تبلیغات
رمان سرا - رمان گناهکار 15
رمان گناهکار 15
تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : آلما
*****************
به دیدن شایان رفتم..باید اون رو هم در جریان تصمیمم قرار می دادم..
اینبار توی باغ روی صندلی درست زیر درخت بید مجنون نشسته بود..
رو به روش ایستادم..با اخم کمرنگی به استخر زل زده بود..سیگاری که بین انگشتاش گرفته بود ژستش رو تکمیل می کرد..خشک و پر ابهت..
مسیر نگاهش رو دنبال کردم..3 تا دختر با مایو توی استخر شنا می کردن..این تفریح همیشگی ِ شایان بود..اون برخلافه من به اینجور چیزها اهمیت می داد..
نگاهم رو که به اون سمت دید صدام زد..نگاهم رو بهش دوختم..لبخنده خاصی به روی لباش بود..فکرشو خوندم..ولی علاقه ای به عملی کردنش نداشتم..

سیگارش رو توی جا سیگاری کریستالش خاموش کرد..از روی صندلی بلند شد..با وجود سنش مردی شاداب و سرزنده بود..با لبخند به دخترا نگاه می کرد که سر و صداشون همه ی باغ رو برداشته بود..

-- نمی دونی وقتی صدای خنده هاشون رو می شنوم چه روحیه ای می گیرم..
ناخداگاه پوزخند زدم..متوجه شد..دستشو روی شونه م گذاشت ..
--چیه؟..تو خوشت نمیاد درسته؟..اره..می دونم..نیازی هم نیست جواب بدی..
دستشو پایین اورد و چند تا ضربه به بازوم زد..
--تا جوونی ، جوونی کن پســـر..نذار این هیکل و اندامه ورزیده مفت و بی استفاده باقی بمونه..ازشون به بهترین شکل ِ ممکن استفاده کن..
خشک گفتم: چه استفاده ای؟..
به دخترا اشاره کردم که حالا تو اب شناور بودن وبه من نگاه می کردن..
رو به شایان با پوزخند ادامه دادم: بدم دسته اینا؟..

کمی نگام کرد..قهقهه زد وسرش رو بالا گرفت..دستاشو برد بالا و تکان داد..
بلند گفت:تو با همه فرق داری..همه چیزت عکسه بقیه ست..و این تو رو خاص می کنه..
مستقیم نگام کرد..
-- فقط جوونی کن آرشام..خوش بگذرون..همه چیز کار نیست..یه وقتایی هم باید هدفت رو بذاری یه گوشه و بی خیال باشی..وگرنه خودت رو به ته ِ نابودی می کشونی..انرژی بگیر..شاد باش..

هیچی نگفتم..چون به این قسمت از حرفاش اعتقادی نداشتم..پس همون بهتر که چیزی نگم و بذارم با همین باورهاش خوش باشه..
جلو افتاد..پشت سرش رفتم..قسمتی که استخر قرار داشت کمی سرپوشیده بود..یعنی استخری که مستطیل شکل بود فقط از 2 قسمت باز بود..درست رو به ویلا..و از پشت سرپوشیده بود و دید نداشت..دخترا با مایوی دو تیکه توی استخر شنا می کردند و هر کدوم با نگاهی خاص به من و شایان خیره شده بودند..
لبخندی که بر لب هاشون بود رو دوست نداشتم..حتی از نگاه هاشون هم بیزار بودم..ولی نه می خواستم و نه می تونستم به روم بیارم..باید تظاهر کنم..به همه چیز..سال هاست که دارم این کار رو می کنم..و بازهم باید به تظاهر کردنم ادامه بدم..برام عادت شده بود..فقط عادت..

یه اتاقک با دیواره ای پلاستیکی ولی کدر و تیره گوشه ی استخر درست بالای اون قرار داشت..اتاقک نسبتا بزرگ و مخصوص تعویض لباس بود..
شایان به اون سمت رفت..
--برو تو اتاق مایو بپوش..یه تنی به اب بزن..با وجوده دخترا بد نمی گذره..
جدی گفتم: خوب می دونی که از اینکار خوشم نمیاد..
ایستاد..با اخم نگام کرد..
--از چی؟..ازشنا؟..یا اینکه بین ِ 3 تا دختر باشی و از وجودشون لذت ببری؟..
با اخم..درست مثل خودش جواب دادم: برام فرقی نمی کنه..
--ولی باید فرق کنه..باهات کار دارم آرشام..در مورد منصوری، پس اینبار باید کوتاه بیای..

ابروهامو جمع کردم و نگاهمو تیز بهش دوختم..
-چی شده؟..
لبخند زد و سرش رو تکان داد..
--بهت میگم..فعلا یه تنی به اب بزن..قول میدم دیگه نتونی از لذتش بگذری..

قهقهه ش رو سر داد و رفت تو اتاقک..کلافه دور خودم چرخیدم..منتظر بودم بیاد بیرون.. درمورد منصوری چی می خواد بگه؟..
برگشتم وبه دخترا نگاه کردم..با دیدن 2 تاشون حال بدی بهم دست داد..همدیگرو در اغوش گرفته بودن و..

با نفرت رو ازشون گرفتم و به در اتاقک نگاه کردم..از چنین محیطی بیزار بودم..ولی باید بهش تن می دادم..مثل خیلی از کارهای دیگری که به میلم نبود ولی به اونچه که می خواستم مربوط می شد..این هدف یا بهتره بگم اهداف دستم رو بسته بودند..به روی خیلی چیزها..

مایو پوشیدم..توی خونه ی خودم یکی از اتاق ها مختص به وسایل ورزشی بود..از اینکه خارج از خونه ورزش کنم و اندامم رو بسازم هیچ خوشم نمی امد..همیشه تنها بودن رو انتخاب می کردم ..چون درش ارامش داشتم و می تونستم بهتر و بیشتر ذهنم رو اماده کنم..برای هر کاری..حتی ماموریت هایی که بهم محول می شد..چه از جانبه شایان و چه به خواسته ی خودم..

وقتی از اتاقک بیرون امدم چشمم به شایان افتاد که یکی از دخترا با شراب و میوه ازش پذیرایی می کرد..دو تای دیگه هم تو اغوشش بودند ..از یکیشون کام می گرفت و دیگری نوازشش می کرد..موزیک ِ لایت هم تو فضا پخش بود..
با دیدن من لبخند زد و به داخل استخر اشاره کرد..توجهی به اونها نداشتم..با یک جهش و به صورت کاملا حرفه ای پریدم تو اب..همان زیر شناور بودم..رفتم انتهای استخر..
اب نه سرد بود و نه گرم..متعادل و باعث می شد رخوتی تنم رو در بر بگیره..حس خوبی بود..ولی اگر تنها بودم این حس رو بهتر درک می کردم..به دور از شایان و اون دخترای لعنتی..از همه شون بیزار بودم..مخصوصا چنین کسایی که لایقه نگاه کردن هم نبودن..

سرم رو از اب بیرون اوردم ونفس عمیق کشیدم..قطرات اب از روی موهام به روی شانه و قفسه ی سینه م می چکید..پوله زیادی خرج این عضله ها کرده بودم..
دستامو از هم باز کردم و لبه ی استخر گذاشتم..سرمو به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم..چند لحظه گذشته بود که حس کردم یکی کنارم ِ..چشم باز کردم..سردی شراب به روی قفسه ی سینه م باعث شد نگاهش کنم..جام شراب رو خم کرده بود و بدنم رو خیس از شرابه سرخ می کرد..
همون دختری بود که داشت از شایان پذیرایی می کرد..موهای بلوند..چشمای مشکی و پوست سفید..لب های سرخ و لبخندی هوس الود ..
مسخش شده بودم..شاید چون حضورش برام ناگهانی بود..با همون لبخند کج شد و من تماس زبون گرم و خیسش رو به روی سینه م حس کردم..داشت شراب رو با لب ها و زبونش از روی پوست سینه م می گرفت و مزه مزه می کرد..کارش حالمو بد کرد..شاید توی اون لحظه حالته عادیش این بود که در اغوش بگیرمش وچون شایان ازش کام بگیرم..ولی من مثل بقیه نبودم..

شونه ش رو تو دستام گرفتم..چشماش خمار شده بود..لبخندش پررنگ تر شد..
به شدت به عقب هولش دادم و به روی افکارش خط باطل کشیدم..با اخم غلیظی که تحویلش دادم و خشمی که از چشمام شعله می کشید با ترس عقب عقب شنا کرد..دستم رو مشت کردم و شلاق مانند به روی اب زدم که به هوا پاشیده شد..رفتم زیر اب..شراب رو از روی تنم پاک کردم..بی توجه و حتی بدون کوچک ترین توجه به شایان از اب بیرون امدم..
لباسم رو پوشیدم..رفتم داخل ویلا..موهام نمناک بود..خدمتکار حوله به دست کنارم ایستاد..حوله رو از دستش کشیدم و به روی موهام گذاشتم..توی سالن منتظرش نشستم..فهمیده بود به اندازه ی کافی عصبانی هستم و اینجور مواقع هیچ کس نباید من رو منتظر بذاره..حتی شایان..چون به هیچ عنوان عواقبش خوشایند نبود..و برام فرقی هم نمی کرد که اون شخص چه کسی باشه..

الان هم تو اوج عصبانیت بودم..چشمم به شیشه ی روی میز ِگوشه ی دیوار افتاد..با اخم به طرفش رفتم..حرکاتم تند بود..
عصبانی بودم..از چی؟..یا حتی از کی؟..
شاید از افکارم..شاید هم..از گذشته..
لیوانم رو پرکردم..
گذشته ی لعنتی..دست از سرم برنمی داشت..
یک ضرب سر کشیدم..
خاطراته ازار دهنده..لحظاتی چون کابوس..
چشمامو بستم ..
مزه ش تلخ بود..چون زهر..ولی نه مثل زهری که روزگار به وجودم تزریق کرده بود..
به گلوم نیش می زد..ولی نه همچون نیشی که از گذشته رو تنم باقی مانده بود..

-- زیاده روی نکن..باهات حرف دارم..
لیوان رو روی میز کوبیدم..سرم رو خم کردم ودستامو به لبه ی میز تکیه دادم..چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم..
باید اروم باشم..هنوز خیلی کارا دارم که ناتموم باقی مونده..
برگشتم و نگاهش کردم..حوله ش رو به تن داشت و روی مبل نشسته بود..
حوله رو از روی گردنم برداشتم وروی مبل انداختم ..رو به روش نشستم..پا روی پا انداختم..

سیگاری روشن کرد..به طرفم گرفت..بی حرف ازش گرفتم..بهش نیاز داشتم..باید اروم می شدم..
پک محکمی بهش زدم..با ژست ِ خاصی دودش رو بیرون دادم..هنوز هم کمی عصبی بودم..ولی رفته رفته اروم می شدم..
از پشت دود ِ سیگارم نگاهش کردم..

********************
از خونه ی شایان که زدم بیرون همه ش به حرف هایی که بینمون رد و بدل شده بود فکر می کردم..خیلی جالب بود..یه جورایی تصمیم ِمن با نظر و حرف های شایان مشابهه هم از اب در امده بود..به نظرم اینطوری بهتره..برای به دام انداختن منصوری هر ریسکی رو باید پذیرفت..
*******************
" دلارام "

عجیب حوصله م سر رفته بود..رئیسمم که طبق معمول رفته بود مسافرت و این وسط مونده بودم که چرا منو نگه داشته؟!..لابد باید بمونم تو خونه از در و دیوار وماهی های توی اکواریوم و اون افتاب پرسته بدقواره ش پرستاری کنم..والا..

خب چیز ِ دیگه ای هم نبود که دلم بهش خوش باشه..باز دم ِ پری گرم که بهم زنگ می زد..از طرفی چند بار تلفنی با فرهاد حرف زده بودم..
هر بار که می گفتم تو خونه تنهام با نگرانی می گفت « چرا انقدرلج می کنی دلی بیا اینجا بمون من که لولوخورخوره نیستم..باور کن کاری باهات ندارم ..نگرانه چی هستی؟!..»

اونو قبول داشتم..ولی از حرف مردم می ترسیدم..ای که ادم می مونه اینجور مواقع به خودش فحش بده یا به زمین و زمان و این مردم که هر چی رو می بینن واسه ش حرف در میارن..حتی به خودشون زحمت نمیدن 2 تا سوال و پرسش کنن که ببینن اینی که از دهانه مبارک می پرونن و دهن به دهن می چرخونن راسته با دروغ..
در کل راحت طلبن و همونی که ببینن رو قبول دارن..اگه اینطور نبود که وضعه من الان این نبود..آه..


اره « آه » بکش دلی خانم..بکش که کاره دیگه ای از دستت بر نمیاد..
نشستم جلوی تلویزیون..یه دستم زیر چونه م بود یه دستم به ریموت..
زدم شبکه ی 1..طبق معمول اخبار..مگه چقدر خبر تو دنیا هست که روزی چندبار تکرارش می کنن؟..مثلا اخباره وگرنه سرشو بزنی و تهش رو نگهداری بازم هیچیش به یه خبره درست و حسابی شبیه نیست..

زدم2..پوووووف..بحث و گفتگی درمورده فلان و فلان و فلانی..زیرنویس داده که سریال ِ (......) چه ساعتی پخش میشه..یه قسمتش رو دیده بودم که از اول تا اخرش یاده بدبخت بیچارگی ها و بی پولی ودر به دریم افتادم..
جعبه ی دستمال کاغذی وَره دلم بود و هی فین و فین پشت سر هم و..
خلاصه اولش یارو رو بردن بیمارستان..وسطش رفت تو کما تهش یه راست سینه ی قبرستون..این شد قسمت اول سریال..اولش که این بود خدا اخرش رو بخیر کنه..

زدم3..اَکه هی..داره فوتبال میده..یه بار نشد من بزنم اینجا و مثلا برنامه کودک بده..اونم نه یکی عینه ادم حرف بزنه..اولش فوتبال..اخرش خبر از فوتبال و اخر شب هم نقد و بررسی فوتباااااال..یه وقتایی هم نمی دونم چی می شد درحده معجزه اتفاق می افتاد که یهو راز بقا می داد..ولی از شانسه من الان داشت فوتبال پخش می کرد و کی راز بقا می داد رو خدا داند و مسئوله شبکه ش..ای کاش تو اخبار شبکه ی 1 می گفتا..
خاک تو سرت که شبکه ها رو هم با همدیگه قاطی کردی..1 چه ربطی به 3 داره؟!..منم خود درگیری دارما..

بی خیاله 4 شدم که کلا ول معطل بود..هر وقت این شبکه رو نگاه می کردم میرفتم تو چُرت..

زدم 5..باریک الله..باز این بهتره..داره لحیم دوزی اموزش میده..نه بابا روبان دوزیه..نه خب شاید .. اَه..بی خیال هر کوفتی که هست اموزشیه دیگه..نه خوشم اومد این خوبه..چشمامو ریز کرده بودم و بدجور رفته بودم تو نخه دستای زنه که تند تند کارشو انجام می داد که..

اِِِِِ پس چرا تموم شد؟؟!!..ای بابااااااا..شانس و نیگا تو رو خدا..حرصم گرفت خاموشش کردم..همون بهتر که آف باشه..والا..
از این 5 تا کانال یکیش ادم رو جذب نمی کنه..ادم بی خوابی به سرش بزنه بشینه پای تلویزیون و برنامه هاش ، سه سوت همچین خوابش می بره که انگار 6 ساله کسری خواب داره..

ماهواره هم که قربونه نبودنش..از بس روش پارازیت فرستاده بودن که از این همه کانال 2 تا درست و حسابیش رو نشون نمی داد..

هی..حالا چکار کنم؟..با انگشتم به لبه ی مبل ضربه می زدم و همونطور که لبامو کج کرده بودم دور تا دروه خونه رو واسه ی هزارمین بار دید می زدم صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد..

عینهو ندید بدیدا شیرجه زدم روش و پیامک رو باز کردم..از طرف فرهاد بود..
( سلام دلی خانمی..وقتی زنگ می زنم جواب بده نگرانتم)..
خواستم جواب رو براش بفرستم که زنگ زد..با شیطنت خندیدم و رد تماس زدم..براش نوشتم..

" اس بده..حال ندارم حرف بزنم"..
داشتم با خنده براش تایپ می کردم..جوابش رو فرستاد..
-- باز تَمبَلیت عود کرده؟..
-اره اقای دکتر..چکارم داشتی؟..
-- می خواستم بهت بگم اگه حوصله ت سر رفته منم عینه خودتم پایه ای بزنیم بیرون؟..

یه کم فکرکردم..پیشنهاده بدی نبود..به خودم تشر زدم " خره عِنده پیشنهاده چی از این بهتر؟"..
-باشه حرفی نیست..کِی و کجا؟..
--الان راه میافتم..هر کجا که تو بگی..
-اوکی پس بیا تا اون موقع منم فکرامو می کنم بهت میگم ..فعلا..
--باشه..پس فعلا..

اخیــــش..کاش یه چیز دیگه از خدا می خواستم..اینم از این..پاشو دلی خانم که در نبوده اون پیره هاف هافو بزن به دشت و دمن یه نمه حال کن که وقتی برگرده بازم باید بری تو نقشه کوزت و بشور و بساب..از این موقعیتا خداییش کم گیر میاد..

به ساعتم نگاه کردم..11 صبح بود..این موقع روز کجا بریم که بشه حسابی خوش گذروند؟..سریع زد به سرم که بریییییم..ایول همینه..هیچ کجا مثله " باغ رویا " بهمون خوش نمی گذره..مطمئنم فرهاد هم قبول می کنه..

در کل باهاش راحت بودم..مثل یه برادر..دوست..یه کسی که سال هاست می شناسمش قبولش داشتم و همه جوره بهش اعتماد داشتم..
تنها فردی بود که از اقوامم برام مونده بود..فرهاد بهترین پشتیبان برام بود..و خوشحال بودم که لااقل الان اون رو دارم و می تونم روش حساب کنم..
همیشه اینو بهش می گفتم.. و اون در جوابم می خندید و می گفت « بهم همه چی میاد الا اینکه حامی کسی باشم..بابااااا انقدرمنو بزرگ نکن کوچیکتیم دلی خانمی »..

پسر شاد و مهربونی بود..در کنارش بودن ادم رو به هیچ وجه خسته نمی کرد..ای کاش می شد به پری هم بگم باهامون بیاد..ولی خب شاید فرهاد خوشش نیاد..یا پری راحت نباشه..

همونطور که به این چیزا فکر می کردم لباسام رو هم پوشیدم..یه مانتوی سفید که کمی از زانوم بالاتر بود..یه شلوار پارچه ای مشکی و کمی براق ..شال سفیدم که خط های کج و معوج مشکی و طوسی داشت که به رنگ خاکستری چشمام فوق العاده می اومد..کیفم هم مشکی بود و کفشام سفید و طوسی..ترکیب جالبی بود..

عادت نداشتم موهامو از شال بیرون بذارم..نمی دونم چرا بر خلافه هم سن و سالام از اینکار خوشم نمی اومد..
نه اینکه شال رو تا روی پیشونیم بکشم و..نه اصلا اینطوری نبودم..کمی از موهای جلوم از شال بیرون می زد ولی نه اونطور که همه تا وسط سرشون رو بیرون می ریختن و..
همیشه ساده بودم ولی بد فرم لباس نمی پوشیدم..نه جذب و بدن نما .. نه باز و ریلکس..در حد تعادل که افراط هم نکرده باشم..

زنگ خونه زده شد..از در ویلا که اومدم بیرون یکی از نره غولاش جلومو گرفت..مثلا اونجا می ایستادن که از خونه محافظت کنند..
با صدای نکره ش رو به من گفت: خانم کجا؟..
با اخم نگام می کرد..منم یه اخم پررنگ تر ازماله خودش تحویلش دادم و حق به جانب نگاش کردم..
-هر کجا..باید به تو هم جواب پس بدم؟..
--خودتون می دونید که اقا چی دستور دادن..
-اره می دونم لازم نیست از زبونه تو هم بشنوم..قبلا ازش اجازه گرفتم..
--ولی کسی به من چیزی نگفت..

رفتم تو شیکمش که سیر فحشش کنم و بگم " گفته یا نگفته بکش کنار باد بیاد بینم "..که یکی از هم قُماش های خودش اومد جلو وگفت: بی خیالش شو ..رئیس به من گفته..بذار بره..
نگاش کرد : مطمئنی؟..
--اره..اون موقع پست ِ تو نبود..

یه کم نگام کرد..بعد هم هیکله قِناسِش رو کشید کنار..یه نگاهه چپ بهش انداختم و رد شدم..
در مواقعی که خونه نبود و زیر دستاش رو می فرستاد مرخصی منم یواشکی با ماشینش می زدم بیرون..اوایل از این جرات ها نداشتم ولی خب توی این 3 سال تونستم اعتمادشو جلب کنم..

البته واسه ی این ازادی ها هم قانون می ذاشت..یکیش همون رسیدگی به مهمان ها ودیگری گوش دادن به تمامه اوامرش بود..اون هم بدون چون و چرا..
پولی که بهم نمی داد منم باید ازش سواستفاده می کردم دیگه..مفت مفت هم که نمی شد..
البته نه اینکه هیچ پولی بهم نده..منظورم کارمزد بود..وگرنه که 100 سال یه بار چندرغاز مینداخت جلوم که به گدا می دادی قهر می کرد می گفت ( می خوای یه چیزی هم من بهت بدم بیچاره تر از این نشی؟ )..

توقعی هم نداشتم..همون که جا داشتم و یه وقتایی بهم ازادی می داد خودش خیلی بود..به دَرَک که براش خیلی کارا می کردم ولی لااقل بی ابرو نمی شدم..
نون و جا بهم می داد خب به جاش براش کار می کردم..میذاشت برم بیرون که خب حقم بود..گاهی که می خواستم برم بیرون واسه خرید و..می ذاشت با یکی از مدل پایین ترین ماشیناش بزنم بیرون اونم با تایمی که برام مشخص می کرد که خب در مقابلش می شدم ساقی و کلفت و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه..
گاهی هم به روم می اورد ولی باید بی خیالی طی می کردم..کار دیگه هم مگه می شد کرد؟..

همین که از در رفتم بیرون ماشین فرهاد رو دیدم که جلوی ویلا ترمزکرد..ماشینش یه پرشیای نقره ای بود..عینک افتابیش به چشماش بود وبا لبخنده جذابی از تو ماشین نگام می کرد..
پاهاش که معلوم نبود ولی یه بلوزه استین کوتاهه مردونه به رنگ سفید تنش بود که وقتی نزدیکش شدم دیدم یه بیت شعر از حافظ گوشه ی سمت چپ از بلوزش نوشته شده ..
مثل همیشه خوش تیپ و جذاب بود..پزشک مملکته دیگه..

نشستم کنارش..با لبخند سلام کردم..جوابم رو داد..
-- سلام خانم پرستار..خوبی؟..
- عــالی..اتیش کن بریم..

یه کم از پشت عینک نگام کرد و خندید..
--ای به چشم..نگفتی اتیش کنم بعدش کجا بریم؟..
با لبخند نگاش کردم..
- اگه گفتی؟..

عینکشو برداشت..چشمای مشکی و خوشحالش رو دیدم ..یه کم خیره شد تو چشمای خندون و شیطونم..لبخندش رفته رفته پررنگ تر شد..سر تکون داد و عینکشو به چشم زد..همونطور که داشت حرکت می کرد گفت:
-- باغ رویا؟!..

دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم: ایول دکی جون زدی تو خال..بتازون این یابوی خوشگلت رو که بد جور حوصله م گرفته..
-تو هنوز یاد نگرفتی به ماشین نگی یابو؟..

پریدم وسط حرفش..
- اِاِاِاِاِ چرا خب؟..یابو که با کلاس تره..

غش غش خندید..
--اره خب لابد چون تو میگی..
- شک نکن..
به ضبط ماشینش نگاه کردم و گفتم: تو پخش چی داری؟..

انگشتمو بردم سمت دکمه ش که گفت: پِلی کن همین اهنگی که اولش هست خوبه..
سرمو تکون دادم و دکمه ش رو زدم..




طبقه بندی: رمان--گناهکار،
برچسب ها: رمان گناهکار،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات