودم....

بی بی صورتمو بوسید و عمو محمد هم با ارشام روبوسی کرد هر دوشون بهمون تبریک گفتن.. عمومحمد دو تا جعبه داد دست بی بی ..توشون حلقه هامون بود که عمومحمد و بی بی برامون خریده بودن....
دو تا حلقه ی ساده ی طلا ..فوق العاده ست..همیشه دوست داشتم اگر ازدواج کردم حلقه م ساده باشه..درست مثل همینا..
حلقه ها رو دست همدیگه کردیم..
برام مثل خواب بود..اگر هم خواب باشه دوست ندارم هیچ وقت بیدار بشم..

حاج آقا رو به ارشام گفت که دفترش تو تهران ِ و چند روز دیگه سر بزنه می تونه سند ازدواجمون رو تحویل بگیره..
بعدش هم یه دفتر بزرگ گذاشت جلومون و گفت که یه ردیف رو کامل امضا کنیم..شاهدامون هم بی بی و عمومحمد و نرگس و خاتون بودند..

و بعد از اون هم برامون ارزوی خوشبختی کردند و به اصرار عمومحمد هم برای اینکه شام بمونن توجهی نکردن و حاج آقا هم گفت که چند جا کار داره باید بره..
یه مهمونی 4 نفره ترتیب داده بودیم که همه ی کاراشو هم بی بی و عمومحمد انجام داده بودند..
شیرینی محلی..میوه..شام که زرشک پلو با مرغ بود و عجب عطری داشت این برنج ایرانی..

آرشام امشب کمتر تو خودش بود و بیشتر با بی بی و عمومحمد حرف می زد ولی بازم زیاد منو تحویل نمی گرفت..
اگه با هم رو به رو می شدیم یه چیزی می گفت ولی تو حالت معمولی ساکت می موند..

بعد از شام کمی میوه خوردیم..تا اینکه بی بی با لبخند به من اشاره کرد و از در رفت بیرون..
کمی بعد منم پاشدم و پشت سرش رفتم..

توی بالکن ایستادم و به اطرافم نگاه کردم..تو قسمت چپ ساختمون برق یکی از اتاقا روشن بود.. رفتم طرفش .. درو اروم باز کردم..بی بی گوشه ی دیوار با لبخند نشسته بود و پشتش و به رختخوابایی که ردیف کنار دیوار چیده شده بودند تکیه داده بود..

-- بیا بشین مادر..درم ببند سوز نیاد تو دخترم..
درو بستم و رفتم پیشش..رو به روش نشستم وبه صورت همیشه مهربونش لبخند زدم..
- جانم بی بی کارم داشتی؟..
-- دخترم نمی دونی مهندس امشب چش شده؟..

لبخندمو خوردم..با ناراحتی گفتم :فقط امشب نیست بی بی..والا منم نمی دونم..دیدید که حتی به زور نگام می کرد..
-- اره مادر تعجبمم از همینه که چرا با من وعمومحمد حرف می زنه ولی جواب تو رو به زور میده..گفتم شاید اتفاقی بینتون افتاده ..شگون نداره عروس و دوماد شب اول با هم قهر باشن دخترم..

سرمو زیر انداختم..خودمم از رفتارای اخیرش ناراضی بودم..لااقل چیزی هم نمی گفت تا بتونم با حرف زدن قانعش کنم..
بی بی سکوتم رو که دید دستشو به زانوش گرفت و یاعلی گفت و بلند شد..

--پاشو مادر این رختخوابا رو پهن کنیم ..اینجا رو امروز مخصوص شما اماده کردم ..
- زحمتتون شد بی بی ولی لازم نیست که حالا.. امشب ما .. اینجا.............
بی بی که زن فهمیده و با تجربه ای بود متوجه تردیدم شد و با لبخند در جوابم گفت: دخترم خجالت مخصوص تازه عروس ِ نگران نباش همه ی دخترا بالاخره یه روز این تجربه رو با شریک زندگیشون دارن..من و عمومحمد واسه حرف مردم این پیشنهاد و به آقا دادیم ..مثل اینکه کسایی نظر بد بهت دارن مادر..خدا ازشون نگذره ..عمومحمد به آقا گفت با عقدی که بینتون خونده بشه هم دهن مردم بسته میشه هم اگه خدایی نکرده اون از خدا بی خبرا خواستن کاری بکنن بدونن که تو دیگه یه زن شوهرداری..

- می دونم بی بی..ولی حتما آرشام بهتون نگفته که اون نامردا این چیزا حالیشون نمیشه..چطور بگم...........نگاهمو ازش گرفتم ....... 
-اونا حتی به زن شوهردار هم رحم نمی کنن..

به محض اینکه جمله م تموم شد بی بی با غیض زد رو دستش و گفت: پناه بر خدا..چی داری میگی دختر؟..
- قضیه ش مفصله بی بی..ولی حتما یه روز برات تعریف می کنم..

-- خودتو ناراحت نکن دخترم..آقا رو دست کم نگیر مرد محکم و با اراده ای ِ .. با این که سنی نداره و هنوز جوونه کل این روستا می شناسنش و هواشو دارن..خودتو اول بسپار دست خدا و بعدم شوهرت دخترم..ایشاالله که همه چیز ختم بخیر میشه..

- ایشاالله..من که از خدا می خوام یه روز این دردسرام تموم بشه و یه نفس راحت بکشم..
بی بی با شور و هیجان خاصی ملحفه رو از روی رختخوابا برداشت..
-- پاشو دختر بیا کمک کن تشکا رو پهن کنیم..ایشاالله که امشب به خیر وخوشی می گذره..

دو تا تشک یک نفره که ملحفه ی سفید داشت کنار هم انداختیم تو اتاق ..با یه پتوی دو نفره که خواستم یه پتوی دیگه هم بذارم کنارش ولی بی بی نذاشت..
انگار تو دلم داشتن رخت می شستن..
یه دم اروم نداشتم..




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات