تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 90
رمان گناهکار 90
تاریخ : جمعه 30 فروردین 1392 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : آلما

دستای دلربا از دور کمر آرشام شل شد..اروم خودشو کنار کشید..مات و مبهوت تو چشمای خمار و جذاب ارشام نگاه کرد..
دلربا_ تو..تو چی گفتی؟!..گفتی دلارام؟!..

آرشام فقط نگاش می کرد..هچ حرفی نمی زد..دلربا با صورتی برافروخته از خشم .......
دلربا_ آرشام تو گفتی دلارام؟!..چرا اون؟!..الان من و تو اینجاییم..چرا اون دختر؟!..تو اونو....
--برو بیرون دلربا..همین الان از اینجا برو..تو باید باور کنی که هیچی بین ما نبوده و نیست..من و به حال خودم بذار..
--باورم نمیشه..

لباشو با حرص روی هم فشرد..کاملا از ارشام فاصله گرفت..عقب عقب به طرف در اومد..
نگاهمو به اطراف انداختم..بدو از پله ها رفتم پایین..بین راه تندتند اشکامو پاک کردم..

ارسلان تکیه به دیوار هنوز داشت با اون دختر حرف می زد و می خندید..
وقت شام بود..داشتن میز و اماده می کردن..زیر چشمی نگام به پله ها بود که دیدم دلربا اروم و آهسته با رنگ و رویی پریده داره میاد پایین..
نمی دونم چرا..ولی لبخند نامحسوسی نشست رو لبام..
آرشام تو اوج مستی اسم منو صدا زد..حواسش بود داره با کی حرف می زنه که اونجور صحبت می کرد پس چرا؟!.....چرا به جای دلربا اسم منو اورد؟!..

همه رفتن سر میز شام..ارسلان شونه به شونه ی اون دختر اومد کنارم ایستاد..شایان و همون مردی که باهاشون بود کمی با فاصله از ما سر میز ایستادن..
داشتن با خنده و تو حالت مستی غذا می خوردن..نگاهه اون مرد ناشناس روی من بود..سرمو زیر انداختم..

از گوشه ی چشم نگاهه خیره ی شایان و روی خودم دیدم..ولی نمی دونم چرا اخماش جمع شد..هنوزم با دیدنش ترس بدی به جونم میافته ..

اشتهای چندانی نداشتم..فقط یه کم سالاد الویه خوردم..
حس کردم یکی تو همین فاصله ی نزدیک داره نگام می کنه..سرمو چرخوندم و با دلربا چشم تو چشم شدم..
درست رو به روی ما ..
پدرش که کنارش ایستاده بود رو کرد بهش و گفت: پس آرشام کجاست دخترم؟..
دلربا نگاهه سردی به من انداخت و جواب پدرش و داد: انگار امشب یه کم زیادی شراب خورده حالش زیاد خوب نبود بالا داره استراحت می کنه..

اینو من و ارسلان وشایان هم شنیدیم..ارسلان نیم نگاهی به من انداخت تا عکس العملم و ببینه که وقتی دید بی خیال دارم سالادمو می خورم چیزی نگفت..

خیلی زود کشیدم کنار..
ارسلان_ چرا دیگه نمی خوری؟..
به بهانه ی اینکه حالم خوب نیست دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه م..
-نمی تونم ارسلان..احساس می کنم حالم زیاد خوب نیست..هر وقت سالاد الویه بخورم اینجوری میشم..
--تو که می دونی حالت بد میشه چرا از سالاد خوردی ؟..
- دلم خواست..چرا هی سوال می کنی؟..

نگاهش نگران شده بود..
-احساس سرگیجه می کنم..
شونه هامو گرفت..خودمو به این حالت زده بودم تا بتونم برم بالا..

--خیلی خب عزیزم الان میریم تو یکی از اتاقا استراحت کن..
-نمیشه برگردیم؟..دیگه دوست ندارم اینجا باشم..
-- الان نمیشه..بعد از شام با چند نفر کار مهمی دارم..
- باشه پس منو ببر تو یکی از همین اتاقا تا استراحت کنم..چشمام داره سیاهی میره..
--باشه عزیزم الان می ریم..همراه من بیا..

شونه هامو گرفته بود و منم بی هیچ حرفی کنارش قدم برمی داشتم..جوری که حس کنه واقعا حالم خوش نیست..
به کمک ارسلان رفتیم طبقه ی بالا..از قصد گفتم بریم تو یکی از اتاقای پایین که گفت نه پایین سر و صداست نمی تونی استراحت کنی..منم که از خدام بود حرفی نزدم..

چندتا اتاق اونطرف تر از اتاق آرشام..در یکیشون رو باز کرد..رفتیم تو و کلید برق و زد..روی تخت دراز کشیدم..
--به چیزی احتیاج نداری؟..
- نه ممنون..همینجا یه کم دراز بکشم خوب میشم..
سرشو تکون داد..
--باشه پس من میرم..راستی اینجا بعد از شام احتمال داره شراب سرو بشه..بنابراین دراتاق وقفل کن که یه وقت ..
-باشه همینکارو می کنم..

از اتاق رفت بیرون..منم درو قفل کردم و باز برگشتم تو تخت..یه 5 دقیقه ای گذشته بود..از پایین همچنان صدای موزیک می اومد..قفل درو باز کردم..شالمو روی شونه هام مرتب کردم..درو قفل کردم و کلیدشو انداختم پشت گلدون..

سریع رفتم سمت اتاقش ..دیدم رو تخت نشسته ..
سرشو تو دستاش گرفته بود..
با باز شدن در سرشو بلند کرد..از روی تخت بلند شد..لبخند نمی زدم چون هنوزم ازش دلگیر بودم..خودش اومد جلو .. در اتاق و بست وقفل کرد..
- چی می خواستی بگی؟..چرا گفتی بیام اینجا؟..
-- پایین چه خبر بود؟..
- هیچی ..دارن شام می خورن..منم به بهونه ی اینکه حالم خوب نیست اومدم بالا..یعنی ارسلان منو اورد..
--خیلی خب گوش کن ببین چی میگم..تو توی تهران امنیت نداری..نمی تونم هر ثانیه منتظر باشم تا یه خبر بد بهم بدن که اتفاقی واسه ی تو افتاده..و اینکه..بچه ها همین حالا کارشونو انجام دادن..
-آرشام چی داری میگی؟!..چه کاری؟!..
پوزخند زد..
--ویلای شایان همین حالا که ما رو به روی هم ایستادیم داره تو شعله های اتیش به خاکستر تبدیل میشه..
-چــــی؟!..
--هیسسسسس..اروم باش..
- ولی این جزو نقشه نبود..مگه من نباید.......
-- نقشه عوض شده..امروز می خواستم همه ی اینا رو بهت بگم ولی تو شنود و موبایلتو خاموش کرده بودی..راه بیافت..

-کجا؟!..
مانتومو داد دستم..در حالی که می پوشیدم........
-اینو کی برداشتی؟!..
--یکی از خدمتکارا برام اورد..دنبال من بیا..
-آخه کجا داری میری؟!..
-- باید تو رو از اینجا دور کنم..بچه ها می برنت یه جای امن.. منم..........


با ترس به لباسش چنگ زدم..
- تو چی؟!..تو هم با من میای درسته؟!..
نگام کرد..نگاهش محزون و گرفته بود..
-- من کار دارم..این همه تلاش باید به یه نتیجه ای برسه..
- منظورت چیه؟..آرشام تو هم باید با من بیای..

دستمو گرفت و کشید..از اتاق رفتیم بیرون..درو قفل کرد..رفت انتهای راهرو و پیچید دست چپ..
-- باید برم ویلای شایان..الان بهترین موقعیته..بچه ها اونجا منتظرم هستن..
-حرفاتو نمی فهمم ارشام..می خوای جونتو به خطر بندازی؟..

پوزخند زد..پنجره ی انتهای راهرو رو باز کرد..به پایین خم شد و سرشو تکون داد..
تو چشمام نگاه کرد..با لحنی که خیلی راحت تونستم ناراحتی رو توش ببینم گفت: زندگی من سراسر خطره..سالهاست دارم با ریسک زندگی می کنم..ولی دیگه تموم شد..تو از اینجا میری..فعلا سلامتی تو از هر چیزی مهم تره..باید از این بابت خیالم راحت بشه..از اینجا به بعدش رو می دونم باید چکار کنم..

-ولی من بدون تو هیچ کجا نمیرم..حتی فکرشم نکن..
عصبانی شد..
--دلارام الان وقت بحث کردن نیست..تو با بچه ها میری منم وقتی کارمو انجام دادم میام پیشتون..سعی کن اروم باشی حالا هم برو پایین..

مبهوت نگاش می کردم..باورم نمی شد..ترس بدی تو دلم افتاده بود..
- ولی تو مستی..نمی تونی از پسش بر بیای منم باید پیشت باشم..

لبخند کمرنگی نشست رو لباش..
-- من مست نیستم دختر خوب..
- هستی..خودم دیدم کلی مشروب خوردی..
-- اره خوردم..ولی نه مشروب..اون شیشه فقط مخصوص من بود..
- چی داری میگی؟!..یعنی چی؟!..
-- من بی برنامه کاری انجام نمیدم..اون مشابه شراب بود ولی در اصل بدون الکل..
-یعنی شربت؟..
--درسته.. از قبل اماده کرده بودم..
- پس تو اتاق..تو و دلربا..
-- تو ما رو دیدی؟..
- خودت گفتی بیام..منم اومدم ولی..
-- باید اون کارو می کردم تا مطمئنش کنم که مستم..می خواستم به این بهانه تو اتاق بمونم..اینجوری کسی بهم شک نمی کرد و همه با چشم دیده بودن که کلی شراب خوردم و قاعدتا باید بدجور مست شده باشم..دیگه فرصتی نیست..الان حتما به شایان و ارسلان خبر دادن ویلا اتیش گرفته..وقتی برگشتم همه چیزو برات توضیح میدم..الان باید بری..

- نه..گفتم که بدون تو نمیرم..
--دلارام برو و با من بحث نکن..ممکنه کسی بیاد بالا اونوقت هم تو توی دردسر میافتی هم من..نذار این همه تلاش بی نتیجه بمونه..
جدی و محکم حرفاشو می زد..نتونستم چیزی بگم..
دستمو گرفت..از پنجره پایین و نگاه کردم..یه نفر اونجا ایستاده بود .. یه نردبون بلند زیر پنجره قرار داشت..
به کمک آرشام روش ایستادم..اینبار واقعا داشت سرم گیج می رفت اخه فاصله ش تا زمین زیاد بود..

با چشمای به اشک نشسته م نگاش کردم..اونطرف پنجره ایستاده بود..دستاشو به لبه ی پنجره گرفت و کمی به طرفم خم شد..
- قول بده مواظب خودت هستی..
سر تکون داد..
- نه..اینجوری نه..جدی قول بده..چرا نمی خوای باورکنی که نگرانتم؟..

چیزی نگفت..فقط نگام کرد..اخماش تو هم بود ولی چشماش..غم درونش هر لحظه بیشتر می شد..
دستشو گذاشت رو گونه م..جدی بود..حتی کلامش..
--بهت قول میدم دلارام..حالا برو..

همونطور که نگام بهش بود یکی دو تا از پله ها رو رفتم پایین..ولی رو پله ی سوم پام لیز خورد ارشام به طرفم خم شد و با نگرانی صدام زد..از ترس می لرزیدم..نگاهش کردم..نگرانم بود و بی اراده دستش به طرفم دراز شده بود..انگار می ترسید بیافتم..دلم گرفت..نمی دونم چرا..

بدون اینکه به چیزی فکر کنم رفتم بالا..با تعجب نگام کرد ولی اون هم حالش بهتر از من نبود..اینو خوب درک می کردم..
بی هوا و کاملا غیرمنتظره با دلی پر از درد و صورت خیس بغلش کردم..

--چکار می کنی دختر پنجره رو بگیر میافتی..
- تو نمیذاری بیافتم..مگه نه؟..
دستاش که دورکمرم حلقه شده بود رو محکم تر کرد..
-- دلارام سخت ترش نکن..خواهش می کنم برو..تا کسی نفهمیده باید از اینجا دور بشی..

نگاش کردم..اخه چطور می تونستم؟..نگرانش بودم..
سرشو خم کرد..صورتمو تو دستاش قاب گرفت..لبای داغش پیشونی سردم رو نوازش داد..بوسه ی نرمی رو پیشونیم نشوند..سرشو به سرم چسبوند..زیر لب با صدایی لرزون زمزمه کرد: برو..
-آرشام..
--هیسسسس..فقط برو..برو دلارام..

صورتش داغ بود..دستاش گرم بود ولی من..از سرما به خودم می لرزیدم..
با اینکه مانتوم تنم بود و شالو انداخته بودم رو سرم ولی می لرزیدم..از ترس بود..ترس از دست دادن آرشام..
***********************




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات