تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 92
رمان گناهکار 92
تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 | 12:49 ب.ظ | نویسنده : آلما
**********************
اون شب با هزار بدبختی خوابیدم ولی تا صبح فکر و خیال دست از سرم برنداشت..
صبح وقتی همراه بقیه دور سفره نشسته بودم تموم حواسم پیش ارشام بود که اخماشو حسابی کشیده بود تو هم و هیچی نمی خورد..
کمی از پنیر محلی گذاشتم دهنم..مزه ش بی نظیر بود..

بی بی_ دخترم شیر بخور گرم و تازه ست..
لبخند زدم..
-چشم بی بی می خورم..ببخشید باعث زحمتتون هم شدم..

متقابلا با مهربونی ذاتی که چاشنی لبخندش قرار داده بود نگام کرد..
-- کدوم زحمت مادر وجودت اینجا برای ما رحمته..خدا شاهده اندازه ی دخترم برام عزیزی..اینجا خونه ی خودته مادر دیگه از این حرفا نزن..

با شرمندگی یه قلوپ از شیر گرمی که معلوم بود تازه دوشیده شده خوردم..
تو این خونه ی روستایی بین این دیوارای قدیمی عجب صفا وصمیمیتی بر قرار بود ..مخصوصا با وجود دلای پاک و مهربون عمومحمد و بی بی..حس غریبگی بهم دست نمی داد..

وقتی داشتم شیر رو سر می کشیدم متوجه نگاه های خاصی که عمو محمد و ارشام بهم مینداختن شدم..
آرشام سرشو تکون داد و بعدشم با یه تشکر زیرلبی از کنار سفره بلند شد و رفت بیرون..
به 1 دقیقه نکشید که عمومحمد هم پشت سرش رفت..

به بی بی نگاه کردم ..تو فکر بود..به یه گوشه خیره شده بود و چیزی نمی گفت..
- بی بی.......
حواسش جمع شد و نگام کرد..
-- جون ِ بی بی..
- جونت سلامت بی بی جون..
لبخندش پررنگ شد و درخشش اشک تو چشماش بیشتر..
- بی بی..چیزی شده؟!..
-- نه مادر یاد قدیما افتادم..وقتی مریمم صدام می زد و می گفتم جان ِ بی بی همینجوری جوابمو می داد..منو یاد دخترم میندازی..اونم مثل تو قلب مهربونی داشت..شاداب بود و یه لحظه خنده از رو لباش کنار نمی رفت..اما...........
آه پر سوزی که از ته دل کشید و اشکاشو پاک کرد..............

--این روزگار به هیچ کس وفا نکرده مادر..به مریم منم وفا نکرد..دختر جوونم پر پر شد..
همونطور که با گوشه ی روسریش چشماشو پوشونده بود شونه های نحیفش زیر بار این همه اشک و آه و غصه می لرزید..
غم خودمم تازه شد..درحالی که چشمام نمناک شده بود بغلش کردم..بی صدا اشک می ریخت..

- ببخش بی بی ناراحتت کردم..
سرشو بلند کرد..کنارش نشستم..با گوشه ی روسریش اشکاشو پاک کرد..چشماش قرمز شده بود..
--نه مادر تو که تقصیر نداری..اتفاقا سبک شدم باهات حرف زدم..لعنت خدا بر دل سیاه شیطون..خدا ازش نگذره که دل یه مادر و به غم جیگر گوشه ش اتیش زد..

- بی بی مگه چی به سر مریم اومد؟..ببخشید می دونم فضولیه ولی واقعا کنجکاو شدم..
-- نه مادر این چه حرفیه ..چی بگم ..چی بگم از اون از خدا بی خبر که ما رو به روز سیاه نشوند..
چند سال پیش یه مرد جوونی رو عمومحمد کنار رودخونه پیدا می کنه و با خودش میاره خونه..چون زنده بود با کمک طبیب به لطف خدا شفا پیدا کرد..ولی به گفته ی خودش چیزی یادش نمی اومد..
پسر خوش بر و رویی بود..ندونستیم که این کار هیچ خیری توش نداره و اخر سر این خودمون هستیم که تو این اتیش می سوزیم و خاکستر می شیم..
از روی خوبی به این پسر جا دادیم..همینجا موند..کاری هم به ما نداشت..2 تا از پسرامو توی تصادف از دست داده بودم..اونو مثل پسر خودم می دونستم..
مریم اون موقع دانشجو بود..کم کم هو پیچید تو روستا که عمومحمد با وجود دختر مجردش مرد غریبه تو خونه ش نگه می داره و.......
خلاصه مادر سرتو درد نیارم مونده بودیم تو رودروایسی تا بهش بگیم که اره قضیه اینه و یه فکری بکنیم..
اونم با هزار بهونه و چرب زبونی گفت که جایی رو نداره بره..حتی عمومحمد چند بار خواست راضیش کنه واسه مداوا برن تهران ولی قبول نکرد..
ما هم ساده داشتیم فریبشو می خوردیم..ندونستیم که چشمش مریمم رو گرفته..
یه روز که رفته بودم تخم مرغا رو به حسن آقا بقال بدم مثل اینکه یکی از روستاییا به عمومحمد خبر میده که بیا گاوم مریض شده داره تلف میشه..
آخه عمومحمد یه چیزایی سرش می شد اهالی روستا هم هر وقت کمک لازم داشتن می اومدن سراغ ما..
خلاصه همون روز من تو بقالی یه کم معطل شدم وایسادم تا حسن آقا بیاد تخم مرغا رو تحویلش بدم..
کسی جز اون خونه نبود..مثل اینکه اون روز مریم یکی از کلاساشو از دست داده بود و واسه همین زود بر می گرده خونه.................

دستشو به سرش گرفت و همونطور که خودشو تکون می داد و اشک می ریخت ادامه داد: چی بگم مادر که دلم خون ِ..اون از خدا بی خبر نگاهه بد به دخترم داشت..همه ی اهل روستا برامون حرف در اورده بودن و ما به خاطر خشنودی خدا و بنده ش بی توجه از کنارشون رد می شدیم ولی اون نامرد بهمون بد کرد..
می خواست دامن دخترم رو لکه دار کنه..دخترم میاد تو حیاط و جیغ می کشه اونم دنبالش می کنه..با هم گلاویز میشن و مریم به خاطر نجات جونش به هر چیزی که دم دستش بوده چنگ می زنه..اینارو یکی از زنای همسایه از بالای پشت بوم دیده و شاهد بوده.. ولی از ترسش کاری نکرده..
جلوی دهنشو گرفته بود که صداشو همسایه ها نشنون..مریم از دستش فرار می کنه اونم عصبانی میشه و می زنه تو صورتش..
دخترم..جیگر گوشه م میافته زمین وسرش می خوره به آجرای لب باغچه و..عزیزدل مادر همون لب باغچه بال بال می زنه تا جونش در میشه..
اون بی همه چیز تا می بینه اوضاع اینجوریه فرار می کنه..من و عمو محمد دیر رسیدم..مریمم تموم کرده بود............

صدای گریه وضجه ش دل سنگ و آب می کرد..سرشو تو بغلم گرفتم و منم همپاش اشک ریختم..
عجب سرگذشت تلخی..خدایا این مادر با وجود این همه غمی که تو دلش داره چی می کشه..

به قدری تو حال و هوای خودم و داستان زندگی مریم غرق شده بودم که نفهمیدم آرشام و عمومحمد از کی به درگاه اتاق تکیه دادن ودارن ما رو نگاه می کنند..
به آرشام نگاه کردم که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود وبا اخم به زمین خیره شده بود..
از فک منقبض شده ش می شد فهمید که تا چه حد عصبانیه..سرشو به ارومی بلند کرد..انگار سنگینی نگاهمو حس کرده بود..
چشم تو چشم شدیم..قطرات پی در پی اشک صورتمو خیس می کرد ولی من بدون اینکه حتی پلک بزنم تو چشماش خیره شده بودم..
کلافه از دیوار فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت..
**************************
تقریبا ظهر شده بود..توی هال نشسته بودم پیش بی بی..
فرهاد صدام زد..خواستم برم تو اتاقش که از یه طرف دیگه آرشام صدام زد..
مونده بودم چکار کنم..صورت ارشام جدی بود..جرات نداشتم حرفی بزنم..مخصوصا جلوی بی بی و عمومحمد..

به بی بی گفتم که به فرهاد بگه کارم که تموم شد میام پیشش اونم با لبخند قبول کرد..
دنبال آرشام رفتم..رفت تو حیاط..محافظا بیرون بودن چون تو حیاط که ندیدمشون..

- چی می خواستی بگی؟..
-- اون دکتره باهات چکار داشت؟..
- اولا دکتره نه و دکتر فرهاد رادفر..دوما چه می دونم نذاشتی که برم ببینم..

سکوت کرد..نگاهشو یه دور تو حیاط چرخوند و روی صورتم ثابت نگهش داشت..
نگاهمو به حوض کوچیکی که وسط حیاط بود دوختم..اطراف اکثر خونه های اینجا حصار کشی شده بود ..و بعضی از خونه ها که قدیمی تر بودن در ِ مجزا داشتن..یه در قدیمی که معلوم بود مدت زیادی ِ پوسیده..

-- می دونم که دیشب حرفای من و عمومحمد و شنیدی..پس لازم نیست چیزی رو توضیح بدم..
با تعجب نگاش کردم..کاملا جدی بود..
-- اونجوری نگام نکن سایه ت و پشت پنجره دیدم..بدون شک وقتی اومدیم تو حرفامونو شنیدی..

عجب ادمی بودا..

خودمو نباختم ..تک سرفه ای کردم و جوابشو دادم..
- خب که چی؟..بر فرض که شنیده باشم..
--نظرت چیه؟..
- در مورد چی؟!..
-- پیشنهاد عمومحمد..
- عمومحمد وبی بی تحت تاثیر شرایط سختی که داشتن می خوان با اینکار اون قضیه رو جبران کنن..این نظر منه..
-- پس قبول نمی کنی..
- مگه تو قبول می کنی؟!..

نگاهشو از روم برداشت..
-- پشنهاد بدی نیست..به نظرم موقت مناسبه..
پوزخند زدم و باز شدم همون دلارام گستاخ و بی پروایی که آرشام گربه ی وحشی صداش می زد..
- نه بابا گرمیت نکنه..خوبه از قبل برنامه هاتم چیدی..هه..عقد مـــوقت..
-- تو مشکلی داری؟..
- روتو برم پس چی فکر کردی؟!..که تا بگی بیا عقد کنیم منم بگم ای به چشم چرا که نه؟!..

یه قدم اومد جلو..
-- مگه می تونه غیر از اینم باشه؟..
یه قدم رفتم عقب..
- حالا که می بینی راضی نیستم..فکر کردی یه دختر بی پناه و بی کس به پستت خورده موقعیتو طلایی دیدی که خرش کنی صیغه ت بشه اره؟..کور خوندی..
لبخند کجی نشست گوشه ی لباش و یه قدم دیگه اومد جلو..
-- از هر موقعیت طلایی باید استفاده کرد..تو بودی پسش می زدی؟..

چشمام از این همه وقاحت گشاد شده بود..
- پس اون کی بود که داشت به عمومحمد می گفت من قصد ازدواج ندارم؟..
-- دیشب خسته بودم ذهنم کار نمی کرد..نیاز داشتم که فکر کنم..
-اتفاقا به نظرم حرفای دیشبت حقیقت داشت..اینایی که الان داری تحویلم میدی رو باور ندارم..

خواستم برم تو که با یه قدم بلند خودشو رسوند بهم و بازومو گرفت..
-- کجا؟!..
-- ول کن دستمو..بی بی رو صدا می زنما..
- که منو تهدید می کنی اره؟..

لحنش اروم بود..ولی حرکاتش پر از خشونت..
- هر چی می خوای فکر کن..
-- چرا لج می کنی دختر؟..
- پس فکر می کردی قبول می کنم ؟..
-- شک ندارم که قبول می کنی..
- خیلی رو داری..
-- تو دیگه چرا اینو میگی؟..
-ولم کن..
-- جواب منو ندادی..
- هزار بار دیگه هم باشه میگم من اینکارو نمی کنم..من زن صیغه ای هیچ کس نمیشم..
-- زن صیغه ای هیچ کس نمیشی زن عقدی من میشی..
- چه عقدی؟..
-- موقت..

تقلا کردم و با حرص پسش زدم..
- هر دوش یکیه..من هر جایی نیستم..

با خشم بازومو گرفت و منو کشید دنبال خودش..محکم چسبوندم سینه ی دیوار..با خشم زیر لب تو صورتم توپید..
-- بفهم چی از اون دهنت میاد بیرون..من کی همچین حرفی زدم؟..
-سر بسته گفتی منظورت چیه..من یه دخترم نمی خوام صیغه بشم..حق دارم مثل ادم زندگی کنم..اگه بخوام ازدواج کنم با کسی عقد می کنم که از ته دل منو بخواد..اونم نه موقت..فقط دائم چون می خوام برای همیشه تو زندگیم باشه نه واسه چند روز..

بی حرف تو چشمام خیره شد ..از زور هیجان نفس نفس می زدم و قفسه ی سینه ی آرشام هم با چه شتابی بالا و پایین می شد..

-- پس دردت اینه..اگه عقد دائم کنیم حله؟..
فقط نگاش کردم..می خواستم صداقت گفته هاشو از تو چشماش بخونم..
-- چرا هیچی نمیگی؟..
- من باهات عقد نمی کنم..
مات موند..ولی از خشونتش کم نشد..
-- چرا؟!..
- چون تو این کار تردید داری..قلبا نمی خوای..

صداش با اینکه بلند نبود ولی انقدر محکم بود که باعث بشه تن و بدنم بلرزه و چشمامو ببندم..
-- د ِ اخه تو چی از جون من می خوای؟..تو فکر کردی انقدر بیکارم که تا عمومحمد گفت برو دختره رو عقد کن بگم باشه؟..10 ساله دارم از هم جنسای تو دوری می کنم ازدواج که کلا واسه م بی معنی بود..تو خیال کردی من نمی تونم نظر عمومحمد رو برگردونم؟..شده باشه می برمت یه جای دیگه ولی اینکارو نمی کنم..این عقاید واسه بی بی و عمو محمده نه آرشام..من عقاید خودمو دارم..

چشمامو بازکردم..زل زدم تو چشمای سیاهش که اروم و قرار نداشتن..
- پس چرا اینکارو می کنی؟..
-- ازم نخواه چیزی بگم..
- تا ندونم هیچ جوابی بهت نمیدم..
-- چی می خوای بدونی؟..
- اگه میگی مجبور به این کار نیستی پس کار خودتو بکن..کسی زورت که نکرده خودتم داری میگی، پس بی خیال برو با عمومحمد حرف بزن بگو اینکارو نمی کنی..ولی تو داری اصرار می کنی عقد کنیم..حتی میگی راضی هستی عقد دائم باشه ولی ترس و تردید رو تو حرفات و حتی تو نگاهت می بینم واسه اینا چه جوابی داری؟..

-- من از چیزی نمی ترسم..حرف از علاقه زدی و منم.................
- تو چی؟!..پس چرا ساکت شدی؟..
-- امشب با عمومحمد حرف می زنم فردا عاقد و خبر کنه..
- انگار منتظر همچین پیشنهادی بودی..
-- به هر حال باید از هر بهانه ای استفاده کرد..
- منظورت چیه؟!..
-- همون موقعیت طلایی رو میگم..

نخواستم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم..با خنده تو چشماش خیره شدم..
- به خدا توی پررویی نظیر نداری..هر چی من یه چیز میگم تو یه چیز دیگه جوابمو میدی..

چشماش می خندید ولی لباش حتی یه تکون کوچیک هم نخورد..چقدر این ادم جلوی خودشو می گیره خب بخند مگه چی میشه؟..اگه منم که یه روز تو رو به قهقهه میندازم..فقط خدا کنه بشه..والا خودمم شک دارم این حتی یه لبخند درست و حسابی بزنه..

-- با عمومحمد حرف می زنم..
- نه اینجوری نمیشه..
-- چرا نشه؟!..
- من هنوز تو رو کامل نمی شناسم..نمی دونم تو گذشته ت چه اتفاقاتی افتاده..چرا 10 ساله تنهایی؟..به خدا هنوز برام گنگی آرشام تا کامل از خودت برام نگی نمی تونم ..

--دلیلی نداره تو از گذشته ی من چیزی بدونی..گاهی اوقات خیلی از اتفاقات باید مسکوت بمونه..شکافتن لحظه لحظه شون فقط داغ دل رو تازه می کنه..گرچه گذشته هیچ وقت از جلوی چشمام کنار نمیره..مثل یه پرده می مونه که خود به خود جلوی نگاهمو گرفته باشه..

- این همه کینه و نفرت به خاطر گذشته ست؟..
هیچی نگفت..کمی ازم فاصله گرفت..
--الان وقتش نیست که چیزی رو واسه ت توضیح بدم..شاید یه روز اینکارو کردم..می دونم که بالاخره این راز پیش تو فاش میشه..زمانش رو نمی دونم ولی یه روز همه چیزو برات میگم..که البته این به خودت بستگی داره..
- چرا من؟!..
-- که پیشنهادمو قبول کنی..
- پیشنهاد تو یا عمومحمد؟..

-- تا من نخوام اونا هیچ کاری نمی کنن..گفتم که خیلی راحت می تونم همه شونو راضی کنم تا بی خیال عقد بشن ..
- پس چرا اینکارو نمی کنی؟..

نزدیکم شد..
-- به خاطر همون موقعیت طلایی..
نتونستم جلوی خودمو بگیرم وخندیدم..

یکی دو دقیقه گذشته بود..تو افکار خودمون غرق بودیم که صداش زدم..
-آرشام...... فرهاد چی؟..نمی خوام پیش اون...........
--می فهمم چی میگی..فکر اونجاشم کردم..قراره یکی دو روز ببرمش یه جایی دور از اینجا..
- کجا؟!..
-- لازمه که اینجا نباشه..کیومرث نمی دونه من فرهاد و از چنگش در اوردم ولی ممکنه خیلی زود بفهمه پس بهتره از اینجا دورش کنم..
- یعنی اینجا واسه ش امن نیست؟..پس اگه اینطوره که واسه ما هم نباید امن باشه..شایان پیدامون می کنه..

-- نگران نباش تا یکی دو هفته ی دیگه از اینجا میریم دارم کارامونو انجام میدم..مجبوریم این مدت و صبر کنیم یه کارایی دارم که نیمه تموم مونده باید بهشون رسیدگی کنم..
- تو هنوز از اون شب برام نگفتی..چی به سر شایان و بقیه اومد؟..
-- امشب برات میگم..
- فرهاد و کجا می بری؟..
--بعدا بهت میگم..
-اِ..اخه اینجوری که نمیشه من باید بدونم اطرافم چه خبره..کیومرث یا شایان این مدت پیدامون نمی کنن؟..
-- نه..احتمالش خیلی کمه..محافظ با لباس شخصی گذاشتم تو روستا کشیک میدن اگه خبری بشه می فهمیم..من هر چی که باید بدونی رو بهت میگم..

- خیلی دوست دارم موضوع پری رو بکشم وسط شاید فرهاد یه کاری بکنه ولی باز می بینم الان وقتش نیست مشکل پری هنوز حل نشده..ای کاش یه جوری می تونستم باهاش حرف بزنم..
-- فعلا نمیشه..
- فرهاد لیاقت خوشبختی رو داره..خیلی نگرانشم..

اخماش رفت تو هم..
-- نگرانی نداره من به خاطر تو حاضر شدم جونشو نجات بدم تا وقتی تحت کنترل باشه چیزیش نمیشه..دیروز باهاش حرف زدم انگار قصد داره از ایران خارج بشه..مدارکش جور باشه کاراش زود انجام میشه..
- جدی میگی؟!..کی می خواد بره؟!..
-- تا بخوام کاراشو انجام بدم مدتی طول می کشه..
- پس یعنی من و بی خیال شده..خوشحالم..

پوزخند زد..
-- زیادم امیدوار نباش هنوزم با دیدن تو....چشماش برق می زنه..
به صورت عصبانیش خیره شدم..بدجور داشت حرص می خورد..
نمی دونم چرا ولی از این رفتاراش خوشم می اومد..معلوم بود که بهم توجه می کنه ولی از بس مغروره نمی خواد حس درونیش رو به زبون بیاره..
با کاراش و گاهی هم با رفتارای ضد و نقیضش اینو بهم نشون می داد و فکر می کرد تا همین حد کافیه..

از خدام بود به عقدش در بیام ولی نه موقت..اهل اینکارا نبودم..حتی اگه طرف مقابلم کسی باشه که عاشقانه بخوامش..
گذشته ش برام مهم نبود..فقط خودشو می خواستم..وقتی که عاشقش شدم با گذشته ش کاری نداشتم..حالا هم که روز به روز علاقه م داره نسبت بهش بیشتر میشه همینطورم..

یه جورایی حق داشت اگه مطمئن بشه متعلق به خودشم می تونه از اسراری که تو گذشته ش وجود داره برام بگه..

مثل همیشه حساب شده عمل می کرد..حتی واسه این کار..

******************************
ارشام رفت با عمومحمد حرف بزنه منم رفتم پیش فرهاد تا ببینم چکارم داره..





طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات