تبلیغات
رمان سرا - رمان هدف برتر 11
رمان هدف برتر 11
تاریخ : دوشنبه 19 فروردین 1392 | 04:34 ب.ظ | نویسنده : آلما

یــــــــــــــــــاس 



- یاس نمی خوای بگی چی شده؟
چی می گفتم به مامان؟ حرفایی که ایلیا زده بود؟ روی تختم دمر افتاده بودم و اشک می ریختم ... هر از گاهی هم گوشیمو بر می داشتم یه نگاه روش می انداختم تا مطمئن بشم خبری از ایلیا نشده ... دلم خیلی پر بود ... خیلی زیاد ... دوست داشتم بگه پشیمونه ... بگه اشتباه کرده ... منت کشی کنه ... خدایا زندگیم چشم خورد؟ چرا اینجوری شدم؟ مامان اومد تو اتاق ... نشست لب تختم ... دستشو گذاشت سر شونه ام و آروم گفت:
- باز دعواتون شد؟ مادر من تو نمی گی اینجوری می یای تو خونه می پری تو اتاقت من سکته می کنم ؟
نشستم رو تخت و مثل بچه ها چغلی کردم:
- مامان به من می گه اگه قرار باشه از بین من و گلزار یکیو انتخاب کنه گلزار رو انتخاب می کنه ...
مامان با تعجب نگام کرد ... سرمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:
- ببین من چه بدبختم که شوهرم داره منو به یه بازیگر می فروشه ... مامان عصبانی شدم گفتم کادوهاشو پس می فرستم ... گفتم همه چیزو تموم شده بمونه ...
مامان بدون حرف مشغول نوازش موهام شد ... وقتی خوب گریه کردم و خالی شدم مامان نوازش گونه گفت:
- دوسش داری؟
این چه سوالی بود؟ خوب اگه دوسش نداشتم که زنش نمی شدم ... سکوت کردم ... مامان گفت:
- اگه دوسش داری به خاطرش بجنگ ...
- چه جنگی مامان؟ اون اصلا به من مهلت نداد ... می گه همینه که هست باید اینجوری قبولم کنی ... من چی بگم؟ 
- می دونی اشتباه اکثر دخترا چیه؟
منتظر نگاش کردم ... دستش اورد جلو و همینطور که اشکامو پاک می کرد گفت:
- مشکلشون اینه که فکر می کنن می تونن یه مرد رو عوض کنن ... اما مرد ها عوض بشو نیستن ... وابسته می شن ... اما عوض نمی شن ...
یعنی چی؟ همینطور نگاش کردم ... ادامه داد:
- می تونی ایلیا رو به خودت وابسته کنی اونقدر که دیگه نگه یه بازیگر ارزشش از تو بیشتره ... اما نمی تونی ظاهرش رو عوض کنی ... شاید اون دو روز دیگه از اینم بدتر بشه ... 
- وای مامان!
- حقیقته ... می تونی فقط به صرف دوست داشتنش باهاش بمونی و همه کاراش برات قشنگ باشه؟ یه عاشق اگه معشوقش زشت ترین کار ها رو هم بکنه چشماش نمی بینه و همون کار براش خیلی هم قشنگ می شه ... یادش بخیر ... دوران دبیرستان یه دوستی داشتم اسمش منیژه بود عاشق یکی از پسرای فامیلشون بود ... منیژه دختر خیلی معتقدی بود یعنی اهل دلبری و این حرفا نبود همینجور پا این پسر رو دوست داشت ... این پسره اومد خواستگاریش ... منیژه هم با سر قبول کرد ... می دونی چی شد؟
سرم رو به نشونه نفی تکون دادم ... مامان لبخندی زد و گفت:
- یه بار منو دعوت کرد خونه شون ... گفت مهمونی گرفته ... منم رفتم ... اما از چیزی که دیدم تا مدت ها مغزم سوت می کشید ... خونه شون پارتی بود ... و پذیراییشون با مشروب ... خود منیژه یه لباس لختی پوشیده بود و تو بغل شوهرش پیک پشت پیک مشروب می خورد ...
گیج به مامان نگاه کردم ... لبخند مامان تلخ شد و گفت:
- اومدم از اونجا بیرون ... یه مدت بعد دوباره رفتم خونه شون که با منیژه حرف بزنم ... بهم گفت این رفتار ها رو بهروز شوهرش دوست داره ... و اون توی عشق به جایی رسیده بود که اگه بهروز ماست رو می گفت سیاهه این قبول می کرد ... گفت بهروز هر چی بگه من می گم همونه ... وقتی اون می گه این کارا خوبه و زندگی رو شیرین می کنه چرا من بگم نه؟ در حالی که منیژه دختری بود که اسم مشروب رو می یاورد بعدش دهنشو آب می کشید ... حالا خودش مشروب می خورد ... هنوز یادم می افته فکر می کنم همه اش خواب بوده ...
با تعجب گفتم:
- جدی؟
مامان که دید ناراحتی خودم از یادم رفته لبخندی زد و گفت:
- باور کن! حالا بشین فکراتو بکن .. اگه عاشقی باید ایلیا رو همه جوره بخوای ... همه جوره!!!
با عجز گفتم:
- مامان دیدی که اون شب همه چه جوری نگام می کردن .. دوست داشتم بمیرم! من نمی تونم کنار بیام ...
مامان آهی کشید از جا بلند شد و گفت:
- بازم فکر کن ...
مامان که رفت بیرون دوباره خودمو انداختم روی تخت ... راه درست چی بود؟ شاید بهتر بود برم با یه مشاور حرف بزنم ... آره ... آره این بهترین راه بود .. شاید اون بهم راه کارایی بگه که بتونم ایلیا رو آدم کنم ... یاد مرکز مشاوره ای افتادم که تو خیابون چهار باغ بالاست ... فردا باید برم سر وقتشون ... نباید بذارم زندگیم از هم بپاشه ... 
***
همین که پامو گذاشتم از مرکز بیرون نمی دونم چرا دوست داشتم به همه لبخند بزنم ... واقعا چقدر خالی شده بودم ... درسته که این جلسه خیلی هم نتونستم به نتجیه دلخواهم برسم ولی همین که همه جوره خودمو خالی کردم برام خوب بود ... احساس سبکی می کردم ... گونه بچه ای که از کنارم رد شد رو کشیدم که چپ چپ نگام کرد و با خنده راه افتادم سمت آب انار فروشی ... هوس آب انار کرده بودم ... همین که از جلوی مجتمع پارک رد شدم بی اراده رفتم تو ... دوست داشتم یه پلیور برای ایلیا بخرم ... حقیقتا قهر این دفعه مون یه ذره زیادی خفن بود! باید از دلش در می آوردم ... جلوی ویترین یه مغازه ایستادم و زل زدم به مانکناش ... اون آبی نفتیه خوبه؟!! به ایلیا آبی نفتی می یاد؟ نمی دونم ... نپوشیده تا حالا ... بنفشه چطور؟ اوه نه زیادی جیغه! اون مشکیه ... آره اون خوبه ... رفتم تو مغازه و به فروشنده گفتم پلیور رو برام بیاره ... وقتی اورد و از نزدیک دیدم واقعا به این نتیجه رسیدم که تو تن ایلیا مشحر می شه ... به پسره گفتن برام بپیچتش ... ساک لباس رو گرفتم و خوشحال و خندون اومدم از اونجا بیرون ... اما با دیدن صحنه رو بروم میخکوب سر جام خشک شدم ... همه بدنم شروع کرد به لرزیدن ... نمی تونستم رو پام بایستم ... این ایلیا بود؟!!! دست تو دست یه دختر دیگه؟!!! خدای من ! زل زدم به دختره ... قد بلندی داشت ... برعکس من ... هیکل پری هم داشت ... بازم برعکس من ... چشمای کشیده سبز ... برعکس چشمای سیاه من ... صورت کشیده برعکس صورت گرد من ... لبای پروتز شده بزرگ ... برعکس لبای غنچه ای من ... دستم می لرزید ... یهو ایلیا چرخید به طرفم و من رو دید ... کاش می تونستم فرار کنم ... کاش پاهای لعنتیم از روی زمین کنده می شدن ... موهای قهوه ای دختر همه دورش رو پر کرده بودن و شالش رو نمایشی انگار انداخته بود روی سرش ... چه موهای لختی! باز تو دلم نالیدم:
- برعکس موهای سیاه و حالت دار من ... 
دختره خیلی ازم سر بود ... شکستم ... واقعا شکستم! نگاهم افتاد به دستشون ...انگشتای دختره توی انگشتای ایلیا گره خورده بود انگار ... نفس عمیقی کشیدم تا بتونم جلوی بغضم رو بگیرم ... پوزخندی به نگاه مسخ شده ایلیا زدم و راه افتادم به سمت در مجتمع ... باید می رفتم ... فقط می خواستم برم ... کجاش مهم نبود ... رفتنش مهم بود ... 

===========



طبقه بندی: رمان--هدف برتر،
برچسب ها: رمان هدف برتر، رمان هدف برترهماپوراصفهانی، رمان هدف برترهماپوراصفهانی و FooLaD،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات