تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 85
رمان گناهکار 85
تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : آلما
*******************************
« دلارام»

هنوز دلم از حرفاش گرفته ..اگه راست گفته باشه چی؟..اگه تموم توجه ش به من از سر....
نه..درست نیست..اره می دونم که حقیقت نداره..اون خیلی کمکم کرده..موقعیتایی براش جور می شد که خیلی راحت می تونست ازم سواستفاده کنه..ولی نکرد..

پس اون حرفا..سیلی که تو صورتم زد..هنوزم حسش می کنم..جدی زد..اینو دیگه مطمئنم..
اگه گفت یه بازیه پس چرا نقش بازی نمی کرد؟..چرا انقدر جدی بود؟..

حرفای ارشام..شوکی که از دیدن شایان اونم تنها تو اتاق بهم دست داده بود باعث شد نفهمم داره چم میشه و از حال برم..
وقتی چشم باز کردم که دیدم روتخت تو اتاقم هستم..و ارسلان کنارم رو تخت نشسته..

می خواست باهام حرف بزنه..اینجا نمی شد..به بهونه ی دستشویی از اتاق زدم بیرون..درو بستم و قفل کردم..
بغضمو قورت دادم..
عجب شب گندیه..
پس چرا تموم نمیشه؟..

--دلارام..
-می شنوم..
--کجایی؟..
- تو دستشویی..شیراب و باز کردم صدا بیرون نره..
-- باشه..چون فرصت کمه سریع حرفمو می زنم..ببین..تموم حرفایی که امشب بهت زدم........

منتظر بودم بگه..سرتاپام می لرزید..استرس داشتم..
-- دلارام.. تو باور کردی؟..
صدام می لرزید..
- نکنم؟..
-چرا باید باور کنی وقتی قبلش بهت گفته بودم تمومش یه بازیه؟..گفتم باور نکن نگفتم؟....
خواستم لبخند بزنم ولی از روی درد بود..به لبخند شبیه نبود..

- پس اون سیلی..اون واقعی بود..آرشام نگو نبود..
--واقعی بود..چون باید اینکارو می کردم..الان نمی تونم چیزی رو برات توضیح بدم ولی فرصتش که پیش بیاد همه چیزو برات میگم..فقط خواستم اینو بدونی که.........
- که چی؟..

جوابمو نداد و به جاش با لحن جدی گفت: فردا به هیچ وجه با ارسلان بیرون نمیری ..شنیدی چی گفتم؟..
حرصم گرفت: دیگه حاضر نیستم یه لحظه هم این ویلا رو تحمل کنم..همه ش دارم می ترسم یه اتفاقی بیافته..
-- دیگه اتفاقی نمیافته..شایان همیشه انقدر سرحال نیست..ارسلان بدتر از شایانه بهتره خام حرفاش نشی..اون حامی ِ تو نیست..
- هر چی که هست امشب جون منو نجات داد..اگه اون نبود..
تو گوشم داد زد: ساکت شو دلارام..همینی که گفتم..حق نداری باهاش جایی بری....

-- ولی بدون من فردا باهاش میرم..دلم می خواد نفس بکشم..اینجا دارم خفه میشم..مثل یه ماهی که از اب افتاده بیرون دارم جون می کنم....من میرم..حالا هر چی هم می خواد بشه بذار بشه..
-دلارام تو........


شنود و خاموش کردم..
اعصابم خرد بود..سرم داشت منفجر می شد..دستمو زیر شیر مشت کردم و اب سرد و به صورتم پاشیدم..
تو اینه نگاه کردم..رنگم پریده بود..زیر گردنم یکی دو جاش به کبودی می زد..اروم لمسشون کردم....وای از دست آرشام..
لبخند کمرنگی نشست رو لبام..

تو سرم افکار جور واجور می رفتن ومی اومدن..

دارم دیوونه میشم..ولی شدم خودم خبرندارم..هر کی دیگه هم باشه پاشو بذاره اینجا خل و چل میشه..
با این همه فشار عصبی که رومه..خدایا..

اون موقع فرهاد و داشتم تا باهاش درد ودل کنم..مثل برادرم بود ولی حالا..از اونم بی خبرم..
خدایا چقدر درد؟..پس کی تموم میشه؟..
آرشام هیچ خبری ازش بهم نمیده..این مدت به قدری تو اضطراب بودم که لحظه ای نتونستم به تموم این ماجراها فکر کنم..
دلم برای پری تنگ شده..برای فرهاد..
خدایا فقط تو می تونی از این مخمصه نجاتم بدی..

به لباسم نگاه کردم..یه پیراهن مردونه تنم بود..خیلی بلند و گشاد بود..انگار که مانتو تنمه .. بلندیش تا بالای زانوهامه..
بوی ادکلن می داد..یه بوی غلیظ و شیرین..دماغم سوخت..این دیگه چه عطریه؟..
اینو کی پوشیدم؟..
حتما وقتی بیهوش بودم..
یعنی ارسلان تنم کرده؟..


یاد اتفاقاته امشب افتادم..شایان ِ کثافت هر چی خوشی کرده بودم از بغلم در اورد..
من..و آرشام..هر دوبا هم..
اون بوسه ای که از سر عشق رو لباش نشوندم..هنوز هم تعجب تو چشماش رو یادمه..

تو اتاق ِ شایان..آرشام وحشیانه منو می بوسید و اون حرفا رو بهم می زد..
با اینکه تو رفتارش خشونت داشت ولی جذاب بود..گرم بود و خواستنی..
اون حرفا رو که بهم زد دلم گرفت اما..هنوزم دوستش دارم..هنوزم می خوامش..

میگه همه ش دورغ بود ولی اذیتم کرد..
اون سیلی..

سرمو تکون دادم..دیگه نمی خوام بهش فکر کنم..
وقتی شایان اومد تو اتاق جلوی بلوزمو نگه داشتم..چشماش برق می زد..از ترس می لرزیدم..
وقتی اومد طرفم چشمام کم کم سیاهی رفت و..

چه شبی بود..
اتفاقاته امشب رو هیچ وقت نمی تونم از ذهنم پاک کنم..
دیگه خسته شدم..
*********************
کل روز و تو اتاقم بودم..یکی دو بار ارسلان بهم سرزد ولی من یه کلمه هم باهاش حرف نزدم..
خدمتکار صبحونه و ناهارمو اورد تو اتاق ولی بهشون لب نزدم..فقط یه قلوپ اب خوردم..اونم چون گلوم از بس خشک شده بود می سوخت..

عصر شده بود..خدمتکار به دستور ارسلان اومد تو اتاق تا اماده م کنه..
یه مانتوی مشکی..شلوار سفید وشال سفید..کیف و کفش ست مشکی..

بدون اینکه حتی یه نیم نگاه به اطرافم بندازم تا خود باغ رفتم..ارسلان با ماشینش جلوم ایستاد..بی توجه بهش سوار شدم..
معلوم نبود شایان کجاست..چطور اجازه میده خیلی راحت با ارسلان برم بیرون؟..

شک نداشتم آرشام کسی رو واسه تعقیبمون گذاشته..
تو شهر می چرخیدیم..بی هدف به اطرافم نگاه می کردم..ارسلان هم سکوت کرده بود..
با حسرت به مردمی نگاه می کردم که بی خیال و فارغ از دنیای اطرافشون از کنار هم رد می شدن..

ای کاش منم ازاد بودم..مثل اینا می تونستم واسه خودم بدون دردسر توی این پیاده روها راه برم و دغدغه ای نداشته باشم..نگران نباشم و نترسم که چند دقیقه بعد قراره چه اتفاقی برام بیافته..

به خودم که اومدم دیدم داره صدام می زنه..
--دلارام رسیدیم..می تونی پیاده شی..

به سمت راستم نگاه کردم..یه پاساژ بود..
با صورتی گرفته و درهم پیاده شدم..

خواست دستمو بگیره نذاشتم..
-اومدیم اینجا چکار؟!..
خندید و به صورتش دست کشید..
نگاهشو به پاساژ دوخت و در حالی که به ارومی قدم برمی داشت گفت:اومدیم خرید واسه یه خانم خوشگل و اخمو..اشکالی داره؟..
اخمامو جمع تر کردم..با بداخلاقی جوابشو دادم..
- ازت نخواستم بیاریم اینجا و واسه م خرید کنی ..من به چیزی احتیاج ندارم..

خواستم برگردم که راهمو سد کرد..نفسمو با حرص بیرون دادم و نگاهمو ازش گرفتم..
--خیلی خب دختر تو چه زود جوش میاری..فکر می کردم دوست داری تو جشن تولد رئیس سابقت حضور داشته باشی..

-جشن تولد کی؟؟!!..منظورت چیه؟!..
راه افتاد سمت پاساژ..
--بجنب داره دیر میشه..می خوایم بعد از خرید بریم کمی این اطراف قدم بزنیم..پس زود باش دختر..
تندتند کنارش قدم برداشتم..
-گفتی جشن تولد آرشام ِ ؟!..مهمونی خونه ی خودشه؟!..

نگاهش به ویترین مغازه ها بود ..
-- نه دوست دخترش واسه ش مهمونی گرفته..
ایستادم..تو شوک بودم..
-دوست دخترش؟؟!!..منظورت کیه؟!..
متفکرانه به لباسای پر زرق و برق پشت ویترین ِ یکی از مغازه ها خیره شده بود..
-- دلربا..تو کیش دیده بودیش..
کنارش ایستادم..
کاملا جدی بود..هیچ شوخی در کار نبود..

-یعنی دلربا برای آرشام جشن تولد گرفته؟!..اونم قبول کرد؟!..
خندید..نیم نگاهی به صورت متعجبم انداخت و باز نگاهشو معطوف اون لباسای مزخرف کرد..

--چرا قبول نکنه؟..اینکه دوست دخترش بخواد براش مهمونی بگیره چه اشکالی داره؟..اتفاقا دلربا رسما رفته شرکتش و خودش ارشام رو دعوت کرده..اونم که انگار خیلی مشتاق بوده تا دلربا گفته قبول کرده..

خدایا یعنی باور کنم؟..ارشام هنوز با دلربا رابطه داره؟..
یعنی همه ی اون حرفاش..اینکه با دلربا تموم کرده و دیگه چیزی بینشون نیست..یعنی همه ش دروغ بود؟..
چی رو باید باور کنم؟..کی این وسط داره حقیقت رو میگه؟..
اگه دروغه پس اون مهمونی چیه؟..
چرا به من چیزی نگفت؟..

--به نظرت اون قرمزه معرکه نیست؟..چشم منو که بدجور گرفته تو چی؟..
تو حال خودم نبودم..به اون سیلی فکر می کردم..
قبلش بهم گفته بود حرفاشو باور نکنم ..منم اولش تو شک بودم ولی بعد از اینکه برام توضیح داد فهمیدم به خاطر شایان بوده..
ولی اون سیلی..
می تونست نمایشی بزنه نه اینطور واقعی که حس کنم تموم بدنم داره تو اتیش اون سیلی می سوزه..
درد داشت..
نه جسما..روحا اون درد و خیلی راحت حس کردم..و حالا..
می شنوم که می خواد بره مهمونی..اونم به دعوت دلربا..

اصلا نمی فهمیدم داره چی میشه..فقط بدون اینکه متوجه باشم دنبال ارسلان راه افتاده بودم و می ذاشتم هرکار می خواد بکنه..برام مهم نبود..
تو هیچ چیز نظر نمی دادم چون اصلا چیزی رو نمی دیدم..حواسم به کل پرت شده بود..
بدون پرو همون لباس پشت ویترین رو خرید..اصرار داشت بپوشم ولی اینکارو نکردم..دختری که فروشنده بود همینطوری از روی سایزم لباس رو انتخاب کرد..


بی توجه به ارسلان از در مغازه بیرون رفتم..
--کجا میری؟..دلارام با توام..
-همینجام..می خوام یه کم قدم بزنم..
--خیلی خب ..جای دوری نباش منم لباسو تحویل می گیرم میام..دختره میگه سایزتو تموم کرده رفت از تو انبار بیاره................و جوری نگام کرد که یعنی حواسم بهت هست..
ولی کی حال داشت فرار کنه؟..فرار کنم کجا برم؟..دیگه نه فرهاد و دارم نه....
بدبخت تر از منم تو این دنیا هست؟!..

بی حوصله قدم می زدم ..توی فکر بودم..
منه بدبخت دارم بین یه مشت ادم گرگ صفت و بی شرف دست وپا می زنم تا بتونم همه ی هستیمو حفظ کنم اونوقت اون کسی که تموم مدت بهش اعتماد کرده بودم میخواست تنهام بذاره و بره پیش دلربا..



چرا اون شب کمکم نکرد؟..
چرا وقتی انتظار ارشامو می کشیدم که بیاد و منو از تو بغل شایان بکشه بیرون ارسلان سر رسید و کمکم کرد؟..
چرا ارشام گذاشت و رفت؟..یعنی این ماموریته کوفتی انقدر براش اهمیت داره؟..که بذاره هر کس و ناکسی که از راه رسید بیاد و باهام........

اگه دوستم داشت منو می فرستاد پیش شایان؟..حتی اگه نقشه باشه؟..
اگه منو می خواست حاضر می شد جونمو به خطر بندازه؟..

صدایی تو وجودم پیچید..بلند و رسا..
--مگه خودت همینو نمی خواستی؟..مگه اصرار نداشتی از شایان انتقام بگیری؟..اگه ارشام پشتت نبود که تا الان صد دفعه شایان کارتو ساخته بود..

اره خودم خواستم..می خواستم انتقام بگیرم ولی باعث و بانی تموم این اتفاقات ارشام بود..اون گفت مثل سایه همیشه و هم جا همراهمه.. ولی نبود..

اون شب تو استخر فکر می کردم دیگه همه چیز تمومه و ارشام هم عاشقم شده..در اصل به یقین رسیده بودم ولی حالا..این شک لعنتی..

به کسی تنه زدم ولی بی توجه رد شدم..
نگاهمو چرخوندم..جلوی ویترین یکی از مغازه ها ایستادم..
نگاهم روش ثابت موند..
************************




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات