تبلیغات
رمان سرا - رمان روزای بارونی 5
رمان روزای بارونی 5
تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : آلما

____________________

آترین دستاشو گرفت بالا و رو به آرتان جیغ کشید:
- منم بیام ... 
آرتان با یه خیز آترین رو کشید توی بغلش و سه تایی مشغول رقصیدن شدن ... 
تو واسم مثل بارونی
تو واسم مثل رویای
تو با این همه زیبایی
منو این همه تنهایی...
منو حالی که میدونی... 
ترسا رفت طرف آرتان و آترین و با عشق گونه آترینو که سعی داشت دستشو مثل مامانش قر بده بوسید ... به دنبال این حرکتش نرم نرم رفت تا پایین کف دستش رو زد روی زمین و بعدش دست خودشو بوسید ... حقیقتا حاضر بود خاک پای شوهر و پسرش رو به چشم بکشه ... آرتان یه دفعه خم شد ترسا رو کشید بالا و محکم بغلش کرد ... 
من با تو آرومم..
وقتی دستامو می گیری...
وقتی حالمومی پرسی...
حتی وقتی ازم سیری
حتی وقتی که دلگیری.. 
بالا و پایین پریدنای آترین هم نمی تونست باعث جدا شدن ترسا از آغوش آرتان بشه ... هنوزم بعد از گذشت سالها با شنیدن صدای طپش های قلب آرتان آروم می شد ... 
من بی تو میمیرم
تو که حالمو می فهمی...
تو که فکرمو می خونی
تو که حسمو می دونی...
تو که حسمو می دونی
( آهنگ من با تو آرومم محمد رضا هدایتی بازیگر نقش طغرل :دی ) 
آهنگ که تموم شد دستای آرتان از دور شونه ترسا آروم باز شد ... ترسا سرشو گرفت بالا و چشمک زد ... آرتان لبخند محوی زد و آترین رو گذاشت روی زمین و گفت:
- ببین ما رو به چه کارایی می اندازیا! 
آترین با هیجان دوید کنترل رو برداشت چند اهنگ عقب جلو کرد و گفت:
- بابا نوبت توئه!
آرتان سریع نشست و گفت:
- برو باباتو فیلم کن!
ترسا غش غش خندید و گفت:
- باباشو داره فیلم می کنه ... پاشو بچه مو منتظر نذار .. 
به دنبال این حرف چشمک زد ... آتان چپ چپی نگاش کرد و محو حرکات آترین شد که سعی داشت با همه وجودش حرکاتی رو که از عمو نیماش یاد گرفته بود رو با اون آهنگ تند انجام بده ... اینقدر حرکاتش بامزه بود که نتونست جلوی خودش رو بگیره و قهقهه زد ... از اون خنده هایی که سالی یه بار خودشونو نشون می دادن ... ترسا هم خندید و گفت:
- الهی مامان قربونت بره!
آرتان از جا بلند شد و گفت:
- مامان بیجا می کنه!
بعد از این حرف رفت سمت آترین و حرکت موجی رو که آترین نمی تونست درست انجام بده رو براش انجام داد و گفت:
- اینجوری عزیزم!
ترسا مبهوت جیغ کشید:
- آرتــــــــان!
آرتان مرموزانه ابرویی بالا انداخت و به آترین خیره شد ... آترین هم هیجان زده سعی کرد همون کار رو انجام بده ... وقتی بعد از چند لحظه موفق شد آرتان با یه حرکت شش دور سرجاش پیچ خورد دور خودش و گفت:
- حالا این رو تمرین می کنیم ... 
ترسا دیگه طاقت نیاورد مشتی توی شونه آرتان کوبید و گفت:
- کصافط!!! تا امروز رو نکرده بودی این هنرت رو ... 
ارتان شونه ای بالا انداخت و گفت:
- اولا شما همیشه محو رقصیدن نیما جونتون می شدین و هیچ وقت ما رو نمی دیدین! دوما من هیچ وقت از این جنگولک بازیا خوشم نمی یاد ... هیپ هاپ رو به عنوان نرمش یاد گرفتم ... سوما ...
به اینجا که رسید اشاره ای به آترین کرد و گفت:
- هزار بار بگم بعضی حرفا بداموزی داره!! باید رعایت کنی ...
ترسا غر زد:
- دو روز دیگه می ره مدرسه یاد می گیره خودش!
- عزیزم ... بچه وقتی تو محیطی بزرگ بشه که پدر و مادرش درست صحبت کنن کم کم درست صحبت کردن برای خودش هم یه ارزش می شه ... اما اگه تو رعایت نکنی اونم دلیلی نمی بینه که رعایت کنه! 
- باز روانشناس شدی؟!
- من اگه نتونم بچه مو درست تربیت کنم چه انتظاری از مردم عادی می شه داشت ؟
ترسا چپ چپ نگاه کرد اما حرفی نزد ... چون به حرفای آرتان ایمان داشت ... آرتان هم حرفش رو ادامه داد و گفت:
- حرفم چهارماً هم داشت خانوم دکتر ... شما مگه درس نداشتی؟ بفرما سر درست! 
ترسا خنده اش گرفت، مشت دیگه ای تو شونه آرتان کوبید و با حرکتی غافلگیرانه گونه اش رو بوسید و گفت:
- بهت افتخار می کنم! 
بعد از اون آترین رو هم بوسید که تو روحیه اش تاثیر منفی نذاره. اینو هم از آرتان یاد گرفته بود ... بوس در حد گونه مجاز بود ... قربون صدقه مجاز بود اما بیشتر از اون باعث بلوغ زودرس واسه آترین می شد ... در ضمن هر وقت آرتان رو می بوسید باید آترین رو هم می بوسید تا آترین تفاوت بین دو بوسه رو حس نکنه ... همینطور که دیکته های آرتان رو توی ذهنش مرور می کرد راهی اتاقش شد ... 

_______________
_________________________


دستی روی سیم های گیتارش کشید، نت سل صداش زیر تر از حد عادی بود، مشغول کوک کردن گیتار شد، در همون حالت حواسش توی آشپزخونه هم دور می زد، توسکا تند و فرز مشغول درست کردن شام بود. عاشق روزهای جمعه بود، هم خودش خونه بود و هم توسکا ، می تونستن یه دل سیر همو ببینن. به خصوص برای اون که حس می کرد هر چی هم توسکا رو ببینه بازم کمه! صدای تق تق که بلند شد گیتار رو رها کرد و کمی گردن کشید، توسکا داشت تند و فرز روی تخته چوبی هویج ها رو قطعه قطعه می کرد. همه حواسش هم معطوف کارش بود و اصلا متوجه ارشاویر نشده بود که داره دیدش می زنه. آرشاویر لبخندی زد و دوباره نشست سر جاش، گیتار رو برداشت و انگشت شستش رو از سیم ششم تا سیم اول کشید پایین. اینبار همون صدایی که می خواست به گوشش خورد. بی توجه به کاغذهای آکورد ریخته شده دور و برش نت ها رو توی ذهنش ترسیم کرد و شروع کرد به زدن. ریتم آهنگ رفته رفته داشت تند تر می شد و عجیب بود که صدای ضربات توسکا روی هویج ها هم داشت تند تر می شد. آرشاویر خنده اش گرفت، بند گیتارش رو دور گردنش انداخت و از جا بلند شد، همینطور که می زد شروع کرد به خوندن و راه افتاد سمت آشپزخونه، توسکا اینبار داشت سرک می کشید ، با دیدن آرشاویر که با یه حرکت رفت روی صندلی های کنار اپن و پرید روی اپن خندید. آرشاویر چهار زانو نشست روی اپن و در حالی که خیره شده بود به توسکا به خوندنش ادامه داد:
- Remember summer remember my love
Burning for you
Shining for you
Remamber summer i miss you my heart
thinking love you
thinking love you
بمون
کنارم بمون... اگه بری من می میرم آسون
عشقم ..... تو هستی عشقم
باهاتم تا پای جوون
بمون
کنارم بمون.... اگه بری من میمیرم آسون

عشقم.... تو هستی عشقم
با هاتم تا پای جوون

تا پای جوون
Remember summer remember my love

Burning for you
Shining for you
Remamber summer i miss you my heart
thinking love you
thinking love you

می خوام
عشقتو می خوام
اگه بری سوت و کور دنیاام
از من
نگیر این حس ووو
تا ابد بمون باهام
می خوام
عشقتو می خوام
اگه بری سوت و کور دنیاام
از من
نگیر این حس ووو
تا ابد بمون باهام
Remember summer remember my love
Burning for you
Shining for you
Remamber summer i miss you my heart
thinking love you
thinking love you
....
woow
woow
woow...
Remember summer remember my love
Burning for you
Shining for you
Remamber summer i miss you my heart
thinking love you
thinking love you
یادته عاشق شدیم هر دومون
تو تابستون تو تابستون
قسمت دادم که با من بمون
یادش بخیر
اون تابستون 

( آهنگ علی کیانی remember the summer )
توسکا تند تند مشغول ریز ریز کردن هویج ها بود و هر از گاهی دور خودش چرخی می زد. همه حواس آرشاویر دیگه پیش توسکا بود. توسکا هویج ها رو داخل قابلمه پر از آب جوش ریخت و مشغول ریز ریز کردن قارچ ها شد. اینقدر سرعت دستش زیاد شده بود که توی یه لحظه حواس پرتی نوک انگشت سبابه دست چپش رو برید و جیغش بلند شد. آهنگ قطع شد و آرشاویر سریع گیتار رو از دور گردنش در آورد انداخت روی اپن و خودش هم پرید پایین. توسکا انگشتش رو با دست دیگه ای چسبیده بود و کمی خم شده بود. چشماشو از زور سوزش انگشتش بسته بود. آرشاویر با یه حرکت کشیدش توی بغلش و گفت:
- ول کن عزیزم، ول کن ببینم چه کردی با خودت ... 
سعی کرد مشتش رو باز کنه، اما فایده ای نداشت چون توسکا نه چشماشو باز و نه دستشو ول می کرد. آرشاویر دستشو گرفت توی دستش و آروم آروم انگشتای دست راستشو از دور انگشت سبابه دست چپش باز کرد. خیلی هم نبریده بود اما دلیل نمی شد که دل بیقرار آرشاویر آروم بشه. توسکا رو نشوند روی صندلی میز ناهار خوری و صداش زد:
- عزیزم ... 
توسکا چشماشو باز کرد و اشک از لای چشماش به بیرون سرک کشید. آرشاویر انگشت دستشو بوسید و گفت:
- خیلی درد می کنه؟ می خوای بریم دکتر؟
توسکا نگاهی به انگشتش کرد و گفت:
- نه! یه لحظه فقط خیلی سوخت ... الان بهتره ... 
آرشاویر باز انگشت توسکا رو زیر و رو کرد. یه کم خون بیشتر نیومده بود و همون هم خشک شده و جلوی خونریزی بیشتر رو گرفته بود. از جا بلند شد رفت سمت یخچال تا چسب زخمی از داخل جعبه کمکهای اولیه برداره و گفت:
- زهرمار بخورم جای شام!
توسکا اعتراض کرد:
- اِ آرشاویر ... 
آرشاویر چسب رو در اورد و گفت:
- خوب نگاه کن با خودت چی کار می کنی؟!! 
- حواسمو پرت کردی دیگه ... وقتی می یای یه کنسرت زنده بالای سرم اجرا می کنی توقع داری چی کار کنم؟
آرشاویر لبخندی زد و گفت:
- اینقدر نمک نریز برای من ... 
توسکا انگشتش رو گرفت سمت آرشاویر تا چسب رو براش بچسبونه و گفت:
- دوست دارم! آرشاویر خودمی ... 
آرشاویر خندید، دوباره روی زخم رو بوسید و چسب رو براش چسبوند. بعدش به در آشپزخونه اشاره کرد و گفت:
- برو بیرون، بقیه اش با من ... 
- اِ نه! تو بلد نیستی ... 
- من بلد نیستم!!؟
- بلی، تو کی آشپزی کردی؟ بیا برو بیرون اونقدرا هم دست و پا چلفتی نیستم. تازه مرغمو پختم داشتم سوپ می پختم که این بلا بر سرم نازل شد. 
- قربون اون سرت برم من، برو بیرون بهت می گم! یه سوپ پختن که کاری نداره. 
- آرشاویر ! بیا برو برام یه کم پیانو بزن، من با صدای پیانوت آروم می شم . 
- با این دستت ... 
- چشه مگه؟ زخم شمشیر که نخوردم! یه خراش جزئیه! برو برام بزن منم اینو درست می کنم با یه سینی چایی می رسم خدمتتون.
آرشاویر غافلگیرانه بغلش کرد، موهای فرش رو از توی صورتش کنار زد و گفت:
- کدبانوی منی تو!
توسکا هلش داد و گفت:
- بـــــرو!
بعد از رفتن آرشاویر توسکا به کارش ادامه داد. روز به روز از ازدواج با آرشاویر راضی تر می شد. چون هیجان آرشاویر فرو کش نمی کرد و همیشه زندگیش توی سطح بالایی از هیجان و عشق قرار داشت و این چیزی نبود که باعث نارضایتیش بشه. نه فقط توسکا که هیچ زنی از اینکه شوهرش عاشقش باشه ناراحت نمی شه. با شنیدن نوای خوش پیانو تند تند بقیه مواد سوپ رو اماده کرد. قلبش دچار آرامشی عمیق شده و خوش طنین تر از همیشه می طپید. خورد کردن قارچ ها که تموم شد مواد رو داخل قابلمه ریخت و در قابلمه رو گذاشت. اینبار مشغول چایی ریختن شد. یه فنجون برای خودش و یه لیوان برای آرشاویر. آرشاویر عادت داشت چایی رو لیوانی بخوره ... ظرف خرما و کشمش و گزی که به تازگی از اصفهان خریده بودن رو داخل سینی قرار داد و رفت بیرون. آرشاویر پشت پیانوی قهوه ای رنگش نشسته و با همه عشقش می زد. توسکا خوب می دونست که پیانو ساز مورد علاقه آرشاویره. همینطور که خودش هم صدای اون رو به هر صدایی ترجیح می داد. سینی رو روی میز وسط سالن گذاشت و نشست. آهنگ به اتمام رسید ، با هیجان براش دست زد و گفت:
- تو محشری عزیزم. 
آرشاویر از پشت پیانو بلند شد، با لبخند اومد سمت توسکا و گفت:
- باید محشر باشم که به تو بیام!





طبقه بندی: رمان--روزای بارونی،
برچسب ها: رمان روزای بارونی،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات